سوگیری خودجانب (۳)
ما از گذشتههای دور پی بردهایم که انسانها مشتاقاند که خود را به گروههای رقابتی تقسیم کنند، اما مشخص نیست که چرا در حال حاضر این شکاف راست-چپ است که عقلانیّت هر دو طرف را تحتالشعاع قرار داده است تا اختلافات رایج مذهبی، نژادی و طبقاتی. محور راست-چپ با ابعاد مختلف اخلاقی و ایدئولوژیک همراستا میشود: نظام سلسلهمراتبی در مقابل برابرطلبی، آزادی فردی در مقابل زندگی اشتراکی، تاجوتخت و محراب در مقابل روشنگری، قبیلهگرایی در مقابل جهانوطنی، دیدگاه واقعبینانه در مقابل آرمانگرایی، افتخار در مقابل بزرگی، لازمالاتباع دانستن اخلاق در مقابل فردی دانستنِ اخلاق. اما بحثهای اخیر در مورد اینکه کدام جناح از کدام هدف حمایت میکند (مانند مهاجرت، تجارت و علاقه به روسیه) نشان میدهد که جناحهای سیاسی بهجای ایدئولوژیهای منسجم، تبدیل به قبایل اجتماعی-فرهنگی شدهاند.
در پژوهش معرفتشناختی اخیر، گروهی از پژوهشگران علوم اجتماعی به این نتیجه رسیدند که جناحهای راست و چپ بهجای اینکه شبیه قبایلی باشند که بهدلیل نسبت خویشاوندی کنار هم قرار گرفتهاند، بیشتر شبیه فرقههای مذهبیای هستند که ایمان به برتری اخلاقی و میل به تحقیر فرقههای مخالف آنها را کنار یکدیگر قرار داده است. ظهور فرقهگرایی سیاسی در ایالاتمتحده معمولاً در رسانههای اجتماعی سرزنش میشود (مانند هر چیز دیگری)، اما ریشههای آن عمیقتر از این حرفهاست. ریشههای این فرقهگرایی سیاسی عبارتاند از: جداافتادگی و بروز دودستگی در برنامههای رسانهها که باعث شده گفتوگوهای حزبی و اخبار کابلی جایگزین شبکههای ملی شوند؛ مهندسی انتخابات و سایر فریبکاریهای جغرافیایی که سیاستمداران را تشویق میکند بهجای اندیشیدن به مسائل کلان و ملی، به فکر منافع حوزۀ انتخابیه یا دارودستۀ خودشان باشند؛ وابستگی سیاستمداران و اندیشکدهها به کمکهای مالی اهداکنندگانِ متعصّب و ایدئولوژیزده؛ فعالیت خودخواستۀ متخصصان لیبرال تحصیلکرده در محدودۀ مناطق شهری؛ و افول هستههای فعال جامعۀ مدنی نظیر کلیساها، باشگاههای خدماتی و گروههای داوطلبی.
آیا میتوان گفت که سوگیری خودجانب عقلانی است؟ یک استدلال بیزی وجود دارد که نشان میدهد، شخص باید شواهد جدید را در مقایسه با کلیّت باورهای پیشین خود بسنجد، نهاینکه هر مطالعۀ جدید را بدون تحقیق و تنها براساس ظواهر بپذیرد. اگر درستی لیبرالیسم به اثبات رسیده است، پس نباید به مطالعهای که بهنظر میرسد از مواضع محافظهکارانه حمایت میکند، اجازه داده شود باورهای افراد را تخریب و زیرورو کند. عجیب نیست که پاسخ تعدادی از دانشگاهیان لیبرال به متاآنالیز دیتو حاکی از این بود که تعصّب و پیشداوری سیاسی، مورد تأیید هر دو جناح چپ و راست است. هیچ تضمینی وجود ندارد که مواضع موردعلاقۀ جناح چپ و راست در هر لحظۀ تاریخی کاملاً مبتنیبر انصاف باشد و با حقیقت همراستا شود. حتی اگر هر دو جناح واقعیت را براساس باورهای خود بسنجند، فقط طرفی که باورهایش ایجاب میکند که عقلانی عمل کند، اینگونه عمل خواهد کرد. شاید هم آنها به پیشداوری خود ادامه دهند. بهخوبی به اثبات رسیده است که تعصّب و جانبداری چپ دانشگاهی، یک سوگیری غیرمنطقی نیست، بلکه نوعی درجهبندی و پیمایش دقیق از پیشینههای دقیقِ بیزی آنها است که بر این واقعیت استوار است که چپ همواره درست میگوید.
پاسخ محافظهکاران (به نقل از هملت) این است: «مرحم خوشایندِ تظاهر را به روح خود نمال». اگرچه این ممکن است درست باشد که مواضع جناح چپ مستدلتر از جناح راست است (بهویژه اگر به هر دلیلی، مواضع جناح چپ بیشتر از راست با علم سازگار باشد)، ولی در غیاب معیارهای خالی از غرضومرض، هیچیک از طرفین صلاحیّت آن را ندارند که ادعا کنند همواره درست میگویند. مطمئناً نمونههای متعددی از اشتباهاتِ هر دو جناح در طول تاریخ ثبت شده است. استانوویچ خاطرنشان میکند که مشکلی که دررابطهبا توجیه استدلالورزی انگیزهگرا با استفاده از پیشینههای بیزی وجود دارد، این است که پیشینه اغلب بیانگر چیزی است که استدلالکننده میخواهد درست باشد، نه چیزی که او دلایلی مبنیبر درستبودنش در دست دارد.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
ما از گذشتههای دور پی بردهایم که انسانها مشتاقاند که خود را به گروههای رقابتی تقسیم کنند، اما مشخص نیست که چرا در حال حاضر این شکاف راست-چپ است که عقلانیّت هر دو طرف را تحتالشعاع قرار داده است تا اختلافات رایج مذهبی، نژادی و طبقاتی. محور راست-چپ با ابعاد مختلف اخلاقی و ایدئولوژیک همراستا میشود: نظام سلسلهمراتبی در مقابل برابرطلبی، آزادی فردی در مقابل زندگی اشتراکی، تاجوتخت و محراب در مقابل روشنگری، قبیلهگرایی در مقابل جهانوطنی، دیدگاه واقعبینانه در مقابل آرمانگرایی، افتخار در مقابل بزرگی، لازمالاتباع دانستن اخلاق در مقابل فردی دانستنِ اخلاق. اما بحثهای اخیر در مورد اینکه کدام جناح از کدام هدف حمایت میکند (مانند مهاجرت، تجارت و علاقه به روسیه) نشان میدهد که جناحهای سیاسی بهجای ایدئولوژیهای منسجم، تبدیل به قبایل اجتماعی-فرهنگی شدهاند.
در پژوهش معرفتشناختی اخیر، گروهی از پژوهشگران علوم اجتماعی به این نتیجه رسیدند که جناحهای راست و چپ بهجای اینکه شبیه قبایلی باشند که بهدلیل نسبت خویشاوندی کنار هم قرار گرفتهاند، بیشتر شبیه فرقههای مذهبیای هستند که ایمان به برتری اخلاقی و میل به تحقیر فرقههای مخالف آنها را کنار یکدیگر قرار داده است. ظهور فرقهگرایی سیاسی در ایالاتمتحده معمولاً در رسانههای اجتماعی سرزنش میشود (مانند هر چیز دیگری)، اما ریشههای آن عمیقتر از این حرفهاست. ریشههای این فرقهگرایی سیاسی عبارتاند از: جداافتادگی و بروز دودستگی در برنامههای رسانهها که باعث شده گفتوگوهای حزبی و اخبار کابلی جایگزین شبکههای ملی شوند؛ مهندسی انتخابات و سایر فریبکاریهای جغرافیایی که سیاستمداران را تشویق میکند بهجای اندیشیدن به مسائل کلان و ملی، به فکر منافع حوزۀ انتخابیه یا دارودستۀ خودشان باشند؛ وابستگی سیاستمداران و اندیشکدهها به کمکهای مالی اهداکنندگانِ متعصّب و ایدئولوژیزده؛ فعالیت خودخواستۀ متخصصان لیبرال تحصیلکرده در محدودۀ مناطق شهری؛ و افول هستههای فعال جامعۀ مدنی نظیر کلیساها، باشگاههای خدماتی و گروههای داوطلبی.
آیا میتوان گفت که سوگیری خودجانب عقلانی است؟ یک استدلال بیزی وجود دارد که نشان میدهد، شخص باید شواهد جدید را در مقایسه با کلیّت باورهای پیشین خود بسنجد، نهاینکه هر مطالعۀ جدید را بدون تحقیق و تنها براساس ظواهر بپذیرد. اگر درستی لیبرالیسم به اثبات رسیده است، پس نباید به مطالعهای که بهنظر میرسد از مواضع محافظهکارانه حمایت میکند، اجازه داده شود باورهای افراد را تخریب و زیرورو کند. عجیب نیست که پاسخ تعدادی از دانشگاهیان لیبرال به متاآنالیز دیتو حاکی از این بود که تعصّب و پیشداوری سیاسی، مورد تأیید هر دو جناح چپ و راست است. هیچ تضمینی وجود ندارد که مواضع موردعلاقۀ جناح چپ و راست در هر لحظۀ تاریخی کاملاً مبتنیبر انصاف باشد و با حقیقت همراستا شود. حتی اگر هر دو جناح واقعیت را براساس باورهای خود بسنجند، فقط طرفی که باورهایش ایجاب میکند که عقلانی عمل کند، اینگونه عمل خواهد کرد. شاید هم آنها به پیشداوری خود ادامه دهند. بهخوبی به اثبات رسیده است که تعصّب و جانبداری چپ دانشگاهی، یک سوگیری غیرمنطقی نیست، بلکه نوعی درجهبندی و پیمایش دقیق از پیشینههای دقیقِ بیزی آنها است که بر این واقعیت استوار است که چپ همواره درست میگوید.
