@asheghanehaye_fatima
بارون آروم آروم می بارید..
چشمام همش به در بود میدونین انتظار لابه لای این همه دغدغه آدمو نابود میکنه من همیشه آخرای هفته منتظرش بودم
اون میدونست من توی روزایی که بارون میاد خیلی دلگیر میشم واسه همین مطمئن بودم بهم سر میزنه..
عینکمو از روی میز برداشتم سینی برنج رو گذاشتم روی پام و دونه دونه برنجارو پاک میکردم یه نگاهم به برنج بود یه نگاهم به پنجره لازم نبود درو براش باز کنم چون بهش کلید داده بودم ساعت حوالی 4 عصر بود دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم از اومدنش که صدای درو شنیدم بگذریم از اینکه سینی از دستم افتاد و کل زحمتام به باد رفت..
چشمام از خوشحالی برق میزدن سراسیمه به سمتش رفتم در ورودی رو باز کردم چشمم خورد به چشماش سریع پریدم بغلش و یه دل سیر بوسیدمش آروم در گوشش گفتم :عزیزم قرار نبود انقد دیر کنیا میترسیدم تنها بمونم و نیای لبخند زد و گفت اخه من قربون اون چشمای عسلیت بشم که توش پره عشقه فک کردی تنهات میذارم اونم توی این هوا؟؟
من دیگه مامانمو خوب میشناسم میدونم که دلش هوایی شده
....دیگه بقیه حرفاش و به خاطر ندارم داشت مثل همیشه قربون صدقه میرفت توی اون چند لحظه یاد تو افتادم میدونی پسرم خیلی شبیهته هم چشماش هم راه رفتنش هم خنده هاش ..
صدام زد مامان کجایی ؟؟گفتم هیچی عزیزم محو زیباییت بودم عزیز دل مادر
حالا میخوام بهت بگم توی این روزای عجیب بازم یاد تو می افتم واسه همینه وقتایی که دلگیر میشم دلم میخواد پسرم کنارم باشه چون اون دقیقا شبیه تواِ..
#الهه_رضایی
بارون آروم آروم می بارید..
چشمام همش به در بود میدونین انتظار لابه لای این همه دغدغه آدمو نابود میکنه من همیشه آخرای هفته منتظرش بودم
اون میدونست من توی روزایی که بارون میاد خیلی دلگیر میشم واسه همین مطمئن بودم بهم سر میزنه..
عینکمو از روی میز برداشتم سینی برنج رو گذاشتم روی پام و دونه دونه برنجارو پاک میکردم یه نگاهم به برنج بود یه نگاهم به پنجره لازم نبود درو براش باز کنم چون بهش کلید داده بودم ساعت حوالی 4 عصر بود دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم از اومدنش که صدای درو شنیدم بگذریم از اینکه سینی از دستم افتاد و کل زحمتام به باد رفت..
چشمام از خوشحالی برق میزدن سراسیمه به سمتش رفتم در ورودی رو باز کردم چشمم خورد به چشماش سریع پریدم بغلش و یه دل سیر بوسیدمش آروم در گوشش گفتم :عزیزم قرار نبود انقد دیر کنیا میترسیدم تنها بمونم و نیای لبخند زد و گفت اخه من قربون اون چشمای عسلیت بشم که توش پره عشقه فک کردی تنهات میذارم اونم توی این هوا؟؟
من دیگه مامانمو خوب میشناسم میدونم که دلش هوایی شده
....دیگه بقیه حرفاش و به خاطر ندارم داشت مثل همیشه قربون صدقه میرفت توی اون چند لحظه یاد تو افتادم میدونی پسرم خیلی شبیهته هم چشماش هم راه رفتنش هم خنده هاش ..
صدام زد مامان کجایی ؟؟گفتم هیچی عزیزم محو زیباییت بودم عزیز دل مادر
حالا میخوام بهت بگم توی این روزای عجیب بازم یاد تو می افتم واسه همینه وقتایی که دلگیر میشم دلم میخواد پسرم کنارم باشه چون اون دقیقا شبیه تواِ..
#الهه_رضایی