دوست داشتن را فراموش نکرده ام
بعد از تو اما
کسی در قلبم ماندگار نشد
هیچ شرابی
در شیشه ی شکسته نمی ماند!
@Distortedhuman
بعد از تو اما
کسی در قلبم ماندگار نشد
هیچ شرابی
در شیشه ی شکسته نمی ماند!
@Distortedhuman
به امید داشتن ادامه دادم
به صدای مدادرنگی بر کاغذ ادامه دادم
ادامه دادم تو را هرشب تا صبح
تو را در ترانههای امّکلثوم
تو را در شعرها
تو را در گیجیِ گلدانِ علف
در بندِ ساعتِ جیبی
که به سهِ بعد از نیمهشب میرسید
ادامه دادم تو را
در بیتفاوتیِ چهرهات
بر سپیدیِ قمیص
ادامه دادم تو را
در قبرستان خواجهاباصلت
عزیزم!
اصراری در لبخند تو بود
که دوست نداشت با تو بمیرد...
#جواد_گنجعلی
https://xn--r1a.website/Distortedhuman
به صدای مدادرنگی بر کاغذ ادامه دادم
ادامه دادم تو را هرشب تا صبح
تو را در ترانههای امّکلثوم
تو را در شعرها
تو را در گیجیِ گلدانِ علف
در بندِ ساعتِ جیبی
که به سهِ بعد از نیمهشب میرسید
ادامه دادم تو را
در بیتفاوتیِ چهرهات
بر سپیدیِ قمیص
ادامه دادم تو را
در قبرستان خواجهاباصلت
عزیزم!
اصراری در لبخند تو بود
که دوست نداشت با تو بمیرد...
#جواد_گنجعلی
https://xn--r1a.website/Distortedhuman
چشمانش همانند آینه ای شفاف ، راهی به اعماق احساساتش . . . هرچقدر پیشتر به اعماقش میروم خودم را میبینم . . . @Distortedhuman
هذیان های پاییزی
و روزی دیگر در این فصل پژمرده . . .
صورتی رنگ پریده همچون درختانِ خشکُ بی روح
استخوان های شکسته و پوسیده همچون شاخه های خشکیده در این فصلِ فراموش شده
روحی سرگردان ، پنهان شده در اعماق این کالبد بی رمق
دردی بی نشانه در اعماق این تاریکی ...
و . . .
شب هنگام روحِ سرگردان باری دیگر پشت سایه ی این جسم پنهان می شود
و با امید به فردایی بهتر به خوابی عمیق فرو می رود . . . @Distortedhuman
و روزی دیگر در این فصل پژمرده . . .
صورتی رنگ پریده همچون درختانِ خشکُ بی روح
استخوان های شکسته و پوسیده همچون شاخه های خشکیده در این فصلِ فراموش شده
روحی سرگردان ، پنهان شده در اعماق این کالبد بی رمق
دردی بی نشانه در اعماق این تاریکی ...
و . . .
شب هنگام روحِ سرگردان باری دیگر پشت سایه ی این جسم پنهان می شود
و با امید به فردایی بهتر به خوابی عمیق فرو می رود . . . @Distortedhuman
سقوط . . . آیا واقعا می توان در این هستیِ پُر از نیستی سقوط کرد ؟! به این حسِ پوچی که ما را به آغوشِ رنگ پریده ی خویش می کِشد . . . با این سایه ی تیره و تاریکی که با ما در بلندترین قله ی نیستی قدم میزند ... @Distortedhuman
میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستام و روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه . . . @Distortedhuman
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستام و روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه . . . @Distortedhuman
اواره ای در گذر زمان
زندانی در سلولی از جنس گذشته
رویا هایی به وسعت یک قلمرو پی بایان
له شده به دست چرخ های روزگار
مانند بیماری ای تهوع آور و سرطانی به افکارمان خطور میکنند
و وجودمان را به فساد میکشند . . . @Distortedhuman
زندانی در سلولی از جنس گذشته
رویا هایی به وسعت یک قلمرو پی بایان
له شده به دست چرخ های روزگار
مانند بیماری ای تهوع آور و سرطانی به افکارمان خطور میکنند
و وجودمان را به فساد میکشند . . . @Distortedhuman
من و سایه ام ...
فقط با سایه ی خودم خوب می توانم حرف بزنم
اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند
فقط او می تواند مرا بشناسد
او حتما می فهمد
می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام
چکانیده به او بگویم:
"ایــن زندگیِ مـن اســت"
@Distortedhuman
فقط با سایه ی خودم خوب می توانم حرف بزنم
اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند
فقط او می تواند مرا بشناسد
او حتما می فهمد
می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام
چکانیده به او بگویم:
"ایــن زندگیِ مـن اســت"
@Distortedhuman