سقوط . . . آیا واقعا می توان در این هستیِ پُر از نیستی سقوط کرد ؟! به این حسِ پوچی که ما را به آغوشِ رنگ پریده ی خویش می کِشد . . . با این سایه ی تیره و تاریکی که با ما در بلندترین قله ی نیستی قدم میزند ... @Distortedhuman
میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستام و روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه . . . @Distortedhuman
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستام و روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه . . . @Distortedhuman
اواره ای در گذر زمان
زندانی در سلولی از جنس گذشته
رویا هایی به وسعت یک قلمرو پی بایان
له شده به دست چرخ های روزگار
مانند بیماری ای تهوع آور و سرطانی به افکارمان خطور میکنند
و وجودمان را به فساد میکشند . . . @Distortedhuman
زندانی در سلولی از جنس گذشته
رویا هایی به وسعت یک قلمرو پی بایان
له شده به دست چرخ های روزگار
مانند بیماری ای تهوع آور و سرطانی به افکارمان خطور میکنند
و وجودمان را به فساد میکشند . . . @Distortedhuman
من و سایه ام ...
فقط با سایه ی خودم خوب می توانم حرف بزنم
اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند
فقط او می تواند مرا بشناسد
او حتما می فهمد
می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام
چکانیده به او بگویم:
"ایــن زندگیِ مـن اســت"
@Distortedhuman
فقط با سایه ی خودم خوب می توانم حرف بزنم
اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند
فقط او می تواند مرا بشناسد
او حتما می فهمد
می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام
چکانیده به او بگویم:
"ایــن زندگیِ مـن اســت"
@Distortedhuman
در آخرین سحرگاه
مرگ من...
بر روی دشت های بی کرانی
نقش می بندد!
دیگر آسمان آبی نیست
پرندگان زندگی...
مهاجرت ابدی را آغاز کرده اند...
و...
سحرگاهی...
سرد و تاریک...
انعکاس خاطرات گمشده ی من!
در ذهن پوچم...
می پیچد...
@Distortedhuman
مرگ من...
بر روی دشت های بی کرانی
نقش می بندد!
دیگر آسمان آبی نیست
پرندگان زندگی...
مهاجرت ابدی را آغاز کرده اند...
و...
سحرگاهی...
سرد و تاریک...
انعکاس خاطرات گمشده ی من!
در ذهن پوچم...
می پیچد...
@Distortedhuman
صدای افکار پوچ
با
خنده های یک روح آواره
در هم می آمیزد
فریاد سرزمین تهی از بودن
سرزمین روح های مرده
سرزمین صدای بی صدا ها
سرزمین مرگ خفقان آور زندگی
شعله های اتش وجودت را به اتش می کشد . . .
@Distortedhuman
با
خنده های یک روح آواره
در هم می آمیزد
فریاد سرزمین تهی از بودن
سرزمین روح های مرده
سرزمین صدای بی صدا ها
سرزمین مرگ خفقان آور زندگی
شعله های اتش وجودت را به اتش می کشد . . .
@Distortedhuman
شبیه مردی شده ام
که پشت دود سیگارش
با خود می گوید:
باید ترک کنم
سیگار را
خانه را
زندگی را
و باز پُکی دیگر می زند به . . .
@Distortedhuman
که پشت دود سیگارش
با خود می گوید:
باید ترک کنم
سیگار را
خانه را
زندگی را
و باز پُکی دیگر می زند به . . .
@Distortedhuman