| Distorted Human |
3.12K subscribers
3.49K photos
173 videos
54 files
147 links
شعر، موسیقی، گاهی هم فیلم
دغدغه‌های شاعرانه
کانال اول ما

https://xn--r1a.website/Daar_wag
Download Telegram
بوتۀ ریواس روییده بر پرتگاه
با زَهرۀ ترکیده‌اش
چه‌طعمی می‌تواند داشته باشد جز تلخی؟

و این حکایت توست
بی‌هیچ میخانه‌ای
عبوس و سرگران و مطیع
با خدایی متوقع!

هرگز ندیدم تصویر زنی از دیوارهایت آویخته باشد!

#جواد_گنجعلی

@Javadganjali1
❤‍🔥11❤3
«- كُن صبورا.
+ إلى متى !؟
- إلى الأبد...!»


- صبور باش.
+ تا کی!؟
- تا ابد...!

#محمود_درویش


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤5💔5
در زندگي زخمهايی هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته مي خورد و می‌تراشد.
اين دردها را نمی‌شود به كسی اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر كسی بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي می كنند ان را با لبخند شكاك و تمسخراميز تلقی كنند.
زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پبدا نكرده و تنها داروي فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيلهٔ افيون و مواد مخدر است ولي افسوس كه تاثير اين گونه داروها موقت است و پس از مدتي به جاي تسكين بر شدت درد می‌افزايند...

#صادق_هدايت


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤7❤‍🔥3
من از جدال زندگی بازمی‌گردم
و پاییز می‌داند
درختی که بر لبهٔ دنیا ایستاده است،
تکیه‌گاه مطمئنی نیست



#جواد_گنجعلی


@Javadganjali1
💔10❤3
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

#خیام


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤11👏4
لگد زدن به عزیز‌ترین کَسان‌مان
اتفاقی‌ست
که از شکم مادر شروع می‌شود.

#اجه_آیهان



@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
💔11❤2
شتاب کردم که آفتاب بیاید
نیامد
دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت که آفتاب بیاید
نیامد
به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد

#رضا_براهنی


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤8
«اگر دیدی میان ویرانه‌های خانه‌ای
گل سرخی قد کشیده است،
هرگز تعجب نکن:
ما اینطور دوام آوردیم.»


#مصعب_ابوتوهة



@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤12
من
پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبین
می‌نوازد
آرام،
آرام

پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه
از یک بوسه به دنیا خواهد آمد!



#فروغ_فرخزاد

@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤11💔2
لذتی که از کار می‌ماند از هیچ عشقی نمی‌ماند. فقط با مرور زمان متوجه این مسئله خواهی شد. من همیشه فکر می‌کردم نهایت لذت روحی در عشق اتفاق می‌افتد، خیلی طول کشید که نظرم عوض شد البته آگاه و ناخودآگاه من نهایت لذت رو همیشه از کار برده‌ام اما یک وقت‌ها یادم می‌رفت و گمراه می‌شدم! البته این تفاوت کار هنری با کارهای دیگر است.

#عباس_کیارستمی


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤9
به امید داشتن ادامه دادم
به صدای مدادرنگی بر کاغذ ادامه دادم
ادامه دادم تو را هرشب تا صبح
تو را در ترانه‌های امّ‌کلثوم
تو را در شعرها
تو را در گیجیِ گلدانِ علف
در بندِ ساعتِ جیبی
که به سهِ بعد از نیمه‌شب می‌رسید

ادامه دادم تو را
در بی‌تفاوتیِ چهره‌ات
بر سپیدیِ قمیص


ادامه دادم تو را
در قبرستان خواجه‌اباصلت

عزیزم!
اصراری در لبخند تو بود
که دوست نداشت با تو بمیرد...


#جواد_گنجعلی


@Javadganjali1
❤7
زن‌های خاورمیانه
از هرچه خالی باشند در سه چیز غنی‌اند؛
چشم های زیبا،
غم های همیشگی
و شجاعت ناگزیر…


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤‍🔥10❤5
آسمان از هر کجا که تو باشی شروع می‌شود
کهکشان از کنار تو آغاز می‌شود
منظومه‌ها در طواف توأند
تو در همهٔ کرات مهربانی می‌ریزی
تو حتی کنار پنجرهٔ کوچک من
پیدا می‌شوی
هم‌زمان با آن ماهی
که در اعماق اقیانوس‌ها گریه می‌کند
یک پرنده در دفتر من
بال بال می‌زند
 تو هر دو را می‌شنوی.

