@asheghanehaye_fatima
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت
دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت
بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم
از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت
من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت
تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم
بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت
***
جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت
از مجموعه: #حنجره_زخمی_تغزل
.............................................. #حسین_منزوی
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت
دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت
بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم
از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت
من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت
تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم
بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت
***
جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت
از مجموعه: #حنجره_زخمی_تغزل
.............................................. #حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
....................................................
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بي زاريم
نه طاقتِ خاموشي، نه تابِ سخن داريم
آوار پريشانيست رو سوي چه بگريزم؟
هنگامهي حيرانيست خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار “آيا” وسواس هزار “اما”
کوريم و نميبينيم ورنه همه بيماريم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست
امروز که صف در صف خشکيده و بيباريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نميبريم ابريم و نميباريم
ما خويش ندانستيم بيداريِمان از خواب
گفتند که بيداريم گفتيم که بيداريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم
ازمجموعه:#حنجره_زخمی_تغزل
این غزل مدتها توسط وزارت ارشاد سانسور می شد چون توسط خواننده خارج نشین (( داریوش)) خوانده شد.
..................................................................................
#حسین_منزوی
....................................................
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بي زاريم
نه طاقتِ خاموشي، نه تابِ سخن داريم
آوار پريشانيست رو سوي چه بگريزم؟
هنگامهي حيرانيست خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار “آيا” وسواس هزار “اما”
کوريم و نميبينيم ورنه همه بيماريم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست
امروز که صف در صف خشکيده و بيباريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نميبريم ابريم و نميباريم
ما خويش ندانستيم بيداريِمان از خواب
گفتند که بيداريم گفتيم که بيداريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم
ازمجموعه:#حنجره_زخمی_تغزل
این غزل مدتها توسط وزارت ارشاد سانسور می شد چون توسط خواننده خارج نشین (( داریوش)) خوانده شد.
..................................................................................
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
اي گيسوان رهاي تو از آبشاران رهاتر
چشمانت از چشمه سارانِ صافِ سحر با صفاتر
با تو براي چه از غربت دست هايم بگويم ؟
اي دوست ! اي از غم غربت من به من آشناتر
من با تو از هيچ ، از هيچ توفان هراسي ندارم
اي ناخداي وجود من ! اي از خدايان خداتر!
اي مرمر سينه ي تو در آن طرفه پيراهن سبز
از خرمن ياس ، در بستر سبزه ها دلرباتر
اي خنده هاي زلال تو در گوش ذرات جانم
از ريزش مي به جام آسماني تر و خوش صداتر
بگذار راز دلم را بداني : تو را دوست دارم
اي با من از رازهايم صميمي تر و بي رياتر
آري تو را دوست دارم ،وگر اين سخن باورت نيست
اينك نگاه ستايشگرم از زبانم رساتر
ازمجموعه:#حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
اي گيسوان رهاي تو از آبشاران رهاتر
چشمانت از چشمه سارانِ صافِ سحر با صفاتر
با تو براي چه از غربت دست هايم بگويم ؟
اي دوست ! اي از غم غربت من به من آشناتر
من با تو از هيچ ، از هيچ توفان هراسي ندارم
اي ناخداي وجود من ! اي از خدايان خداتر!
اي مرمر سينه ي تو در آن طرفه پيراهن سبز
از خرمن ياس ، در بستر سبزه ها دلرباتر
اي خنده هاي زلال تو در گوش ذرات جانم
از ريزش مي به جام آسماني تر و خوش صداتر
بگذار راز دلم را بداني : تو را دوست دارم
اي با من از رازهايم صميمي تر و بي رياتر
آري تو را دوست دارم ،وگر اين سخن باورت نيست
اينك نگاه ستايشگرم از زبانم رساتر
ازمجموعه:#حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
چگونه باغ ِ تو باور کند بهاران را ؟
که سال ها نچشیده است ، طعم باران را
گمان مبر که چراغان کنند ، دیگر بار
شکفته ها تن عریان شاخساران را
و یا ز روی چمن بسترد دو باره نسیم
غبار خستگی روز و روزگاران را
درخت های کهن ساقه ، ساقه دار شوند
به دار کرده بر اینان تن هزاران را
غبار مرگ به رگ های باغ خشکانید
زلال ِ جاری ِ آواز ِ جویباران را
نگاه کن گل من ! باغبان ِ باغت را
و شانه هایش آن رُستگاه ماران را
گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی
چگونه می بری از یاد داغ ِ یاران را ؟
درخت ِ کوچک من ! ای درخت ِ کوچک من !
