This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آسوده بخواب
تنها آن هنگام که واپسین بوسه بر لبانم می میرد
بیدار شو
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
تنها آن هنگام که واپسین بوسه بر لبانم می میرد
بیدار شو
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
خوابهایم بوی تن تو را میدهند
نکند آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم میگیری؟! ♥️
#فدریکو_گارسیا_لورکا
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
نکند آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم میگیری؟! ♥️
#فدریکو_گارسیا_لورکا
#شما_فرستادید
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
هر آواز
سکون عشق است.
هر ستارهی صبح،
سکون زمان.
گرهی
زمان.
و هر آهی
سکون فریادی.
#فدریکو_گارسیا_لورکا
برگردان: #بیژن_الهی
هر آواز
سکون عشق است.
هر ستارهی صبح،
سکون زمان.
گرهی
زمان.
و هر آهی
سکون فریادی.
#فدریکو_گارسیا_لورکا
برگردان: #بیژن_الهی
مگذار شکوه چشمان تندیس وارت
یا عطر گل سرخی شبانه
كه با نفست بر گونه ام می نشیند را
از دست بدهم
می ترسم از تنها بودن در این ساحل
چونان درختی بی بار
سوخته در حسرت گلبرگ جوانی
که گرمایش بخشد...
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
یا عطر گل سرخی شبانه
كه با نفست بر گونه ام می نشیند را
از دست بدهم
می ترسم از تنها بودن در این ساحل
چونان درختی بی بار
سوخته در حسرت گلبرگ جوانی
که گرمایش بخشد...
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
@asheghanehaye_fatima
واژه هایت در قلب من
دایره های سطح اب را می مانند
بوسه ات بر لبانم
به پرنده ای در باد می ماند
چشمان سیاهم بر روشنای اندامت
فواره های جوشان در دل شب را یاداورند
چونان ستاره ی زحل
بر مدار تو دور دایره می گردم
در رویاهایم
بر مداری می چرخم
عشق من
نه به درون می روم
نه باز می گردم
#فدریکو_گارسیا_لورکا
#عزیز_روزهام 💝
واژه هایت در قلب من
دایره های سطح اب را می مانند
بوسه ات بر لبانم
به پرنده ای در باد می ماند
چشمان سیاهم بر روشنای اندامت
فواره های جوشان در دل شب را یاداورند
چونان ستاره ی زحل
بر مدار تو دور دایره می گردم
در رویاهایم
بر مداری می چرخم
عشق من
نه به درون می روم
نه باز می گردم
#فدریکو_گارسیا_لورکا
#عزیز_روزهام 💝
چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد
چرا که واژه ای برای بیان آنها
وجود ندارد
اگر هم وجود داشته باشد
کسی معنای آن را درک نمی کند
اگر من از تو
نان و آب بخواهم
تو درخواست مرا درک می کنی
اما هرگز این دستهای تیره ای
را که
قلب مرا در تنهایی
گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند
درک نخواهی کرد.
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
چرا که واژه ای برای بیان آنها
وجود ندارد
اگر هم وجود داشته باشد
کسی معنای آن را درک نمی کند
اگر من از تو
نان و آب بخواهم
تو درخواست مرا درک می کنی
اما هرگز این دستهای تیره ای
را که
قلب مرا در تنهایی
گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند
درک نخواهی کرد.
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
روزهایم چه سخت می گذرند
هیچ آتشی دیگر گرمم نمی کند
خورشید دیگر به رویم لبخند نمی زند
همه چیز پوچ و بیهوده است
همه چیز سرد و بی روح است
ستارگان مهربان هم دیگر با ناامیدی
به من نگاه می کنند
دقیقا از روزی که فهمیدم
عشق نیز
از میان رفتنی ست!
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
روزهایم چه سخت می گذرند
هیچ آتشی دیگر گرمم نمی کند
خورشید دیگر به رویم لبخند نمی زند
همه چیز پوچ و بیهوده است
همه چیز سرد و بی روح است
ستارگان مهربان هم دیگر با ناامیدی
به من نگاه می کنند
دقیقا از روزی که فهمیدم
عشق نیز
از میان رفتنی ست!
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
نور خورشید
قاصدِ دریغهای بیمرز است
و اندوهی کور در عمق روح
شب حجابِ سیاهش را برمیچیند
تا روز گسترهٔ پرستاره را بپوشاند !
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
قاصدِ دریغهای بیمرز است
و اندوهی کور در عمق روح
شب حجابِ سیاهش را برمیچیند
تا روز گسترهٔ پرستاره را بپوشاند !
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
"زخمِ عشق"
این نور،
این آتشی که زبانه میزند
این چشماندازِ خاکستری
که پیرامونِ من است
این دردی
که از یک فکر زاده شده
این عذابی که از آسمان،
زمین و زمان، سر میرسد
و این مرثیهی خون
که چنگی زهگسیخته را میآراید
این بار
که بر دوشم سنگینی میکند
این عقربی که درون سینهام
اینسو و آنسو میرود؛
همه دسته گلی هستند از عشق،
بسترِ یک زخمی،
جایی که من در حسرتِ خواب
حضورِ تو را رویا میبینم
در میانِ ویرانههای سینهی درهم شکستهام.
و هرچند که در پیِ قلهی رازم
قلبِ تو
درهای به من میدهد
گسترده
پوشیده از صنوبر و شورِ عقلِ تلخ.
#فدریکو_گارسیا_لورکا - شاعر اسپانیایی
برگردان: احمد پوری
از کتاب: مرغ عشق میان دندانهای تو
نشر: چشمه
@asheghanehaye_fatima
این نور،
این آتشی که زبانه میزند
این چشماندازِ خاکستری
که پیرامونِ من است
این دردی
که از یک فکر زاده شده
این عذابی که از آسمان،
زمین و زمان، سر میرسد
و این مرثیهی خون
که چنگی زهگسیخته را میآراید
این بار
که بر دوشم سنگینی میکند
این عقربی که درون سینهام
اینسو و آنسو میرود؛
همه دسته گلی هستند از عشق،
بسترِ یک زخمی،
جایی که من در حسرتِ خواب
حضورِ تو را رویا میبینم
در میانِ ویرانههای سینهی درهم شکستهام.
و هرچند که در پیِ قلهی رازم
قلبِ تو
درهای به من میدهد
گسترده
پوشیده از صنوبر و شورِ عقلِ تلخ.
#فدریکو_گارسیا_لورکا - شاعر اسپانیایی
برگردان: احمد پوری
از کتاب: مرغ عشق میان دندانهای تو
نشر: چشمه
@asheghanehaye_fatima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو به قلب من مانندی
بخواب
بخواب از نگاه های در به در نترس
بخواب
تو را نه از پروانه گزندیست
نه از واژه
بخواب
تو به قلب من مانندی
باغی را مانی
که عشق من در آن انتظار میکشد
آسوده بخواب
تنها آن هنگام که واپسین بوسه بر لبانم می میرد
بیدار شو
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima
بخواب
بخواب از نگاه های در به در نترس
بخواب
تو را نه از پروانه گزندیست
نه از واژه
بخواب
تو به قلب من مانندی
باغی را مانی
که عشق من در آن انتظار میکشد
آسوده بخواب
تنها آن هنگام که واپسین بوسه بر لبانم می میرد
بیدار شو
#فدریکو_گارسیا_لورکا
@asheghanehaye_fatima