#سلمان_هراتی



@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤9
مگر نمی شود آدم
سال های بعد را به یاد بیاورد
و برای خودش گریه کند؟

#عباس_معروفی


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤8💔4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.


مه بود و ماه حامله
ده گاو نر دلم را شخم می‌زدند
پدر بزرگ برای اجنه
دور مجمعه ورد می‌خواند
بند رخت گیر کرد به پای باد
ملحفه لاجورد افتاد
روی صورت من
همان شبی که مرده بودم.


#جواد_گنجعلی



@javadganjali1
❤‍🔥7
این مردمان به نِفاقْ خوش‌دل می‌شوند،
و به راستی غمگین می‌شوند.
او را گفتم: "تو مرد بزرگی، و در عصرْ یگانه‌یی."
خوش‌دل شُد و دست من گرفت و گفت:
"مُشتاق بودم و مُقَصِّر بودم".
و پارسال به او راستی گفتم،
خَصْمِ من شُد و دشمن شُد.
عجب نیست این؟
با مردمانْ به نفاق می‌باید زیست،
تا در میان ایشان با خوشی باشی.
همین که راستی آغاز کردی،
به کوه و بیابان برون می‌باید رفت.
که میان خَلْق راه نیست.


#شمس_تبریزی


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤10
همسایه کناری‌ام غمگینم می‌کند.
زن و شوهر صبحِ زود بیدار می‌شوند،
سرِ کار می‌روند،
عصر باز می‌گردند.
یک پسر و دختر بچه دارند.
ساعتِ نُه شب، همه چراغ‌های خانه خاموش است.
صبحِ فردا نیز، زود بیدار می‌شوند،
سرِ کار می‌روند،
عصر باز می‌گردند،
ساعتِ نه، خاموشی.
همسایه کناری‌ام، غمگینم می‌کند.
آدم‌های خوبی هستند،
دوستشان دارم.
اما حس می‌کنم در حال غرق شدنند،
و من نمی‌توانم کمکشان کنم.
گذرانِ زندگی می‌کنند.
بی‌خانمان نیستند.
اما بهای گزافی می‌پردازند.
گاهی در میانه روز،
به خانه‌شان می‌نگرم،
و خانه نگاهم می‌کند.
خانه، می‌گرید.
می‌توانم حس کنم.
‌
‌
#چارلز_بوکفسکی



@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤10💔5
کاش اسبی بودم
ولی سوارم عاشق بود
کاش آیینه‌ای بودم
ولی به دیوار اتاق زنی زیبا آویخته بودم
کاش گل سرخی بودم
ولی در روز عشاق به دختری هدیه‌ام می دادند
کاش قرص نانی بودم
ولی بر سفره ی زنی گرسنه.
کاش رودی بودم
ولی از وطنم کردستان می‌گذشتم

کاش بی هیچ شرطی
برای آخرین بار
تو را در آغوش می‌کشیدم وُ
آنگاه جان می‌سپردم


#شیرکو_بیکس



@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤12👏1
«باغِ من»

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستینِ سردِ نمناکش.
باغ بی‌برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران، سرودش باد.
جامه‌اش شولای عریانی‌ست.
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعلهٔ زرتارِ پودش باد

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی‌خواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،
ور برویش برگِ لبخندی نمی‌روید،
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون‌سایِ اینک خفته در تابوتِ پست خاک می‌گوید.

باغ بی‌برگی
خنده‌اش خونی‌ست اشک‌آمیز.
جاودان بر اسبِ یال‌افشانِ زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز.

مهدی اخوان ثالث، زمستان، زمان، ۱۳۳۵: ۱۵۲-۱۵۳


@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤6👏3
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن‌چنان مات که یک‌دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی


#فریدون_مشیری



@Distortedhuman




🌷هنر هشتم؛ آشفتگی‌های شاعرانه🌷
❤7❤‍🔥2