صبور باش و فراموش کن بهاران را
به خیره گوش مخوابان ، از این سوی دیوار
صلای سُمّ سمندان ِ شهسواران را
سوار ِ سبز ِ تو هرگز نخواهد آمد ، آه !
به خیره خیره مبر رنج انتظاران را !
ازمجموعه:#حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
چگونه باغ ِ تو باور کند بهاران را ؟
که سال ها نچشیده است ، طعم باران را
گمان مبر که چراغان کنند ، دیگر بار
شکفته ها تن عریان شاخساران را
و یا ز روی چمن بسترد دو باره نسیم
غبار خستگی روز و روزگاران را
درخت های کهن ساقه ، ساقه دار شوند
به دار کرده بر اینان تن هزاران را
غبار مرگ به رگ های باغ خشکانید
زلال ِ جاری ِ آواز ِ جویباران را
نگاه کن گل من ! باغبان ِ باغت را
و شانه هایش آن رُستگاه ماران را
گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی
چگونه می بری از یاد داغ ِ یاران را ؟
درخت ِ کوچک من ! ای درخت ِ کوچک من !
صبور باش و فراموش کن بهاران را
به خیره گوش مخوابان ، از این سوی دیوار
صلای سُمّ سمندان ِ شهسواران را
سوار ِ سبز ِ تو هرگز نخواهد آمد ، آه !
به خیره خیره مبر رنج انتظاران را !
ازمجموعه:#حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ
به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز
بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود
منی که زیسته بودم مدام در پاییز
چنان به دام عزیز تو بسته است دلم
که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز
شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار
کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز
چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی
که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز
هراس نیست مرا تا تو در کنار منی
بگو تمام جهانم زند صلای ستیز
تو آن دیاری ، آن سرزمین ِ موعودی
فضای تو همه از جاودانگی لبریز
شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را
من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز !
@asheghanehaye_fatima
از مجموعه #حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز
بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود
منی که زیسته بودم مدام در پاییز
چنان به دام عزیز تو بسته است دلم
که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز
شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار
کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز
چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی
که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز
هراس نیست مرا تا تو در کنار منی
بگو تمام جهانم زند صلای ستیز
تو آن دیاری ، آن سرزمین ِ موعودی
فضای تو همه از جاودانگی لبریز
شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را
من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز !
@asheghanehaye_fatima
از مجموعه #حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
گل از پیراهنت چینم که زلف شب بیارایم
چراغ از خندهات گیرم که راه صبح بگشایم
چه تلفیقیست با چشم تو ـ این هر دم اشارتگرـ
به استعلای کوهستان و استیلای دریایم؟
به بال جذبهای شیرین، عروجی دلنشین دارم
زمانی را که در بالای تو غرق تماشایم
غنای مردهام را بار دیگر زنده خواهی کرد
تو از این سان که میآیی به تاراج غزلهایم.
گل من! گل عذار من! که حتا عطر نام تو
خزان را میرماند از حریم باغ تنهایم،
بمان تا من به امداد تو و مهر تو باغم را
همه از هرزههای رُسته پیش از تو بپیرایم
بمان تا جاودانه در نیِ سحرآور شعرم
تو را ای جاودانه بهترین تحریر! بسرایم
دلم میخواست میشد دیدنت را هرشب و هرشب
کمند اندازم و پنهان درون غرفهات آیم
و یا چون ماجرای قصهها، یک شب که تاریک است،
تو را از بسترت در جامهٔ خواب تو، بربایم
ازمجموعه:
#حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
گل از پیراهنت چینم که زلف شب بیارایم
چراغ از خندهات گیرم که راه صبح بگشایم
چه تلفیقیست با چشم تو ـ این هر دم اشارتگرـ
به استعلای کوهستان و استیلای دریایم؟
به بال جذبهای شیرین، عروجی دلنشین دارم
زمانی را که در بالای تو غرق تماشایم
غنای مردهام را بار دیگر زنده خواهی کرد
تو از این سان که میآیی به تاراج غزلهایم.