پاسخ محافظهکاران (به نقل از هملت) این است: «مرحم خوشایندِ تظاهر را به روح خود نمال». اگرچه این ممکن است درست باشد که مواضع جناح چپ مستدلتر از جناح راست است (بهویژه اگر به هر دلیلی، مواضع جناح چپ بیشتر از راست با علم سازگار باشد)، ولی در غیاب معیارهای خالی از غرضومرض، هیچیک از طرفین صلاحیّت آن را ندارند که ادعا کنند همواره درست میگویند. مطمئناً نمونههای متعددی از اشتباهاتِ هر دو جناح در طول تاریخ ثبت شده است. استانوویچ خاطرنشان میکند که مشکلی که دررابطهبا توجیه استدلالورزی انگیزهگرا با استفاده از پیشینههای بیزی وجود دارد، این است که پیشینه اغلب بیانگر چیزی است که استدلالکننده میخواهد درست باشد، نه چیزی که او دلایلی مبنیبر درستبودنش در دست دارد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌6👍1
سیناپسهای شیمیایی و الکتریکی؛ راز انتقال پیام در مغز
یاختههای عصبی (neuron) از طریق سیناپس (synapse) پیامها را منتقل میکنند، اما چگونگی این انتقال موضوع مناقشهی علمی بود. پیشرفت در ثبت پیامهای الکتریکی نشان داد که پتانسیل عمل (action potential) در نورون پیشاسیناپسی (presynaptic neuron) مستقیماً پتانسیل عمل را در یاختههای ماهیچهای ایجاد نمیکند، بلکه پیام کوچکی بهنام توان سیناپسی (synaptic potential) تولید میکند. توانهای سیناپسی کندتر حرکت میکنند، دامنهی نوسان آنها متغیر است، و صدایشان در بلندگو آهستهتر از صدای ترقترق پتانسیل عمل است. یاختههای عصبی از پتانسیل عمل برای انتقال پیامها به فواصل دور و از توان سیناپسی برای انتقال در سیناپس استفاده میکنند.
جان اکلس دریافت که توان سیناپسی سازوکار انسجامبخشی به دستگاه عصبی (central nervous system) است. یاختهی عصبی در هر لحظه توسط پیامهای سیناپسی محرک و بازدارنده بمباران میشود، اما فقط میتواند پتانسیل عمل را منتقل کند یا نکند. یاخته تمامی توانهای سیناپسی محرک و بازدارنده را جمع میکند؛ اگر پیامهای محرک غالب باشند، پتانسیل عمل تولید میشود. این انسجامبخشی وحدت عملی دستگاه عصبی را تضمین میکند. اکلس در ۱۹۵۱ جریانات درونسلولی نورونهای حرکتی نخاع را ثبت کرد و نشان داد که نورونهای حرکتی پیامهای محرک و بازدارنده را از ناقلهای عصبی (transmitter) خاصی دریافت میکنند. ناقلهای محرک پتانسیل غشایی حالت استراحت را از ۷۰ میلیولت منفی به ۵۵ میلیولت منفی کاهش میدهند، که آستانهی پتانسیل عمل است، درحالیکه ناقلهای بازدارنده آن را به ۷۵ میلیولت منفی افزایش داده و تولید پتانسیل عمل را دشوار میکنند.
مهمترین ناقل عصبی محرک در مغز گلوتامات (amino acid glutamate) و مهمترین ناقل بازدارنده اسید آمینوبوتیریک گاما (gamma aminobutyric acid, GABA) است. داروهایی مانند بنزودیازپینها و الکل با جذب به گیرندههای GABA، بازدارندگی را تقویت کرده و رفتار را آرام میکنند. اکلس تأیید کرد که هم انتقال سیناپسی محرک و هم بازدارنده از طریق شیمیایی انجام میشود، و فرضیهی الکتریکی خود را کنار گذاشت.
بااینحال، پل فت در ۱۹۵۴ پیشنهاد کرد که همهی سیناپسها شیمیایی نیستند و برخی ممکن است الکتریکی باشند. در ۱۹۵۷، ادوین فورشپان و دیوید پوتر انتقال الکتریکی را در یاختههای دستگاه عصبی لابستر تیغی کشف کردند. در سیناپسهای الکتریکی، پلی بین دو یاخته جریان الکتریکی را مستقیماً منتقل میکند. امروزه میدانیم اکثر سیناپسها شیمیاییاند، اما برخی نورونها سیناپسهای الکتریکی دارند.
برنارد کاتز تحقیقات خود را به رهاشدن ناقل عصبی از یاختههای پیشاسیناپسی معطوف کرد. او کشف کرد که وقتی پتانسیل عمل به پایانهی پیشاسیناپسی میرسد، کانالهای دریچهدار اختلاف سطح (voltage-gated channel) باز شده و یونهای کلسیم (calcium) وارد میشوند. این یونها رشتهای از فعلوانفعالات مولکولی را ایجاد میکنند که به رهاشدن ناقل عصبی در شکاف سیناپسی میانجامد. در یاختهی پیشاسیناپسی، بازشدن کانالهای کلسیم پیام الکتریکی را به شیمیایی تبدیل میکند، و در یاختهی پساسیناپسی (receiving cell)، کانالهای دریچهدار ناقل (transmitter-gated channels) پیام شیمیایی را به الکتریکی بازمیگردانند [تصویر ۶-۴].
کاتز همچنین کشف کرد که ناقلهایی مانند استیلکولین (acetylcholine) بهصورت بستههای کوچک، هرکدام حاوی حدود ۵۰۰۰ مولکول، رها میشوند. او این بستهها را کوانتا (quantum, quanta) و کیسههای حاوی آنها را آبدانکهای سیناپسی (synaptic vesicle) نامید. در ۱۹۵۵، منفورد بالی و جورج پالاده با میکروسکوپ الکترونی تأیید کردند که پایانههای پیشاسیناپسی پر از آبدانکهاییاند که ناقل عصبی را ذخیره میکنند. این آبدانکها در غشای پایانه تجمع کرده و پس از عبور ناقل از شکاف سیناپسی، ناقلها جذب گیرندههای یاختهی پساسیناپسی میشوند [تصویر ۶-۳].
کاتز با بررسی سیناپس بزرگ ماهی مرکب، نشان داد که یونهای کلسیم آبدانکهای سیناپسی را به غشای پایانهی پیشاسیناپسی متصل کرده و روزنهای را باز میکنند که ناقل را در شکاف سیناپسی رها میکند. این مکانیسمها درک ما از کارکردهای مغز، از جمله اندیشیدن و حفظ اطلاعات، را مدیون پیامهای الکتریکی و شیمیایی سیناپسی میکنند.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
یاختههای عصبی (neuron) از طریق سیناپس (synapse) پیامها را منتقل میکنند، اما چگونگی این انتقال موضوع مناقشهی علمی بود. پیشرفت در ثبت پیامهای الکتریکی نشان داد که پتانسیل عمل (action potential) در نورون پیشاسیناپسی (presynaptic neuron) مستقیماً پتانسیل عمل را در یاختههای ماهیچهای ایجاد نمیکند، بلکه پیام کوچکی بهنام توان سیناپسی (synaptic potential) تولید میکند. توانهای سیناپسی کندتر حرکت میکنند، دامنهی نوسان آنها متغیر است، و صدایشان در بلندگو آهستهتر از صدای ترقترق پتانسیل عمل است. یاختههای عصبی از پتانسیل عمل برای انتقال پیامها به فواصل دور و از توان سیناپسی برای انتقال در سیناپس استفاده میکنند.
جان اکلس دریافت که توان سیناپسی سازوکار انسجامبخشی به دستگاه عصبی (central nervous system) است. یاختهی عصبی در هر لحظه توسط پیامهای سیناپسی محرک و بازدارنده بمباران میشود، اما فقط میتواند پتانسیل عمل را منتقل کند یا نکند. یاخته تمامی توانهای سیناپسی محرک و بازدارنده را جمع میکند؛ اگر پیامهای محرک غالب باشند، پتانسیل عمل تولید میشود. این انسجامبخشی وحدت عملی دستگاه عصبی را تضمین میکند. اکلس در ۱۹۵۱ جریانات درونسلولی نورونهای حرکتی نخاع را ثبت کرد و نشان داد که نورونهای حرکتی پیامهای محرک و بازدارنده را از ناقلهای عصبی (transmitter) خاصی دریافت میکنند. ناقلهای محرک پتانسیل غشایی حالت استراحت را از ۷۰ میلیولت منفی به ۵۵ میلیولت منفی کاهش میدهند، که آستانهی پتانسیل عمل است، درحالیکه ناقلهای بازدارنده آن را به ۷۵ میلیولت منفی افزایش داده و تولید پتانسیل عمل را دشوار میکنند.
مهمترین ناقل عصبی محرک در مغز گلوتامات (amino acid glutamate) و مهمترین ناقل بازدارنده اسید آمینوبوتیریک گاما (gamma aminobutyric acid, GABA) است. داروهایی مانند بنزودیازپینها و الکل با جذب به گیرندههای GABA، بازدارندگی را تقویت کرده و رفتار را آرام میکنند. اکلس تأیید کرد که هم انتقال سیناپسی محرک و هم بازدارنده از طریق شیمیایی انجام میشود، و فرضیهی الکتریکی خود را کنار گذاشت.
بااینحال، پل فت در ۱۹۵۴ پیشنهاد کرد که همهی سیناپسها شیمیایی نیستند و برخی ممکن است الکتریکی باشند. در ۱۹۵۷، ادوین فورشپان و دیوید پوتر انتقال الکتریکی را در یاختههای دستگاه عصبی لابستر تیغی کشف کردند. در سیناپسهای الکتریکی، پلی بین دو یاخته جریان الکتریکی را مستقیماً منتقل میکند. امروزه میدانیم اکثر سیناپسها شیمیاییاند، اما برخی نورونها سیناپسهای الکتریکی دارند.
برنارد کاتز تحقیقات خود را به رهاشدن ناقل عصبی از یاختههای پیشاسیناپسی معطوف کرد. او کشف کرد که وقتی پتانسیل عمل به پایانهی پیشاسیناپسی میرسد، کانالهای دریچهدار اختلاف سطح (voltage-gated channel) باز شده و یونهای کلسیم (calcium) وارد میشوند. این یونها رشتهای از فعلوانفعالات مولکولی را ایجاد میکنند که به رهاشدن ناقل عصبی در شکاف سیناپسی میانجامد. در یاختهی پیشاسیناپسی، بازشدن کانالهای کلسیم پیام الکتریکی را به شیمیایی تبدیل میکند، و در یاختهی پساسیناپسی (receiving cell)، کانالهای دریچهدار ناقل (transmitter-gated channels) پیام شیمیایی را به الکتریکی بازمیگردانند [تصویر ۶-۴].
کاتز همچنین کشف کرد که ناقلهایی مانند استیلکولین (acetylcholine) بهصورت بستههای کوچک، هرکدام حاوی حدود ۵۰۰۰ مولکول، رها میشوند. او این بستهها را کوانتا (quantum, quanta) و کیسههای حاوی آنها را آبدانکهای سیناپسی (synaptic vesicle) نامید. در ۱۹۵۵، منفورد بالی و جورج پالاده با میکروسکوپ الکترونی تأیید کردند که پایانههای پیشاسیناپسی پر از آبدانکهاییاند که ناقل عصبی را ذخیره میکنند. این آبدانکها در غشای پایانه تجمع کرده و پس از عبور ناقل از شکاف سیناپسی، ناقلها جذب گیرندههای یاختهی پساسیناپسی میشوند [تصویر ۶-۳].
