لبخند هایی
از جنس مرگ
به گذشته ام
به راه پیموده ام
نگاه می کنم
تنها نور کم سویی
و تردید
من باید بروم...
دستشان به استقبالم می آید
و بوی مرگ
چشمانم را می بندم
و الهه مرگ مرا در خود
می میراند
و دوباره تولدی دیگر
@Distortedhuman
از جنس مرگ
به گذشته ام
به راه پیموده ام
نگاه می کنم
تنها نور کم سویی
و تردید
من باید بروم...
دستشان به استقبالم می آید
و بوی مرگ
چشمانم را می بندم
و الهه مرگ مرا در خود
می میراند
و دوباره تولدی دیگر
@Distortedhuman
وقتی چای نبات هم افاقه نکرد
مادرم هم فهمید
که من "دلم"درد می کند
نه دلم...!
نخواه فراموشت کنم!
آخر کدام درخت
در کدام اردیبهشت
خانه تکانی کرده است؟
دیوانه
من تازه عاشقت شده ام...!!!
@Distortedhuman
مادرم هم فهمید
که من "دلم"درد می کند
نه دلم...!
نخواه فراموشت کنم!
آخر کدام درخت
در کدام اردیبهشت
خانه تکانی کرده است؟
دیوانه
من تازه عاشقت شده ام...!!!
@Distortedhuman
دوست داشتن را فراموش نکرده ام
بعد از تو اما
کسی در قلبم ماندگار نشد
هیچ شرابی
در شیشه ی شکسته نمی ماند!
@Distortedhuman
بعد از تو اما
کسی در قلبم ماندگار نشد
هیچ شرابی
در شیشه ی شکسته نمی ماند!
@Distortedhuman
به امید داشتن ادامه دادم
به صدای مدادرنگی بر کاغذ ادامه دادم
ادامه دادم تو را هرشب تا صبح
تو را در ترانههای امّکلثوم
تو را در شعرها
تو را در گیجیِ گلدانِ علف
در بندِ ساعتِ جیبی
که به سهِ بعد از نیمهشب میرسید
ادامه دادم تو را
در بیتفاوتیِ چهرهات
بر سپیدیِ قمیص
ادامه دادم تو را
در قبرستان خواجهاباصلت
عزیزم!
اصراری در لبخند تو بود
که دوست نداشت با تو بمیرد...
#جواد_گنجعلی
https://xn--r1a.website/Distortedhuman
به صدای مدادرنگی بر کاغذ ادامه دادم
ادامه دادم تو را هرشب تا صبح
تو را در ترانههای امّکلثوم
تو را در شعرها
تو را در گیجیِ گلدانِ علف
در بندِ ساعتِ جیبی
که به سهِ بعد از نیمهشب میرسید
ادامه دادم تو را
در بیتفاوتیِ چهرهات
بر سپیدیِ قمیص
ادامه دادم تو را
در قبرستان خواجهاباصلت
عزیزم!
اصراری در لبخند تو بود
که دوست نداشت با تو بمیرد...
#جواد_گنجعلی
https://xn--r1a.website/Distortedhuman
چشمانش همانند آینه ای شفاف ، راهی به اعماق احساساتش . . . هرچقدر پیشتر به اعماقش میروم خودم را میبینم . . . @Distortedhuman
هذیان های پاییزی
و روزی دیگر در این فصل پژمرده . . .
صورتی رنگ پریده همچون درختانِ خشکُ بی روح
استخوان های شکسته و پوسیده همچون شاخه های خشکیده در این فصلِ فراموش شده
روحی سرگردان ، پنهان شده در اعماق این کالبد بی رمق
دردی بی نشانه در اعماق این تاریکی ...
و . . .
شب هنگام روحِ سرگردان باری دیگر پشت سایه ی این جسم پنهان می شود
و با امید به فردایی بهتر به خوابی عمیق فرو می رود . . . @Distortedhuman
و روزی دیگر در این فصل پژمرده . . .
صورتی رنگ پریده همچون درختانِ خشکُ بی روح
استخوان های شکسته و پوسیده همچون شاخه های خشکیده در این فصلِ فراموش شده
روحی سرگردان ، پنهان شده در اعماق این کالبد بی رمق
دردی بی نشانه در اعماق این تاریکی ...
و . . .
شب هنگام روحِ سرگردان باری دیگر پشت سایه ی این جسم پنهان می شود
و با امید به فردایی بهتر به خوابی عمیق فرو می رود . . . @Distortedhuman
سقوط . . . آیا واقعا می توان در این هستیِ پُر از نیستی سقوط کرد ؟! به این حسِ پوچی که ما را به آغوشِ رنگ پریده ی خویش می کِشد . . . با این سایه ی تیره و تاریکی که با ما در بلندترین قله ی نیستی قدم میزند ... @Distortedhuman
میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستام و روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه . . . @Distortedhuman
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستام و روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه . . . @Distortedhuman