@asheghanehaye_fatima
«اولین نامه به آخرین زن»
لعنت به تو ای هرزهٔ منفور تبهکار
جانم همه در بزم سیاه تو تبهشد
لعنت به تو هرجاییِ مطرود گنهکیش
روزم همه در پای تو چون شام سیهشد
□
هر بوسهٔ ننگین تو داغیست به رویم
نفرین شدهٔ ملت خویشم ز گناهت
دیگر نه منم شاعر گمراه هوسباز
گمگشته به تاریکی چشمان سیاهت
□
چون مرد جذامیِ پریشانِ پلیدی
انگشت نمایم سر هر کوچهٔ این شهر
برخیز که بهتان رفیقان جگرم سوخت
همّت بنما، برلب خشکم بچکان زهر
□
من هر چه کشیدم، ز برای تو کشیدم
کوشش بکن و خنجر تیزی بهتنم کش
«...» قصه ی تلخیست، نخواهم
از خون تنت نقش سگی بر کفنم کش
□
سگ بودی و هرلحظه به دنبال هوسها
هر لمحه به درگاه کسی پوزه کشیدی
تن بر لجن شهوت هر غیر فکندی
از جام گنهکاری هر مرد چشیدی
□
شب بودم و ننگت بهدل خویش نهفتم
تا بر سر بازار ندانند که بودی
این درد مرا کُشت که هر بیخبری گفت:
هر شام بهآغوش کسی صبح نمودی!
□
یکبار گنه کردم و زخمی ز گنه ماند
زخمی ز گنه مانده، روان میجَوَد ای زن
خونیست به چشمم که اگر پلک گشایم
بس راز کند فاش و به دامن رود ای زن!
□
بسیار در اینباره سرودند که: «نصرت»
زنجیر محبّت به وطن را بگسسته
یاران همه در راه ولی شاعر آنان
در راه تو ای روسپی پست، نشسته
□
بگذار بگویند، سزاوارم و دانم
کفارهٔ کامیست که بیگاه چشیدم
بدرود که در آتشِ مردم بنشستم!
بدرود، ز گرداب هوس پای کشیدم!
'فروردین 32 - تهران'
#اولین_نامه_به_آخرین_زن
#نصرت_رحمانی
از دفتر: #کوچ_و_کویر
«اولین نامه به آخرین زن»
لعنت به تو ای هرزهٔ منفور تبهکار
جانم همه در بزم سیاه تو تبهشد
لعنت به تو هرجاییِ مطرود گنهکیش
روزم همه در پای تو چون شام سیهشد
□
هر بوسهٔ ننگین تو داغیست به رویم
نفرین شدهٔ ملت خویشم ز گناهت
دیگر نه منم شاعر گمراه هوسباز
گمگشته به تاریکی چشمان سیاهت
□
چون مرد جذامیِ پریشانِ پلیدی
انگشت نمایم سر هر کوچهٔ این شهر
برخیز که بهتان رفیقان جگرم سوخت
همّت بنما، برلب خشکم بچکان زهر
□
من هر چه کشیدم، ز برای تو کشیدم
کوشش بکن و خنجر تیزی بهتنم کش
«...» قصه ی تلخیست، نخواهم
از خون تنت نقش سگی بر کفنم کش
□
سگ بودی و هرلحظه به دنبال هوسها
هر لمحه به درگاه کسی پوزه کشیدی
تن بر لجن شهوت هر غیر فکندی
از جام گنهکاری هر مرد چشیدی
□
شب بودم و ننگت بهدل خویش نهفتم
تا بر سر بازار ندانند که بودی
این درد مرا کُشت که هر بیخبری گفت:
هر شام بهآغوش کسی صبح نمودی!
□
یکبار گنه کردم و زخمی ز گنه ماند
زخمی ز گنه مانده، روان میجَوَد ای زن
خونیست به چشمم که اگر پلک گشایم
بس راز کند فاش و به دامن رود ای زن!
□
بسیار در اینباره سرودند که: «نصرت»
زنجیر محبّت به وطن را بگسسته
یاران همه در راه ولی شاعر آنان
در راه تو ای روسپی پست، نشسته
□
بگذار بگویند، سزاوارم و دانم
کفارهٔ کامیست که بیگاه چشیدم
بدرود که در آتشِ مردم بنشستم!
بدرود، ز گرداب هوس پای کشیدم!
'فروردین 32 - تهران'
#اولین_نامه_به_آخرین_زن
#نصرت_رحمانی
از دفتر: #کوچ_و_کویر