کاتز با بررسی سیناپس بزرگ ماهی مرکب، نشان داد که یونهای کلسیم آبدانکهای سیناپسی را به غشای پایانهی پیشاسیناپسی متصل کرده و روزنهای را باز میکنند که ناقل را در شکاف سیناپسی رها میکند. این مکانیسمها درک ما از کارکردهای مغز، از جمله اندیشیدن و حفظ اطلاعات، را مدیون پیامهای الکتریکی و شیمیایی سیناپسی میکنند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍4👌3
سوگیری خودجانب (۳)
نوعی عقلانیّت متفاوت و نامتعارفتر برای سوگیری خودجانب وجود دارد که نه از قاعدۀ بیز، بلکه از نظریۀ بازی ناشی میشود. کاهان آن را عقلانیّت ابرازکننده (Expressive rationality) مینامد: نوعی استدلالورزیِ که بیشتر به ارزشگذاری گروه همتایان بها میدهد بهجای اینکه بهدنبال دستیابی به دقیقترین درک از جهان باشد. مردم عقایدی را ابراز میکنند و خود را هواخواه آن معرفی میکنند که دل در گرو آن ندارند. تا آنجاییکه به سرنوشت کسی که عقاید خود را در یک محیط اجتماعی اعلام میدارد مربوط است، بهرخکشیدنِ نشانههای وفاداری بههیچوجه ناعقلانی نیست. ابراز یک عقیدۀ نامرسوّم در یک جمع، مانند مخالفت با قانون کنترل اسلحه در یک محفل دموکرات یا حمایت از آن در یک محفل جمهوریخواه، میتواند شما را بهعنوان یک خائن و نفوذی معرفی کند و آیندهتان را در بین اعضای آن گروه تباه کند. درواقع، بهترین باورهایی که هویّت افراد را نشان میدهند، اغلب نامتعارفترینِ آنها هستند. هر رفیق روز خوشیای میتواند بگوید دنیا گرد است، اما فقط یک برادر همخون میتواند بگوید دنیا مسطح است و نیش و تمسخر دیگران را با دلوجان بپذیرد.
شوربختانه، اگرچه برای هریک از ما عقلانی مینماید که بهدنبال پذیرفتهشدن در یک محفل یا گروه باشیم، ولی این برای مایی که در یک دموکراسی بهدنبال دستیابی به بهترین ادراک از جهان هستیم، چندان عقلانی نیست. مشکل این است که ما گرفتار مصیبتِ عقلانیّت عوام شدهایم.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
نوعی عقلانیّت متفاوت و نامتعارفتر برای سوگیری خودجانب وجود دارد که نه از قاعدۀ بیز، بلکه از نظریۀ بازی ناشی میشود. کاهان آن را عقلانیّت ابرازکننده (Expressive rationality) مینامد: نوعی استدلالورزیِ که بیشتر به ارزشگذاری گروه همتایان بها میدهد بهجای اینکه بهدنبال دستیابی به دقیقترین درک از جهان باشد. مردم عقایدی را ابراز میکنند و خود را هواخواه آن معرفی میکنند که دل در گرو آن ندارند. تا آنجاییکه به سرنوشت کسی که عقاید خود را در یک محیط اجتماعی اعلام میدارد مربوط است، بهرخکشیدنِ نشانههای وفاداری بههیچوجه ناعقلانی نیست. ابراز یک عقیدۀ نامرسوّم در یک جمع، مانند مخالفت با قانون کنترل اسلحه در یک محفل دموکرات یا حمایت از آن در یک محفل جمهوریخواه، میتواند شما را بهعنوان یک خائن و نفوذی معرفی کند و آیندهتان را در بین اعضای آن گروه تباه کند. درواقع، بهترین باورهایی که هویّت افراد را نشان میدهند، اغلب نامتعارفترینِ آنها هستند. هر رفیق روز خوشیای میتواند بگوید دنیا گرد است، اما فقط یک برادر همخون میتواند بگوید دنیا مسطح است و نیش و تمسخر دیگران را با دلوجان بپذیرد.
شوربختانه، اگرچه برای هریک از ما عقلانی مینماید که بهدنبال پذیرفتهشدن در یک محفل یا گروه باشیم، ولی این برای مایی که در یک دموکراسی بهدنبال دستیابی به بهترین ادراک از جهان هستیم، چندان عقلانی نیست. مشکل این است که ما گرفتار مصیبتِ عقلانیّت عوام شدهایم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5❤3👌1
تأثیر روانگردانها بر مغز؛ از سروتونین تا دندریتها
داروهای روانگردان مانند الاسدی (lysergic acid diethylamide, LSD) ادراک، اندیشه و احساس را دگرگون میکنند و میتوانند توهمهای بصری یا حتی واکنشهای روانپریشی شبیه شیزوفرنی ایجاد کنند. در دههی ۱۹۵۰، دومینیک پورپورا پژوهشی را برای بررسی نقش الاسدی در ایجاد توهمهای دیداری آغاز کرد. او میخواست بداند آیا الاسدی فعالیت سیناپسی را در قشر بینایی (occipital lobe)، ناحیهای که ادراک بصری در آن رخ میدهد، تحت تأثیر قرار میدهد یا خیر.
دی. دبلیو. وولی و تی. ان. شاو، دو داروشناس، کشف کردند که الاسدی به گیرندههای سروتونین (serotonin)، یک ناقل عصبی (transmitter) در مغز، متصل میشود. آنها از ماهیچهی صاف زهدان موش استفاده کردند که در واکنش به سروتونین منقبض میشد. الاسدی این انقباض را خنثی میکرد، زیرا مانع جذب سروتونین به گیرندهها میشد. وولی و شاو فرض کردند که الاسدی با جلوگیری از تأثیر سروتونین در مغز، انحرافات بصری ایجاد میکند و سروتونین نقش مهمی در سلامت روانی دارد.
پورپورا این فرضیه را با مشاهدهی مستقیم مغز گربهها آزمایش کرد. گربهها بیهوش شده، جمجمهشان باز میشد تا قشر بینایی در دسترس قرار گیرد. الکترودها (electrode) به سطح قشر بینایی متصل شدند تا فعالیت سیناپسی ثبت شود. برخلاف ماهیچهی زهدان موش، سروتونین و الاسدی در مغز گربه یکدیگر را خنثی نکردند. هر دو مانع انتقال سیناپسی شدند و حتی اثر بازدارندگی یکدیگر را تقویت کردند. این یافتهها فرضیهی وولی و شاو را رد کردند، که انحرافات بصری را به بازدارندگی سروتونین نسبت میداد. امروزه میدانیم الاسدی از طریق گیرندهای در قطعهی پیشانی (frontal lobe) توهم ایجاد میکند، که با هیجده نوع گیرندهی سروتونین در مغز تعامل دارد.
پورپورا سپس پژوهشهایش را بر قشر مخ (cortex)، بخش تکاملیافتهی مغز، متمرکز کرد. قشر مخ از دو نیمکرهی متقارن با چهار قطعه (پیشانی، آهیانهای، گیجگاهی، پسسری) تشکیل شده و حدود صد میلیارد نورون (neuron) با بیش از یک تریلیون سیناپس (synapse) دارد [تصویر ۷-۳]. او به بررسی دندریتها (dendrite)، زواید نورونها، پرداخت که اطلاعات را از سیناپسها دریافت میکنند. در آن زمان، دانش دربارهی دندریتها محدود بود و مشخص نبود آیا دندریتها مانند آکسونها (axon) پتانسیل عمل (action potential) تولید میکنند یا خیر.
پورپورا و گروندفست با تحریک قشر بینایی گربهها با فلاش دوربین، مسیرهای منتهی به دندریتها را بررسی کردند. آنها فرض کردند که دندریتها خواص الکتریکی محدودی دارند و میتوانند توانهای سیناپسی (synaptic potential) تولید کنند، اما قادر به تولید پتانسیل عمل نیستند. این نتیجهگیری با احتیاط مطرح شد، زیرا روشهایشان برای ثبت جریانهای درونسلولی دندریتها کافی نبود. دندریتها بسیار نازکاند (یکبیستم ضخامت بدنهی نورون) و ثبت فعالیت آنها با الکترودهای شیشهای، مشابه آنچه کاتز و اکلس برای نورونهای حرکتی انجام داده بودند، دشوار بود.
این محدودیتها نشان داد که مطالعهی قشر مخ پستانداران، بهدلیل پیچیدگی و اندازهی کوچک نورونها، چالشبرانگیز است. نیاز به روشهای دقیقتر برای ثبت فعالیت دندریتها، پژوهشگران را به سمت سیستمهای عصبی سادهتر هدایت کرد، که امکان بررسی دقیقتر یاختههای عصبی را فراهم میکرد.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
داروهای روانگردان مانند الاسدی (lysergic acid diethylamide, LSD) ادراک، اندیشه و احساس را دگرگون میکنند و میتوانند توهمهای بصری یا حتی واکنشهای روانپریشی شبیه شیزوفرنی ایجاد کنند. در دههی ۱۹۵۰، دومینیک پورپورا پژوهشی را برای بررسی نقش الاسدی در ایجاد توهمهای دیداری آغاز کرد. او میخواست بداند آیا الاسدی فعالیت سیناپسی را در قشر بینایی (occipital lobe)، ناحیهای که ادراک بصری در آن رخ میدهد، تحت تأثیر قرار میدهد یا خیر.
دی. دبلیو. وولی و تی. ان. شاو، دو داروشناس، کشف کردند که الاسدی به گیرندههای سروتونین (serotonin)، یک ناقل عصبی (transmitter) در مغز، متصل میشود. آنها از ماهیچهی صاف زهدان موش استفاده کردند که در واکنش به سروتونین منقبض میشد. الاسدی این انقباض را خنثی میکرد، زیرا مانع جذب سروتونین به گیرندهها میشد. وولی و شاو فرض کردند که الاسدی با جلوگیری از تأثیر سروتونین در مغز، انحرافات بصری ایجاد میکند و سروتونین نقش مهمی در سلامت روانی دارد.
