اواره ای در گذر زمان
زندانی در سلولی از جنس گذشته
رویا هایی به وسعت یک قلمرو پی بایان
له شده به دست چرخ های روزگار
مانند بیماری ای تهوع آور و سرطانی به افکارمان خطور میکنند
و وجودمان را به فساد میکشند . . . @Distortedhuman
زندانی در سلولی از جنس گذشته
رویا هایی به وسعت یک قلمرو پی بایان
له شده به دست چرخ های روزگار
مانند بیماری ای تهوع آور و سرطانی به افکارمان خطور میکنند
و وجودمان را به فساد میکشند . . . @Distortedhuman
من و سایه ام ...
فقط با سایه ی خودم خوب می توانم حرف بزنم
اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند
فقط او می تواند مرا بشناسد
او حتما می فهمد
می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام
چکانیده به او بگویم:
"ایــن زندگیِ مـن اســت"
@Distortedhuman
فقط با سایه ی خودم خوب می توانم حرف بزنم
اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند
فقط او می تواند مرا بشناسد
او حتما می فهمد
می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام
چکانیده به او بگویم:
"ایــن زندگیِ مـن اســت"
@Distortedhuman
در آخرین سحرگاه
مرگ من...
بر روی دشت های بی کرانی
نقش می بندد!
دیگر آسمان آبی نیست
پرندگان زندگی...
مهاجرت ابدی را آغاز کرده اند...
و...
سحرگاهی...
سرد و تاریک...
انعکاس خاطرات گمشده ی من!
در ذهن پوچم...
می پیچد...
@Distortedhuman
مرگ من...
بر روی دشت های بی کرانی
نقش می بندد!
دیگر آسمان آبی نیست
پرندگان زندگی...
مهاجرت ابدی را آغاز کرده اند...
و...
سحرگاهی...
سرد و تاریک...
انعکاس خاطرات گمشده ی من!
در ذهن پوچم...
می پیچد...
@Distortedhuman
صدای افکار پوچ
با
خنده های یک روح آواره
در هم می آمیزد
فریاد سرزمین تهی از بودن
سرزمین روح های مرده
سرزمین صدای بی صدا ها
سرزمین مرگ خفقان آور زندگی
شعله های اتش وجودت را به اتش می کشد . . .
@Distortedhuman
با
خنده های یک روح آواره
در هم می آمیزد
فریاد سرزمین تهی از بودن
سرزمین روح های مرده
سرزمین صدای بی صدا ها
سرزمین مرگ خفقان آور زندگی
شعله های اتش وجودت را به اتش می کشد . . .
@Distortedhuman
شبیه مردی شده ام
که پشت دود سیگارش
با خود می گوید:
باید ترک کنم
سیگار را
خانه را
زندگی را
و باز پُکی دیگر می زند به . . .
@Distortedhuman
که پشت دود سیگارش
با خود می گوید:
باید ترک کنم
سیگار را
خانه را
زندگی را
و باز پُکی دیگر می زند به . . .
@Distortedhuman
یک نخ آرامش دود میکنم به یاد ناآرامی هایی که از سر و کول دیروزم بالا رفته اند …
یک نخ تنهایی به یاد تمام دل مشغولی هایم …
یک نخ سکوت به یاد حرفهایی که همیشه قورت داده ام …
یک نخ بغض به یاد تمام اشک های نریخته …
کمی زمان لطفا ، به اندازه یک نخ دیگر ، به اندازه قدم های کوتاه عقربه …
یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده . . .
@Distortedhuman
یک نخ تنهایی به یاد تمام دل مشغولی هایم …
یک نخ سکوت به یاد حرفهایی که همیشه قورت داده ام …
یک نخ بغض به یاد تمام اشک های نریخته …
کمی زمان لطفا ، به اندازه یک نخ دیگر ، به اندازه قدم های کوتاه عقربه …
یک نخ بیشتر تا مرگ این پاکت نمانده . . .
@Distortedhuman
برایت قهوه می ریزم،
کمی شیر، دو قاشق شکر،
می گذارم جلویت روی میز،
گلدان گل را کنارتر می گذارم
تا بهتر ببینمت.
قیافه ی جدی به خودم می گیرم
و با لهجه ای که حالا برای خودم هم بیگانه است،
می گویم:
قهوه ات سرد میشود.
هر کجا که هستی، زودتر به خانه بیا
و همانطور می نشینم تا تو یک روز بیایی...
@Distortedhuman
کمی شیر، دو قاشق شکر،
می گذارم جلویت روی میز،
گلدان گل را کنارتر می گذارم
تا بهتر ببینمت.
قیافه ی جدی به خودم می گیرم
و با لهجه ای که حالا برای خودم هم بیگانه است،
می گویم:
قهوه ات سرد میشود.
هر کجا که هستی، زودتر به خانه بیا
و همانطور می نشینم تا تو یک روز بیایی...
@Distortedhuman