تجربه ي عشق و نفرت
بقاياي خنده هاي مرده ام
و بازتاب گريه هاي بي صدايم
با اينکه همه چيز عوض شده است
اما هنوز نميتوانم بدون پشیمانی زندگي کنم . . .
#Anathema
بقاياي خنده هاي مرده ام
و بازتاب گريه هاي بي صدايم
با اينکه همه چيز عوض شده است
اما هنوز نميتوانم بدون پشیمانی زندگي کنم . . .
#Anathema
سيگارهاي لحظهي چشم انتظاريت سيگارهاي بعد در آغوش ديدنت
سيگارهاي شعلهور از تو به يك طرف، سيگارهاي لحظهي تاريك رفتنت
سيگارهاي خاطرهي روز آمدن، سيگارهاي خاطرهي جنگ تن به تن
سيگارهاي شعلهور از من به سمت من، سيگارهاي خاطرهي تلخ رفتنت
سيگارهاي اينكه تو آيا بدون من...؟ سيگارهاي اينكه نه هرگز بدون تو
سيگارهاي اينكه چگونه...؟ چه ميشود...؟سيگارهاي اينكه مبادا شبي زنت....
سيگارهاي شعر من از موي تو سياه، سيگارهاي موي تو از رنگ شب سياه
سيگارهاي رنگ شب از دود آن سياه، سيگارهاي عمر مرا دود كردنت...
سيگارهاي لحظهي با تو گريستن، سيگارهاي لحظهي بي تو گريستن
سيگارهاي لحظهي در تو گريستن سيگارهاي گريهي رفتن گرفتنت
سيگار را به عشق تو كبريت ميكشم، اين شعر را به عشق تو كبريت ميكشم
من خويش را به عشق تو كبريت ميكشم، در لحظههاي مثل شعري سرودنت....
سيگارهاي شعلهور از تو به يك طرف، سيگارهاي لحظهي تاريك رفتنت
سيگارهاي خاطرهي روز آمدن، سيگارهاي خاطرهي جنگ تن به تن
سيگارهاي شعلهور از من به سمت من، سيگارهاي خاطرهي تلخ رفتنت
سيگارهاي اينكه تو آيا بدون من...؟ سيگارهاي اينكه نه هرگز بدون تو
سيگارهاي اينكه چگونه...؟ چه ميشود...؟سيگارهاي اينكه مبادا شبي زنت....
سيگارهاي شعر من از موي تو سياه، سيگارهاي موي تو از رنگ شب سياه
سيگارهاي رنگ شب از دود آن سياه، سيگارهاي عمر مرا دود كردنت...
سيگارهاي لحظهي با تو گريستن، سيگارهاي لحظهي بي تو گريستن
سيگارهاي لحظهي در تو گريستن سيگارهاي گريهي رفتن گرفتنت
سيگار را به عشق تو كبريت ميكشم، اين شعر را به عشق تو كبريت ميكشم
من خويش را به عشق تو كبريت ميكشم، در لحظههاي مثل شعري سرودنت....
تو شبيهِ آخرين سيگارِ بهمنِ پدربزرگي
هر چقدر هم پك بزند
و
بسته ها را يكي يكي تمام كند
باز هم در تمام شهر پيدا مي شوي
تو شبيه آخرين نخِ بافتني مادربزرگي
هر چقدر هم تمام بشود
باز شالي مي شوي دورِ گردن يكي از نوه ها
تو تمام نشدني باقي مي ماني حتي اگر
عمرِ
من
به دنيا
نباشد . . . .
هر چقدر هم پك بزند
و
بسته ها را يكي يكي تمام كند
باز هم در تمام شهر پيدا مي شوي
تو شبيه آخرين نخِ بافتني مادربزرگي
هر چقدر هم تمام بشود
باز شالي مي شوي دورِ گردن يكي از نوه ها
تو تمام نشدني باقي مي ماني حتي اگر
عمرِ
من
به دنيا
نباشد . . . .
سحرگاهی
سرد و تاریک
انعکاس خاطرات گمشده ی من . . .
در ذهن پوچم می پیچد
چشمانم را می بندم
به این جهان تهی از هستی
می اندیشم
لبخندی بر لبان سردم می نشیند
لبخندی به وسعت یک سحرگاه
سحرگاه مرگ . . .
و وداع . . .
@distortedhuman
سرد و تاریک
انعکاس خاطرات گمشده ی من . . .
در ذهن پوچم می پیچد
چشمانم را می بندم
به این جهان تهی از هستی
می اندیشم
لبخندی بر لبان سردم می نشیند
لبخندی به وسعت یک سحرگاه
سحرگاه مرگ . . .
و وداع . . .
@distortedhuman
و بعد از اين همه هنوز بر اين گماني
كه ناشناسي و پنهان؟
از بوي لباسهايم مي فهمند محبوب مني
از عطر تنم مي فهمند بامن بوده اي
از دستِ خواب رفته ام مي فهمند كه تو برآن خواب رفته اي
از امروز ديگر نمي توانم پنهانت كنم
از دستخطم مي فهمند براي تو مي نويسم!
@distortedhuman
كه ناشناسي و پنهان؟
از بوي لباسهايم مي فهمند محبوب مني
از عطر تنم مي فهمند بامن بوده اي
از دستِ خواب رفته ام مي فهمند كه تو برآن خواب رفته اي
از امروز ديگر نمي توانم پنهانت كنم
از دستخطم مي فهمند براي تو مي نويسم!
@distortedhuman
از تو که نیستی و من انگار مرده ام
از من که سالهاست به بنبست خورده ام
از من در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک که عاشق چشمها شده
از من که در میان عطش گریه میکند
شبها کنار بی کسی اش گریه میکند
شبهای دوست دارمت،روزهای بد
شبهای من مال تو هستم تا ابد . . .
@distortedhuman
از من که سالهاست به بنبست خورده ام
از من در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک که عاشق چشمها شده
از من که در میان عطش گریه میکند
شبها کنار بی کسی اش گریه میکند
شبهای دوست دارمت،روزهای بد
شبهای من مال تو هستم تا ابد . . .
@distortedhuman
و باری دیگر زندگی بهم خیانت کرد . . .
دیگه قبول کردم بعضی چیزا هیچ وقت عوض نمیشه
گذاشتم که این ذهن کوچیکِ تو عذابِ منو بیشتر کنه . . .
و با این وابستگی توصیف نشدنی منو رها کنه . . .
دیگه توانِ فکر کردن به چیزیو ندارم . . .
پس باری دیگر خودم را پشت این نقاب های خالی دفن میکنم . . .
@distortedhuman
دیگه قبول کردم بعضی چیزا هیچ وقت عوض نمیشه
گذاشتم که این ذهن کوچیکِ تو عذابِ منو بیشتر کنه . . .
و با این وابستگی توصیف نشدنی منو رها کنه . . .
دیگه توانِ فکر کردن به چیزیو ندارم . . .
پس باری دیگر خودم را پشت این نقاب های خالی دفن میکنم . . .
@distortedhuman
دنیایی را می بینم. . .
به وسعت آفتاب نیمروز ،
دنیایی بی کران،
در امتداد آرزوهای مطرود،
من دنیایی را می بینم . . . @Distortedhuman
به وسعت آفتاب نیمروز ،
دنیایی بی کران،
در امتداد آرزوهای مطرود،
من دنیایی را می بینم . . . @Distortedhuman