پورپورا این فرضیه را با مشاهدهی مستقیم مغز گربهها آزمایش کرد. گربهها بیهوش شده، جمجمهشان باز میشد تا قشر بینایی در دسترس قرار گیرد. الکترودها (electrode) به سطح قشر بینایی متصل شدند تا فعالیت سیناپسی ثبت شود. برخلاف ماهیچهی زهدان موش، سروتونین و الاسدی در مغز گربه یکدیگر را خنثی نکردند. هر دو مانع انتقال سیناپسی شدند و حتی اثر بازدارندگی یکدیگر را تقویت کردند. این یافتهها فرضیهی وولی و شاو را رد کردند، که انحرافات بصری را به بازدارندگی سروتونین نسبت میداد. امروزه میدانیم الاسدی از طریق گیرندهای در قطعهی پیشانی (frontal lobe) توهم ایجاد میکند، که با هیجده نوع گیرندهی سروتونین در مغز تعامل دارد.
پورپورا سپس پژوهشهایش را بر قشر مخ (cortex)، بخش تکاملیافتهی مغز، متمرکز کرد. قشر مخ از دو نیمکرهی متقارن با چهار قطعه (پیشانی، آهیانهای، گیجگاهی، پسسری) تشکیل شده و حدود صد میلیارد نورون (neuron) با بیش از یک تریلیون سیناپس (synapse) دارد [تصویر ۷-۳]. او به بررسی دندریتها (dendrite)، زواید نورونها، پرداخت که اطلاعات را از سیناپسها دریافت میکنند. در آن زمان، دانش دربارهی دندریتها محدود بود و مشخص نبود آیا دندریتها مانند آکسونها (axon) پتانسیل عمل (action potential) تولید میکنند یا خیر.
پورپورا و گروندفست با تحریک قشر بینایی گربهها با فلاش دوربین، مسیرهای منتهی به دندریتها را بررسی کردند. آنها فرض کردند که دندریتها خواص الکتریکی محدودی دارند و میتوانند توانهای سیناپسی (synaptic potential) تولید کنند، اما قادر به تولید پتانسیل عمل نیستند. این نتیجهگیری با احتیاط مطرح شد، زیرا روشهایشان برای ثبت جریانهای درونسلولی دندریتها کافی نبود. دندریتها بسیار نازکاند (یکبیستم ضخامت بدنهی نورون) و ثبت فعالیت آنها با الکترودهای شیشهای، مشابه آنچه کاتز و اکلس برای نورونهای حرکتی انجام داده بودند، دشوار بود.
این محدودیتها نشان داد که مطالعهی قشر مخ پستانداران، بهدلیل پیچیدگی و اندازهی کوچک نورونها، چالشبرانگیز است. نیاز به روشهای دقیقتر برای ثبت فعالیت دندریتها، پژوهشگران را به سمت سیستمهای عصبی سادهتر هدایت کرد، که امکان بررسی دقیقتر یاختههای عصبی را فراهم میکرد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5👌2
دو نوع باور: واقعیتگرا و افسانهپرداز (۱)
طنز موجود در کُمیکاستریپ بادامزمینیها که در آن لوسی در برف دفن میشود و درعینحال اصرار میورزد که برف دارد بالا میرود، نارسا بودن هرگونه توضیحی که ناعقلانیّت انسان را به انگیزههای پنهان موجود در استدلالورزیِ انگیزهگرا ربط میدهد، آشکار میسازد. مهم نیست که یک باور نادرست تا چه میزان از توانایی ذهنی یا وفاداری فرد مؤمن به دارودستهاش حکایت دارد؛ باور نادرست همیشه نادرست است و در مواجهه با واقعیتهای سخت و بیرحم جهان بهسختی تنبیه میشود. همانگونه که فیلیپ کی. دیک رماننویس، نوشته است: واقعیت چیزی است که وقتی از باور به آن دست بکشی از بین نمیرود. پس چرا واقعیت مردم را از باور به چیزهای پوچ یا پاداشدهی به کسانی که مدعیِ آن باورها هستند و آنها را به اشتراک میگذارند، بازنمیدارد و آنها را عقب نمیراند؟
پاسخ این است که بستگی دارد که منظور شما از «باور» چه باشد. هوگو مرسیه خاطرنشان میسازد که دارندگان باورهای عجیبوغریب اغلب شهامت پافشاری روی عقیدۀ خود را ندارند. اگرچه میلیونها نفر این شایعه را تأیید میکردند که هیلاری کلینتون یک محفل سوءاستفادۀ جنسی از کودکان را در زیرزمین پیتزافروشی کامِتپینگپونگ در واشنگتن اداره میکرد (تئوری توطئۀ پیتزاگیت، رفیق سَلَف کیوانان)، تقریباً هیچکس گامی متناسب با چنین جنایت بزرگی برنداشت و حتی کسی با پلیس تماس نگرفت. واکنش متظاهرانۀ یکی از آنها این بود که در گوگل به این خبر فقط یک ستاره اختصاص داد و این کامنت را نوشت: «پیتزا نیمپز بود. در محوطۀ سرو نوشیدنی، مردان مشکوکی را دیدم که در حالیکه لباس کار پوشیده بودند و شبیه افراد معمولی بهنظر میرسیدند، به پسرم و سایر بچههایی که در آنجا بودند زل میزدند.» اگر واقعاً باور داریم که کودکان در زیرزمین مورد تجاوز قرار میگیرند، چنین واکنش خفیفی از سوی بسیاری از ما بههیچعنوان قابلقبول نخواهد بود. فقط یک نفر به نام ادگار ولچ باورهایش را جدی گرفت؛ مردی که در تلاشی قهرمانانه برای نجات بچهها، اسلحهاش را برداشت و به پیتزافروشی حمله کرد. میلیونها نفرِ دیگر، این شایعه را به معنایی بسیار متفاوت از آنچه آن را «باور» مینامیم، باور کردند.
مرسیه همچنین خاطرنشان میکند که باورمندانِ پرسوزوگداز توطئههای شریرانۀ خیلی بزرگ مانند عمدیبودن حادثۀ ۱۱ سپتامبر و کسانی که معتقدند که بخار متراکمی که از هواپیماهای جت خارج میشود، درواقع مواد شیمیاییای است که دولت براساس یک برنامۀ سرّی برای توزیع مواد روانگردان در بین مردم به اجرا میگذارد، بیانیههای خود را منتشر میکنند و بهرغم اعتقاد به توطئههای وحشیانۀ یک رژیم مطلقه برای سرکوب حقگویانِ شجاعی مانند خودشان، جلساتشان را بهشکل علنی برگزار میکنند. این راهبردی نیست که شما از دگراندیشان و مخالفان رژیمهایی مانند کرۀ شمالی یا عربستان سعودی که در سرکوبگریشان تردیدی نیست، ببینید [بلکه توسط افرادی در کشورهای دموکراتیک استفاده میشود]. مرسیه، با استناد به تمایزی که توسط اسپربر ایجاد شده است، پیشنهاد میکند که تئوریهای توطئه و سایر باورهای عجیبوغریب، حسابشده و نتیجۀ تفکر آگاهانه و نظریهپردازی هستند، و همانند باورهایی که ما آنها را از عمق وجودمان باور میکنیم، شهودی و درونی نیستند. این تمایز قدرتمندی است. اگرچه برداشتی که من از آن دارم کمی متفاوت است و به تضادی که روانشناس اجتماعی رابرت آبلسون (و جورج کارلینِ کمدین) بین باورهای دور و باورهای آزمونپذیر قائل هستند، نزدیکتر است.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
طنز موجود در کُمیکاستریپ بادامزمینیها که در آن لوسی در برف دفن میشود و درعینحال اصرار میورزد که برف دارد بالا میرود، نارسا بودن هرگونه توضیحی که ناعقلانیّت انسان را به انگیزههای پنهان موجود در استدلالورزیِ انگیزهگرا ربط میدهد، آشکار میسازد. مهم نیست که یک باور نادرست تا چه میزان از توانایی ذهنی یا وفاداری فرد مؤمن به دارودستهاش حکایت دارد؛ باور نادرست همیشه نادرست است و در مواجهه با واقعیتهای سخت و بیرحم جهان بهسختی تنبیه میشود. همانگونه که فیلیپ کی. دیک رماننویس، نوشته است: واقعیت چیزی است که وقتی از باور به آن دست بکشی از بین نمیرود. پس چرا واقعیت مردم را از باور به چیزهای پوچ یا پاداشدهی به کسانی که مدعیِ آن باورها هستند و آنها را به اشتراک میگذارند، بازنمیدارد و آنها را عقب نمیراند؟
پاسخ این است که بستگی دارد که منظور شما از «باور» چه باشد. هوگو مرسیه خاطرنشان میسازد که دارندگان باورهای عجیبوغریب اغلب شهامت پافشاری روی عقیدۀ خود را ندارند. اگرچه میلیونها نفر این شایعه را تأیید میکردند که هیلاری کلینتون یک محفل سوءاستفادۀ جنسی از کودکان را در زیرزمین پیتزافروشی کامِتپینگپونگ در واشنگتن اداره میکرد (تئوری توطئۀ پیتزاگیت، رفیق سَلَف کیوانان)، تقریباً هیچکس گامی متناسب با چنین جنایت بزرگی برنداشت و حتی کسی با پلیس تماس نگرفت. واکنش متظاهرانۀ یکی از آنها این بود که در گوگل به این خبر فقط یک ستاره اختصاص داد و این کامنت را نوشت: «پیتزا نیمپز بود. در محوطۀ سرو نوشیدنی، مردان مشکوکی را دیدم که در حالیکه لباس کار پوشیده بودند و شبیه افراد معمولی بهنظر میرسیدند، به پسرم و سایر بچههایی که در آنجا بودند زل میزدند.» اگر واقعاً باور داریم که کودکان در زیرزمین مورد تجاوز قرار میگیرند، چنین واکنش خفیفی از سوی بسیاری از ما بههیچعنوان قابلقبول نخواهد بود. فقط یک نفر به نام ادگار ولچ باورهایش را جدی گرفت؛ مردی که در تلاشی قهرمانانه برای نجات بچهها، اسلحهاش را برداشت و به پیتزافروشی حمله کرد. میلیونها نفرِ دیگر، این شایعه را به معنایی بسیار متفاوت از آنچه آن را «باور» مینامیم، باور کردند.