گل من! گل عذار من! که حتا عطر نام تو
خزان را میرماند از حریم باغ تنهایم،
بمان تا من به امداد تو و مهر تو باغم را
همه از هرزههای رُسته پیش از تو بپیرایم
بمان تا جاودانه در نیِ سحرآور شعرم
تو را ای جاودانه بهترین تحریر! بسرایم
دلم میخواست میشد دیدنت را هرشب و هرشب
کمند اندازم و پنهان درون غرفهات آیم
و یا چون ماجرای قصهها، یک شب که تاریک است،
تو را از بسترت در جامهٔ خواب تو، بربایم
ازمجموعه:
#حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
امروز هم آنسان، ولی آینده ماراست
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
از مجموعه: #حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
امروز هم آنسان، ولی آینده ماراست
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
از مجموعه: #حنجره_زخمی_تغزل
.....................................................
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
گل از پیراهنت چینم که زلف شب بیارایم
چراغ از خندهات گیرم که راه صبح بگشایم
چه تلفیقیست با چشم تو ـ این هر دم اشارتگرـ
به استعلای کوهستان و استیلای دریایم؟
به بال جذبهای شیرین، عروجی دلنشین دارم
زمانی را که در بالای تو غرق تماشایم
غنای مردهام را بار دیگر زنده خواهی کرد
تو از این سان که میآیی به تاراج غزلهایم.
***
گل من! گل عذار من! که حتا عطر نام تو
خزان را میرماند از حریم باغ تنهایم،
بمان تا من به امداد تو و مهر تو باغم را
همه از هرزههای رُسته پیش از تو بپیرایم
بمان تا جاودانه در نیِ سحرآور شعرم
تو را ای جاودانه بهترین تحریر! بسرایم
***
دلم میخواست میشد دیدنت را هرشب و هرشب
کمند اندازم و پنهان درون غرفهات آیم
و یا چون ماجرای قصهها، یک شب که تاریک است،
تو را از بسترت در جامهٔ خواب تو، بربایم
از مجموعه: #حنجره_زخمی_تغزل
....................................................
#حسین_منزوی
گل از پیراهنت چینم که زلف شب بیارایم
چراغ از خندهات گیرم که راه صبح بگشایم
چه تلفیقیست با چشم تو ـ این هر دم اشارتگرـ
به استعلای کوهستان و استیلای دریایم؟
به بال جذبهای شیرین، عروجی دلنشین دارم
زمانی را که در بالای تو غرق تماشایم
غنای مردهام را بار دیگر زنده خواهی کرد
تو از این سان که میآیی به تاراج غزلهایم.
***
گل من! گل عذار من! که حتا عطر نام تو
خزان را میرماند از حریم باغ تنهایم،
بمان تا من به امداد تو و مهر تو باغم را
همه از هرزههای رُسته پیش از تو بپیرایم
بمان تا جاودانه در نیِ سحرآور شعرم
تو را ای جاودانه بهترین تحریر! بسرایم
***
دلم میخواست میشد دیدنت را هرشب و هرشب
کمند اندازم و پنهان درون غرفهات آیم
و یا چون ماجرای قصهها، یک شب که تاریک است،
تو را از بسترت در جامهٔ خواب تو، بربایم
از مجموعه: #حنجره_زخمی_تغزل
....................................................
#حسین_منزوی
@asheghanehaye_fatima
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بي زاريم
نه طاقتِ خاموشي، نه تابِ سخن داريم
آوار پريشانيست رو سوي چه بگريزم؟
هنگامهي حيرانيست خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار “آيا” وسواس هزار “اما”
کوريم و نميبينيم ورنه همه بيماريم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست
امروز که صف در صف خشکيده و بيباريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نميبريم ابريم و نميباريم
ما خويش ندانستيم بيداريِمان از خواب
گفتند که بيداريم گفتيم که بيداريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم
ازمجموعه:#حنجره_زخمی_تغزل
این غزل مدتها توسط وزارت ارشاد سانسور می شد چون توسط خواننده خارج نشین (( داریوش)) خوانده شد.
..................................................................................
#حسین_منزوی
از زمزمه دلتنگيم از همهمه بي زاريم
نه طاقتِ خاموشي، نه تابِ سخن داريم
آوار پريشانيست رو سوي چه بگريزم؟
هنگامهي حيرانيست خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار “آيا” وسواس هزار “اما”
کوريم و نميبينيم ورنه همه بيماريم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست
امروز که صف در صف خشکيده و بيباريم
دردا که هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نميبريم ابريم و نميباريم
ما خويش ندانستيم بيداريِمان از خواب
گفتند که بيداريم گفتيم که بيداريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم
ازمجموعه:#حنجره_زخمی_تغزل
این غزل مدتها توسط وزارت ارشاد سانسور می شد چون توسط خواننده خارج نشین (( داریوش)) خوانده شد.
..................................................................................
#حسین_منزوی