مرسیه همچنین خاطرنشان میکند که باورمندانِ پرسوزوگداز توطئههای شریرانۀ خیلی بزرگ مانند عمدیبودن حادثۀ ۱۱ سپتامبر و کسانی که معتقدند که بخار متراکمی که از هواپیماهای جت خارج میشود، درواقع مواد شیمیاییای است که دولت براساس یک برنامۀ سرّی برای توزیع مواد روانگردان در بین مردم به اجرا میگذارد، بیانیههای خود را منتشر میکنند و بهرغم اعتقاد به توطئههای وحشیانۀ یک رژیم مطلقه برای سرکوب حقگویانِ شجاعی مانند خودشان، جلساتشان را بهشکل علنی برگزار میکنند. این راهبردی نیست که شما از دگراندیشان و مخالفان رژیمهایی مانند کرۀ شمالی یا عربستان سعودی که در سرکوبگریشان تردیدی نیست، ببینید [بلکه توسط افرادی در کشورهای دموکراتیک استفاده میشود]. مرسیه، با استناد به تمایزی که توسط اسپربر ایجاد شده است، پیشنهاد میکند که تئوریهای توطئه و سایر باورهای عجیبوغریب، حسابشده و نتیجۀ تفکر آگاهانه و نظریهپردازی هستند، و همانند باورهایی که ما آنها را از عمق وجودمان باور میکنیم، شهودی و درونی نیستند. این تمایز قدرتمندی است. اگرچه برداشتی که من از آن دارم کمی متفاوت است و به تضادی که روانشناس اجتماعی رابرت آبلسون (و جورج کارلینِ کمدین) بین باورهای دور و باورهای آزمونپذیر قائل هستند، نزدیکتر است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5❤2
از خرچنگ دراز تا نقشهی حسی مغز
مطالعهی دستگاههای عصبی ساده، مانند خرچنگ دراز، بهدلیل ساختار کالبدی مناسب، برای پژوهشهای عصبشناسی (neuroscience) حیاتی است. استفن کوفلر با بررسی یاختههای عصبی خرچنگ دراز، دندریتها (dendrite) را بهصورت جداگانه مطالعه کرد و تغییرات الکتریکی آنها را بدون تداخل سایر نورونها ثبت نمود. این کار، که در مقالات مجلهی فیزیولوژی عمومی منتشر شد، نشان داد که انتخاب جانور مناسب تا چه حد در موفقیت آزمایشها تعیینکننده است. بیمهرگان مانند خرچنگ دراز، بهدلیل سادگی کالبدی، گزینههای ایدهآلی برای آزمایشهای عصبیاند، مشابه آکسون درشت ماهی مرکب که هاجکین، هاکسلی و کاتز استفاده کردند.
استنلی کرین، متخصص دستگاههای عصبی ساده، ویژگیهای یاختههای عصبی جداشده را در کشت بافت بررسی کرد. او با ساخت میکروالکترودهای شیشهای، جریان الکتریکی درون آکسون (axon) خرچنگ دراز را ثبت کرد که کنترل دم حیوان را بر عهده دارد. این آکسون، هرچند کوچکتر از آکسون ماهی مرکب، نسبت به سایر جانوران بزرگتر بود. آزمایشها تأیید کردند که پتانسیل عمل (action potential) از اصل همهیاهیچ پیروی میکند، پتانسیل غشایی حالت استراحت (resting membrane potential) را خنثی کرده و فراتر میرود. صدای پتانسیل عمل، که از طریق بلندگو شبیه تقتق مسلسل بود، فعالیت الکتریکی مغز خرچنگ را آشکار کرد. این یافتهها اهمیت انتخاب جانور مناسب را برای درک مکانیسمهای عصبی نشان داد.
در مقابل دستگاههای ساده، قشر مخ (cortex) پستانداران پیچیدگی بیشتری دارد. وید مارشال پژوهشی کلاسیک دربارهی بازنمایی حس بساوایی (touch receptors) در مغز گربهها و میمونها انجام داد. او کشف کرد که بخشهایی از بدن، مانند دستها و چهره، در قشر حسی بدنی (somatosensory cortex) در قطعهی آهیانهای (parietal lobe) بازنمایی میشوند. وقتی پای گربه لمس میشد، واکنش الکتریکی در نورونهای قشر حسی بدنی رخ میداد. مارشال و فیلیپ بارد نشان دادند که بخشهای مجاور بدن (مانند انگشتان) در قشر حسی بدنی نیز مجاور هم بازنمایی میشوند.
ویلدر پنفیلد این یافتهها را در انسانها تأیید کرد و نشان داد که نواحی حساس بدن، مانند کف دست، فضای وسیعتری در قشر حسی بدنی اشغال میکنند [تصویر ۷-۴]. مارشال همچنین دریافت که گیرندههای نور در شبکیه در قشر بینایی (occipital lobe) و امواج صوتی در قطعهی گیجگاهی (temporal lobe) بهصورت منظم بازنمایی میشوند. این سازماندهی موضعنگارانه (توپوگرافی) نشان میدهد که اطلاعات حسی در مغز بهترتیبی مشابه ترتیب اندامها در بدن مرتب شدهاند.
نقشهی حسی-مکانی مغز، که حس بساوایی را در قشر حسی بدنی نشان میدهد، از گیرندههای پوستی آغاز میشود که محرکها (مانند نیشگون) را به پیام الکتریکی تبدیل میکنند. این پیامها از عصبراههها به ساقهی مغز و تالاموس رسیده و در قشر حسی بدنی پردازش میشوند. تحریک نقاط مجاور پوست (مانند دو انگشت) نورونهای مجاور در مغز را فعال میکند. این نقشهی دقیق در عصبشناسی بالینی کاربرد دارد، زیرا رابطهی یکبهیک (one-to-one) بین بدن و مغز امکان شناسایی محل اختلالات عصبی را فراهم میکند.
برای مثال، صرع جکسونی، که جان هیولینگز جکسون توصیف کرد، با بیحسی یا سوزش در یک نقطه (مانند انگشتان) آغاز شده و به سایر بخشهای بدن در همان سمت گسترش مییابد. این توالی با نقشهی قشر حسی بدنی توضیح داده میشود، جایی که فعالیت الکتریکی غیرعادی از ناحیهی بازنمایی دست به ناحیهی پا پیش میرود. این یافتهها درک ما از سازماندهی اطلاعات حسی در مغز را دگرگون کردند.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
مطالعهی دستگاههای عصبی ساده، مانند خرچنگ دراز، بهدلیل ساختار کالبدی مناسب، برای پژوهشهای عصبشناسی (neuroscience) حیاتی است. استفن کوفلر با بررسی یاختههای عصبی خرچنگ دراز، دندریتها (dendrite) را بهصورت جداگانه مطالعه کرد و تغییرات الکتریکی آنها را بدون تداخل سایر نورونها ثبت نمود. این کار، که در مقالات مجلهی فیزیولوژی عمومی منتشر شد، نشان داد که انتخاب جانور مناسب تا چه حد در موفقیت آزمایشها تعیینکننده است. بیمهرگان مانند خرچنگ دراز، بهدلیل سادگی کالبدی، گزینههای ایدهآلی برای آزمایشهای عصبیاند، مشابه آکسون درشت ماهی مرکب که هاجکین، هاکسلی و کاتز استفاده کردند.
استنلی کرین، متخصص دستگاههای عصبی ساده، ویژگیهای یاختههای عصبی جداشده را در کشت بافت بررسی کرد. او با ساخت میکروالکترودهای شیشهای، جریان الکتریکی درون آکسون (axon) خرچنگ دراز را ثبت کرد که کنترل دم حیوان را بر عهده دارد. این آکسون، هرچند کوچکتر از آکسون ماهی مرکب، نسبت به سایر جانوران بزرگتر بود. آزمایشها تأیید کردند که پتانسیل عمل (action potential) از اصل همهیاهیچ پیروی میکند، پتانسیل غشایی حالت استراحت (resting membrane potential) را خنثی کرده و فراتر میرود. صدای پتانسیل عمل، که از طریق بلندگو شبیه تقتق مسلسل بود، فعالیت الکتریکی مغز خرچنگ را آشکار کرد. این یافتهها اهمیت انتخاب جانور مناسب را برای درک مکانیسمهای عصبی نشان داد.
در مقابل دستگاههای ساده، قشر مخ (cortex) پستانداران پیچیدگی بیشتری دارد. وید مارشال پژوهشی کلاسیک دربارهی بازنمایی حس بساوایی (touch receptors) در مغز گربهها و میمونها انجام داد. او کشف کرد که بخشهایی از بدن، مانند دستها و چهره، در قشر حسی بدنی (somatosensory cortex) در قطعهی آهیانهای (parietal lobe) بازنمایی میشوند. وقتی پای گربه لمس میشد، واکنش الکتریکی در نورونهای قشر حسی بدنی رخ میداد. مارشال و فیلیپ بارد نشان دادند که بخشهای مجاور بدن (مانند انگشتان) در قشر حسی بدنی نیز مجاور هم بازنمایی میشوند.
ویلدر پنفیلد این یافتهها را در انسانها تأیید کرد و نشان داد که نواحی حساس بدن، مانند کف دست، فضای وسیعتری در قشر حسی بدنی اشغال میکنند [تصویر ۷-۴]. مارشال همچنین دریافت که گیرندههای نور در شبکیه در قشر بینایی (occipital lobe) و امواج صوتی در قطعهی گیجگاهی (temporal lobe) بهصورت منظم بازنمایی میشوند. این سازماندهی موضعنگارانه (توپوگرافی) نشان میدهد که اطلاعات حسی در مغز بهترتیبی مشابه ترتیب اندامها در بدن مرتب شدهاند.
نقشهی حسی-مکانی مغز، که حس بساوایی را در قشر حسی بدنی نشان میدهد، از گیرندههای پوستی آغاز میشود که محرکها (مانند نیشگون) را به پیام الکتریکی تبدیل میکنند. این پیامها از عصبراههها به ساقهی مغز و تالاموس رسیده و در قشر حسی بدنی پردازش میشوند. تحریک نقاط مجاور پوست (مانند دو انگشت) نورونهای مجاور در مغز را فعال میکند. این نقشهی دقیق در عصبشناسی بالینی کاربرد دارد، زیرا رابطهی یکبهیک (one-to-one) بین بدن و مغز امکان شناسایی محل اختلالات عصبی را فراهم میکند.
برای مثال، صرع جکسونی، که جان هیولینگز جکسون توصیف کرد، با بیحسی یا سوزش در یک نقطه (مانند انگشتان) آغاز شده و به سایر بخشهای بدن در همان سمت گسترش مییابد. این توالی با نقشهی قشر حسی بدنی توضیح داده میشود، جایی که فعالیت الکتریکی غیرعادی از ناحیهی بازنمایی دست به ناحیهی پا پیش میرود. این یافتهها درک ما از سازماندهی اطلاعات حسی در مغز را دگرگون کردند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍6
دو نوع باور: واقعیتگرا و افسانهپرداز (۲)
مردم، جهانِ خود را به دو ناحیه تقسیم میکنند. ناحیۀ اول عبارت است از: اشیای فیزیکی اطراف آنها، افرادی که با آنان ارتباطِ چهرهبهچهره دارند، برهمکنشهایی که در حافظۀ خود دارند و قوانین و هنجارهایی که زندگی خود را براساس آنها تنظیم میکنند. مردم عمدتاً باورهای دقیقی در مورد این ناحیه دارند و در آن به استدلالِ عقلانی میپردازند. آنها معتقدند که دنیای واقعی در این ناحیه است و باورهایی که در آن وجود دارند درست یا نادرست هستند. آنان انتخاب دیگری ندارند: این تنها راه پرکردن باک بنزین، پساندازکردن پول در بانک و تأمین لباس و غذای بچهها است. نام آن را "ذهنیّت واقعیتگرا" بگذارید.
ناحیۀ دیگر، فراتر از تجربیّات فوری و مستقیم است: گذشتههای دور، آیندۀ ناشناخته، مردمان و مکانهای دور، دالانهای دوردستِ قدرت، چیزهای بسیار ریز و میکروسکوپی، اجسام بسیار عظیم کیهانی، واقعیتهای محقّقنشده و امور متافیزیکی. ممکن است مردم علاقه داشته باشند که بدانند در این نواحی چه اتفاقی میافتد، اما راهی برای کشف آن ندارند و بههرحال، هیچ تفاوت ملموسی در زندگیشان ایجاد نمیکند. باورهایی که در این نواحی وجود دارند روایتهایی هستند که میتوانند سرگرمکننده، الهامبخش یا از نظر اخلاقی آموزنده باشند. اینکه آیا آنها واقعاً «درست» یا «نادرست» هستند پرسش اشتباهی است. کارکرد این باورها، ساختن یک واقعیت اجتماعی است که اعضای یک قبیله یا فرقه را به یکدیگر پیوند میدهد و به آنها هدفی اخلاقی میبخشد. نام آن را "ذهنیّت افسانهپرداز" بگذارید.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
مردم، جهانِ خود را به دو ناحیه تقسیم میکنند. ناحیۀ اول عبارت است از: اشیای فیزیکی اطراف آنها، افرادی که با آنان ارتباطِ چهرهبهچهره دارند، برهمکنشهایی که در حافظۀ خود دارند و قوانین و هنجارهایی که زندگی خود را براساس آنها تنظیم میکنند. مردم عمدتاً باورهای دقیقی در مورد این ناحیه دارند و در آن به استدلالِ عقلانی میپردازند. آنها معتقدند که دنیای واقعی در این ناحیه است و باورهایی که در آن وجود دارند درست یا نادرست هستند. آنان انتخاب دیگری ندارند: این تنها راه پرکردن باک بنزین، پساندازکردن پول در بانک و تأمین لباس و غذای بچهها است. نام آن را "ذهنیّت واقعیتگرا" بگذارید.
ناحیۀ دیگر، فراتر از تجربیّات فوری و مستقیم است: گذشتههای دور، آیندۀ ناشناخته، مردمان و مکانهای دور، دالانهای دوردستِ قدرت، چیزهای بسیار ریز و میکروسکوپی، اجسام بسیار عظیم کیهانی، واقعیتهای محقّقنشده و امور متافیزیکی. ممکن است مردم علاقه داشته باشند که بدانند در این نواحی چه اتفاقی میافتد، اما راهی برای کشف آن ندارند و بههرحال، هیچ تفاوت ملموسی در زندگیشان ایجاد نمیکند. باورهایی که در این نواحی وجود دارند روایتهایی هستند که میتوانند سرگرمکننده، الهامبخش یا از نظر اخلاقی آموزنده باشند. اینکه آیا آنها واقعاً «درست» یا «نادرست» هستند پرسش اشتباهی است. کارکرد این باورها، ساختن یک واقعیت اجتماعی است که اعضای یک قبیله یا فرقه را به یکدیگر پیوند میدهد و به آنها هدفی اخلاقی میبخشد. نام آن را "ذهنیّت افسانهپرداز" بگذارید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍6
از جمجمهشناسی تا کشف مراکز تکلم در مغز
تا اواسط سدهی نوزدهم، دیدگاههای متضادی دربارهی کارکرد قشر مخ (cortex) وجود داشت. یک دیدگاه، که فرانتس یوزف گال آن را نمایندگی میکرد، معتقد بود قشر مخ از نواحی مجزا با کارکردهای خاص مانند زبان یا بینایی تشکیل شده است. گال استدلال میکرد که همهی فرایندهای ذهنی سرشتی زیستشناختی دارند و هر توانایی ذهنی در بخش مشخصی از قشر مخ جای دارد. او ۲۷ استعداد ذهنی (مانند حافظهی وقایع، احتیاط، یا عشق جنسی) را شناسایی کرد و برای هر یک ناحیهای در مغز تعیین نمود [تصویر ۸-۱].
گال معتقد بود استفادهی زیاد از یک ناحیهی مغزی آن را بزرگتر کرده و باعث برآمدگی جمجمه میشود [تصویر ۸-۲]. این ایده به جمجمهشناسی (phrenology) انجامید، که شخصیت را با شکل جمجمه مرتبط میدانست. اما روش گال بر مفروضات غلطی استوار بود، زیرا استعدادهای ذهنی پیچیدهتر از آن بودند که به نواحی محدود مغز نسبت داده شوند.
در مقابل، پیر فلورنس ادعا کرد که همهی نواحی قشر مخ اهمیت یکسانی دارند و هر بخش میتواند هر کارکردی را انجام دهد. او با جدا کردن بخشهایی از قشر مخ جانوران، هیچ نقص رفتاری خاصی مشاهده نکرد و نتیجه گرفت که تواناییهای ذهنی به حجم قشر باقیمانده بستگی دارد، نه به ناحیهی خاص. این دیدگاه، که با واکنشهای مذهبی و سیاسی علیه نظریههای ماتریالیستی گال تقویت شد، تا دهههای ۱۸۳۰–۱۸۵۰ غالب بود.
در نیمهی دوم سدهی نوزدهم، پل بروکا و کارل ورنیکه این مناقشه را پایان دادند. بروکا در ۱۸۶۱ بیمار ۵۱ سالهای به نام لبورنه را معاینه کرد که پس از سکته توانایی تکلم خود را از دست داده بود، اما درک زبان او سالم بود. لبورنه نمیتوانست جملات دستوری درست بیان کند یا ایدههایش را بهصورت نوشتاری کامل بنویسد. پس از مرگ لبورنه، کالبدشکافی بروکا ضایعهای در ناحیهی چپ قطعهی پیشانی (frontal lobe) نشان داد، که امروز ناحیهی بروکا (Broca’s area) نامیده میشود [تصویر ۸-۳]. بروکا با بررسی هشت بیمار مشابه، اثبات کرد که تکلم در نیمکرهی چپ مغز کنترل میشود و هر نیمکره وظایف متفاوتی دارد.
ورنیکه در ۱۸۷۹ کشف کرد که ضایعه در ناحیهی چپ قطعهی آهیانهای (parietal lobe) توانایی درک زبان گفتاری یا نوشتاری را مختل میکند، که به زبانپریشی حسی (aphasia) معروف است. بیماران ورنیکه میتوانستند صحبت کنند، اما سخنانشان بیربط بود. این ناحیه، که ناحیهی ورنیکه (Wernicke’s area) نامیده میشود، در بخش پشتی نیمکرهی چپ قرار دارد [تصویر ۸-۳].
ورنیکه پیشنهاد کرد که رفتارهای پیچیده مانند تکلم از یک ناحیهی واحد سرچشمه نمیگیرند، بلکه نتیجهی همکاری نواحی تخصصی مرتبط هستند. ناحیهی بروکا تولید گفتار و ناحیهی ورنیکه درک گفتار را کنترل میکند، و این دو از طریق راههای عصبی به هم متصلاند [تصویر ۸-۳]. این مدل نشان داد که شبکههای مغزی برای هدایت فعالیتهای ذهنی همکاری میکنند.
در ۱۸۷۰، تئودور فریچ و ادوارد هیتسیگ با تحریک الکتریکی قشر مخ سگها، نواحی کوچکی را شناسایی کردند که حرکات خاص عضلات پاها را کنترل میکردند. این یافتهها تأیید کرد که کارکردهای خاص به نواحی مشخص قشر مخ وابستهاند، و دیدگاه فلورنس را رد کرد.
این اکتشافات بنیان عصبروانشناسی (neuropsychology) را گذاشتند و نشان دادند که بررسی بیماران با ضایعات مغزی میتواند زیستشناسی تواناییهای شناختی پیچیده مانند تکلم را روشن کند.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
تا اواسط سدهی نوزدهم، دیدگاههای متضادی دربارهی کارکرد قشر مخ (cortex) وجود داشت. یک دیدگاه، که فرانتس یوزف گال آن را نمایندگی میکرد، معتقد بود قشر مخ از نواحی مجزا با کارکردهای خاص مانند زبان یا بینایی تشکیل شده است. گال استدلال میکرد که همهی فرایندهای ذهنی سرشتی زیستشناختی دارند و هر توانایی ذهنی در بخش مشخصی از قشر مخ جای دارد. او ۲۷ استعداد ذهنی (مانند حافظهی وقایع، احتیاط، یا عشق جنسی) را شناسایی کرد و برای هر یک ناحیهای در مغز تعیین نمود [تصویر ۸-۱].
گال معتقد بود استفادهی زیاد از یک ناحیهی مغزی آن را بزرگتر کرده و باعث برآمدگی جمجمه میشود [تصویر ۸-۲]. این ایده به جمجمهشناسی (phrenology) انجامید، که شخصیت را با شکل جمجمه مرتبط میدانست. اما روش گال بر مفروضات غلطی استوار بود، زیرا استعدادهای ذهنی پیچیدهتر از آن بودند که به نواحی محدود مغز نسبت داده شوند.
در مقابل، پیر فلورنس ادعا کرد که همهی نواحی قشر مخ اهمیت یکسانی دارند و هر بخش میتواند هر کارکردی را انجام دهد. او با جدا کردن بخشهایی از قشر مخ جانوران، هیچ نقص رفتاری خاصی مشاهده نکرد و نتیجه گرفت که تواناییهای ذهنی به حجم قشر باقیمانده بستگی دارد، نه به ناحیهی خاص. این دیدگاه، که با واکنشهای مذهبی و سیاسی علیه نظریههای ماتریالیستی گال تقویت شد، تا دهههای ۱۸۳۰–۱۸۵۰ غالب بود.
در نیمهی دوم سدهی نوزدهم، پل بروکا و کارل ورنیکه این مناقشه را پایان دادند. بروکا در ۱۸۶۱ بیمار ۵۱ سالهای به نام لبورنه را معاینه کرد که پس از سکته توانایی تکلم خود را از دست داده بود، اما درک زبان او سالم بود. لبورنه نمیتوانست جملات دستوری درست بیان کند یا ایدههایش را بهصورت نوشتاری کامل بنویسد. پس از مرگ لبورنه، کالبدشکافی بروکا ضایعهای در ناحیهی چپ قطعهی پیشانی (frontal lobe) نشان داد، که امروز ناحیهی بروکا (Broca’s area) نامیده میشود [تصویر ۸-۳]. بروکا با بررسی هشت بیمار مشابه، اثبات کرد که تکلم در نیمکرهی چپ مغز کنترل میشود و هر نیمکره وظایف متفاوتی دارد.
ورنیکه در ۱۸۷۹ کشف کرد که ضایعه در ناحیهی چپ قطعهی آهیانهای (parietal lobe) توانایی درک زبان گفتاری یا نوشتاری را مختل میکند، که به زبانپریشی حسی (aphasia) معروف است. بیماران ورنیکه میتوانستند صحبت کنند، اما سخنانشان بیربط بود. این ناحیه، که ناحیهی ورنیکه (Wernicke’s area) نامیده میشود، در بخش پشتی نیمکرهی چپ قرار دارد [تصویر ۸-۳].
ورنیکه پیشنهاد کرد که رفتارهای پیچیده مانند تکلم از یک ناحیهی واحد سرچشمه نمیگیرند، بلکه نتیجهی همکاری نواحی تخصصی مرتبط هستند. ناحیهی بروکا تولید گفتار و ناحیهی ورنیکه درک گفتار را کنترل میکند، و این دو از طریق راههای عصبی به هم متصلاند [تصویر ۸-۳]. این مدل نشان داد که شبکههای مغزی برای هدایت فعالیتهای ذهنی همکاری میکنند.
در ۱۸۷۰، تئودور فریچ و ادوارد هیتسیگ با تحریک الکتریکی قشر مخ سگها، نواحی کوچکی را شناسایی کردند که حرکات خاص عضلات پاها را کنترل میکردند. این یافتهها تأیید کرد که کارکردهای خاص به نواحی مشخص قشر مخ وابستهاند، و دیدگاه فلورنس را رد کرد.
این اکتشافات بنیان عصبروانشناسی (neuropsychology) را گذاشتند و نشان دادند که بررسی بیماران با ضایعات مغزی میتواند زیستشناسی تواناییهای شناختی پیچیده مانند تکلم را روشن کند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍6
دو نوع باور: واقعیتگرا و افسانهپرداز (۳)
برتراند راسل جملۀ معروفی دارد که میگوید: «باورداشتن به یک گزاره نامطلوب است، وقتی هیچ دلیلی برای اثبات درستیِ آن در دست نداریم» [حدود هزار سال پیش هم ابنسینا گفته بود: «وقتی کلام عجیبی شنیدی، آن را نه رد کن نه قبول، جایی از ذهنت نگه دار، تا زمانیکه دلیلی برای درستی یا نادرستی آن بهدست آوری.» م.]. نکتۀ کلیدی برای درک ناعقلانیّت گسترده و بیحدوحصر این است که بدانیم، گفتۀ راسل یک حقیقت مسلّم نیست، بلکه یک مانیفست انقلابی است. در بیشتر طول تاریخ بشر و ماقبل آن، هیچ دلیلی برای اثبات درستیِ گزارههای مربوط به جهانهای دوردست وجود نداشته است، اما باورداشتن به آنها میتواند نیروبخش یا الهامبخش باشد و همین باعث میشود که آنها بهاندازۀ کافی دلخواه باشند و طرفدار داشته باشند.
جملۀ راسل، نگاهی لوکس و آرمانی به جامعهای دارد که با کمک علم، تاریخ، روزنامهنگاری و زیرساختهای حقیقتیابی همچون بایگانی اسناد و مدارک، مجموعهدادههای دیجیتال، ابزارهای پیشرفتۀ ویرایش جمعی [یعنی تعدادی از کاربران منتخب و شناختهشدۀ یک نوشته بتوانند آن را تغییر دهند و اصلاح کنند. م.]، راستیآزمایی و داوری دقیق به پیشرفتهای خیرهکنندهای دست یافته است. ما فرزندان روشنگری، مرام اصلاحگرانۀ تندوتیزِ رئالیسم جهانی را میپذیریم: ما معتقدیم که همۀ باورهای ما باید در دل ذهنیّت واقعیتگرا جای بگیرند. برای ما مهم است که آیا داستان خلقت ما، پدران اسطورهایِ بنیانگذار ما، نظریههای ما دربارۀ ریزمغذیها و میکروبها و نیروهای نامرئی، تصوّرات ما دربارۀ قدرتمندان، بدگمانیهای ما نسبت به دشمنانمان، درست هستند یا نادرست. بههمین دلیل است که ما ابزارهایی برای رسیدن به پاسخ این سؤالات، یا دستکم تعیین دقیق میزان باورپذیری آنها داریم. و ما دولتهای فنسالاری داریم که در مقامِ نظر باید این باورها را عملی کنند.
اما اگرچه این مرامنامه بسیار مطلوب است، ولی روش طبیعی انسان برای باورمندی به چیزها نیست. ما در اعطای یک مجوزِ آمرانه به ذهنیّت واقعیتگرا برای تسخیر جهان باور و کنارزدن افسانهها، عجیبوغریب عمل میکنیم. ذهن انسان برای درک حوزههای دوردستِ ساحتِ وجود، از ذهنیّت افسانهپرداز استفاده میکند. دلیل این امر آن نیست که ما بهطور خاص از نسل شکارچیانِ پلیستوسن (در دورۀ چهارم زمینشناسی) هستیم، بلکه به این دلیل است که ما از نسل افرادی هستیم که آرمان روشنگری رئالیسم جهانی را نپذیرفتند یا نتوانستند بپذیرند. اینکه تمام باورهای خود را بر پایۀ آزمایش و استدلال و شواهد و مدارک استوار کنیم، مهارتی نادر و نامرسوم است و همانند سواد خواندن و نوشتن و حسابکردن باید آن را آموخت و پرورش داد.
و باوجود تمام فتوحات ذهنیّت واقعیتگرا، ذهنیّت افسانهپرداز هنوز هم بخشهایی از جریان اصلی باور ما را به خود اختصاص میدهد. نمونۀ بارز آن دینداری است. بیش از دو میلیارد نفر در جهان معتقدند که اگر کسی عیسی مسیح را بهعنوان منجی خود نپذیرد، برای همیشه محکوم به عذاب جهنم خواهد بود. خوشبختانه آنها سعی نمیکنند قدم منطقیِ بعدی را بردارند و مردم را به ضرب شمشیر مسیحی کنند یا بدعتگذارانی را که ممکن است دیگران را وارد جهنم کنند، شکنجه دهند. بااینحال، در قرون گذشته و زمانیکه باور به مسیحیّت در ناحیۀ واقعیتگرا قرار داشت، بسیاری از جنگجویان صلیبی، مفتّشهای عقاید، کشورگشایان و سربازانِ جنگهای مذهبی، دقیقاً چنین کاری را انجام دادند. مانند ادگار ولچ که اسلحۀ خود را برداشت و برای نجات کودکان از زیرزمینِ پیتزافروشی اقدام کرد. آنها هم باورهای خود را به معنای حقیقیِ کلمه، واقعی میدانستند. بههرروی، اگرچه بسیاری از مردم ادعا میکنند که به زندگی پس از مرگ باور دارند، ولی بهنظر میرسد که عجلهای برای ترک این درۀ محنت و اشک و رسیدن به سعادت ابدیِ بهشت ندارند.
خوشبختانه باورهای مذهبی غربی در کمال آرامش در ناحیۀ ذهنیّت افسانهپرداز پارک شده است، جاییکه بسیاری از مردم از استقلال آن حراست میکنند. در سالهای نخست قرن اخیر، «خداناباوران جدید»، سَم هریس، دنیل دنت، کریستوفر هیچنز و ریچارد داوکینز، نهتنها از سوی باورمندان به کتاب مقدس، بلکه از سوی روشنفکران جریان اصلی هم آماج توهین و ناسزا قرار گرفتند. این ایمانگراها (جری کوین زیستشناس آنها را به این نام خواند) یا مؤمنان به ایمان (اصطلاحی که دنت بهکار برد) مخالفتی با این موضوع نداشتند که خدا واقعاً وجود دارد.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
برتراند راسل جملۀ معروفی دارد که میگوید: «باورداشتن به یک گزاره نامطلوب است، وقتی هیچ دلیلی برای اثبات درستیِ آن در دست نداریم» [حدود هزار سال پیش هم ابنسینا گفته بود: «وقتی کلام عجیبی شنیدی، آن را نه رد کن نه قبول، جایی از ذهنت نگه دار، تا زمانیکه دلیلی برای درستی یا نادرستی آن بهدست آوری.» م.]. نکتۀ کلیدی برای درک ناعقلانیّت گسترده و بیحدوحصر این است که بدانیم، گفتۀ راسل یک حقیقت مسلّم نیست، بلکه یک مانیفست انقلابی است. در بیشتر طول تاریخ بشر و ماقبل آن، هیچ دلیلی برای اثبات درستیِ گزارههای مربوط به جهانهای دوردست وجود نداشته است، اما باورداشتن به آنها میتواند نیروبخش یا الهامبخش باشد و همین باعث میشود که آنها بهاندازۀ کافی دلخواه باشند و طرفدار داشته باشند.
جملۀ راسل، نگاهی لوکس و آرمانی به جامعهای دارد که با کمک علم، تاریخ، روزنامهنگاری و زیرساختهای حقیقتیابی همچون بایگانی اسناد و مدارک، مجموعهدادههای دیجیتال، ابزارهای پیشرفتۀ ویرایش جمعی [یعنی تعدادی از کاربران منتخب و شناختهشدۀ یک نوشته بتوانند آن را تغییر دهند و اصلاح کنند. م.]، راستیآزمایی و داوری دقیق به پیشرفتهای خیرهکنندهای دست یافته است. ما فرزندان روشنگری، مرام اصلاحگرانۀ تندوتیزِ رئالیسم جهانی را میپذیریم: ما معتقدیم که همۀ باورهای ما باید در دل ذهنیّت واقعیتگرا جای بگیرند. برای ما مهم است که آیا داستان خلقت ما، پدران اسطورهایِ بنیانگذار ما، نظریههای ما دربارۀ ریزمغذیها و میکروبها و نیروهای نامرئی، تصوّرات ما دربارۀ قدرتمندان، بدگمانیهای ما نسبت به دشمنانمان، درست هستند یا نادرست. بههمین دلیل است که ما ابزارهایی برای رسیدن به پاسخ این سؤالات، یا دستکم تعیین دقیق میزان باورپذیری آنها داریم. و ما دولتهای فنسالاری داریم که در مقامِ نظر باید این باورها را عملی کنند.
اما اگرچه این مرامنامه بسیار مطلوب است، ولی روش طبیعی انسان برای باورمندی به چیزها نیست. ما در اعطای یک مجوزِ آمرانه به ذهنیّت واقعیتگرا برای تسخیر جهان باور و کنارزدن افسانهها، عجیبوغریب عمل میکنیم. ذهن انسان برای درک حوزههای دوردستِ ساحتِ وجود، از ذهنیّت افسانهپرداز استفاده میکند. دلیل این امر آن نیست که ما بهطور خاص از نسل شکارچیانِ پلیستوسن (در دورۀ چهارم زمینشناسی) هستیم، بلکه به این دلیل است که ما از نسل افرادی هستیم که آرمان روشنگری رئالیسم جهانی را نپذیرفتند یا نتوانستند بپذیرند. اینکه تمام باورهای خود را بر پایۀ آزمایش و استدلال و شواهد و مدارک استوار کنیم، مهارتی نادر و نامرسوم است و همانند سواد خواندن و نوشتن و حسابکردن باید آن را آموخت و پرورش داد.
و باوجود تمام فتوحات ذهنیّت واقعیتگرا، ذهنیّت افسانهپرداز هنوز هم بخشهایی از جریان اصلی باور ما را به خود اختصاص میدهد. نمونۀ بارز آن دینداری است. بیش از دو میلیارد نفر در جهان معتقدند که اگر کسی عیسی مسیح را بهعنوان منجی خود نپذیرد، برای همیشه محکوم به عذاب جهنم خواهد بود. خوشبختانه آنها سعی نمیکنند قدم منطقیِ بعدی را بردارند و مردم را به ضرب شمشیر مسیحی کنند یا بدعتگذارانی را که ممکن است دیگران را وارد جهنم کنند، شکنجه دهند. بااینحال، در قرون گذشته و زمانیکه باور به مسیحیّت در ناحیۀ واقعیتگرا قرار داشت، بسیاری از جنگجویان صلیبی، مفتّشهای عقاید، کشورگشایان و سربازانِ جنگهای مذهبی، دقیقاً چنین کاری را انجام دادند. مانند ادگار ولچ که اسلحۀ خود را برداشت و برای نجات کودکان از زیرزمینِ پیتزافروشی اقدام کرد. آنها هم باورهای خود را به معنای حقیقیِ کلمه، واقعی میدانستند. بههرروی، اگرچه بسیاری از مردم ادعا میکنند که به زندگی پس از مرگ باور دارند، ولی بهنظر میرسد که عجلهای برای ترک این درۀ محنت و اشک و رسیدن به سعادت ابدیِ بهشت ندارند.
خوشبختانه باورهای مذهبی غربی در کمال آرامش در ناحیۀ ذهنیّت افسانهپرداز پارک شده است، جاییکه بسیاری از مردم از استقلال آن حراست میکنند. در سالهای نخست قرن اخیر، «خداناباوران جدید»، سَم هریس، دنیل دنت، کریستوفر هیچنز و ریچارد داوکینز، نهتنها از سوی باورمندان به کتاب مقدس، بلکه از سوی روشنفکران جریان اصلی هم آماج توهین و ناسزا قرار گرفتند. این ایمانگراها (جری کوین زیستشناس آنها را به این نام خواند) یا مؤمنان به ایمان (اصطلاحی که دنت بهکار برد) مخالفتی با این موضوع نداشتند که خدا واقعاً وجود دارد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍4👌4
کشف نقش هیپوکامپوس در حافظه: مورد هـ.م.
کارل لشلی معتقد بود حافظه در ناحیهی خاصی از قشر مخ (cortex) ذخیره نمیشود. او با آموزش موشها برای عبور از لابیرنت و سپس جدا کردن بخشهای مختلف قشرشان، دریافت که نقص حافظه به حجم قشر برداشتهشده بستگی دارد، نه ناحیهی خاص. این ایده، معروف به قانون عمل جرم (law of mass action)، تا دههی ۱۹۵۰ غالب بود.
در ۱۹۵۳، ویلیام اسکویل و برندا میلنر با مطالعهی بیمار هـ.م. این دیدگاه را تغییر دادند. هـ.م. پس از تصادف در کودکی به صرع شدید مبتلا شد. اسکویل برای درمان، بخش میانی قطعهی گیجگاهی (temporal lobe) و هیپوکامپوس (hippocampus) را از هر دو طرف مغز او برداشت. این جراحی صرع را کنترل کرد، اما توانایی هـ.م. برای ذخیرهی خاطرات جدید در حافظهی بلندمدت را از بین برد.
میلنر دریافت که هـ.م. هوش و حافظهی کوتاهمدت (working memory) خود را حفظ کرده و میتوانست اعداد یا تصاویر را برای چند دقیقه به خاطر بیاورد. او همچنین حافظهی بلندمدت قویای برای وقایع پیش از جراحی داشت، مانند زبان انگلیسی یا خاطرات کودکی. اما هـ.م. نمیتوانست اطلاعات جدید را به حافظهی بلندمدت منتقل کند. پس از تغییر توجه، رویدادها را فراموش میکرد و حتی میلنر را پس از سالها ملاقات بازنمیشناخت [تصویر ۸-۶].
میلنر سه اصل زیستشناختی استخراج کرد: ۱) حافظه کارکردی متمایز از ادراک و شناخت است؛ ۲) حافظهی کوتاهمدت و بلندمدت در نواحی جداگانهی مغز ذخیره میشوند؛ ۳) هیپوکامپوس و قطعهی گیجگاهی میانی برای تبدیل حافظهی کوتاهمدت به بلندمدت ضروریاند. این یافتهها نظریهی لشلی را رد کردند، زیرا لشلی لایههای عمیقتر مغز مانند هیپوکامپوس را بررسی نکرده بود.
در ۱۹۶۲، میلنر کشف کرد که هـ.م. توانایی یادگیری مهارتهای جدید، مانند ترسیم ستاره در آینه، را دارد، هرچند خاطرهای از تمرینات قبلی نداشت [تصویر ۸-۷]. او روزبهروز در این مهارت بهبود یافت، که نشاندهندهی حافظهی پنهان (implicit memory) بود. برخلاف حافظهی آشکار (explicit memory)، که به هیپوکامپوس وابسته است و هـ.م. آن را از دست داده بود، حافظهی پنهان به نواحی دیگر مغز، مانند استریاتوم (striatum) و مخچه، وابسته است [تصویر ۸-۶].
حافظهی آشکار شامل فراخوانی آگاهانهی اطلاعات (مانند مکانها یا وقایع) است، در حالی که حافظهی پنهان، که به توجه آگاهانه نیاز ندارد، مهارتهای حرکتی (مانند دوچرخهسواری) و شرطیسازی را شامل میشود. آزمایشهای میلنر نشان داد که هـ.م. میتوانست مهارتها را بیاموزد، اما از یادگیری خود آگاه نبود. این تمایز تأیید کرد که اطلاعات در مغز به شیوههای متفاوتی پردازش میشوند.
مطالعات بعدی، مانند کارهای لری اسکویر و دانیل شاکتر، نشان داد که حافظهی پنهان در شبکههای پراکندهی مغز، از جمله آمیگدالا برای احساسات و استریاتوم برای عادتهای حرکتی، ذخیره میشود. حافظهی آشکار در قشر مخ، در همان نواحی که اطلاعات پردازش میشوند (مانند قشر بینایی برای خاطرات بصری)، ذخیره میشود [تصویر ۸-۶]. این توضیح میدهد چرا لشلی نتوانست حافظه را به ناحیهای خاص محدود کند، زیرا آزمایشهایش به قشر سطحی محدود بود.
این اکتشافات نشان دادند که قشر مخ مانند کاسهای یکنواخت نیست، بلکه شبکهای از نواحی تخصصی است که فرایندهای مختلف حافظه را هدایت میکنند، و مطالعهی بیماران مانند هـ.م. درک ما از زیستشناسی حافظه را متحول کرد.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
کارل لشلی معتقد بود حافظه در ناحیهی خاصی از قشر مخ (cortex) ذخیره نمیشود. او با آموزش موشها برای عبور از لابیرنت و سپس جدا کردن بخشهای مختلف قشرشان، دریافت که نقص حافظه به حجم قشر برداشتهشده بستگی دارد، نه ناحیهی خاص. این ایده، معروف به قانون عمل جرم (law of mass action)، تا دههی ۱۹۵۰ غالب بود.
در ۱۹۵۳، ویلیام اسکویل و برندا میلنر با مطالعهی بیمار هـ.م. این دیدگاه را تغییر دادند. هـ.م. پس از تصادف در کودکی به صرع شدید مبتلا شد. اسکویل برای درمان، بخش میانی قطعهی گیجگاهی (temporal lobe) و هیپوکامپوس (hippocampus) را از هر دو طرف مغز او برداشت. این جراحی صرع را کنترل کرد، اما توانایی هـ.م. برای ذخیرهی خاطرات جدید در حافظهی بلندمدت را از بین برد.
میلنر دریافت که هـ.م. هوش و حافظهی کوتاهمدت (working memory) خود را حفظ کرده و میتوانست اعداد یا تصاویر را برای چند دقیقه به خاطر بیاورد. او همچنین حافظهی بلندمدت قویای برای وقایع پیش از جراحی داشت، مانند زبان انگلیسی یا خاطرات کودکی. اما هـ.م. نمیتوانست اطلاعات جدید را به حافظهی بلندمدت منتقل کند. پس از تغییر توجه، رویدادها را فراموش میکرد و حتی میلنر را پس از سالها ملاقات بازنمیشناخت [تصویر ۸-۶].
میلنر سه اصل زیستشناختی استخراج کرد: ۱) حافظه کارکردی متمایز از ادراک و شناخت است؛ ۲) حافظهی کوتاهمدت و بلندمدت در نواحی جداگانهی مغز ذخیره میشوند؛ ۳) هیپوکامپوس و قطعهی گیجگاهی میانی برای تبدیل حافظهی کوتاهمدت به بلندمدت ضروریاند. این یافتهها نظریهی لشلی را رد کردند، زیرا لشلی لایههای عمیقتر مغز مانند هیپوکامپوس را بررسی نکرده بود.
در ۱۹۶۲، میلنر کشف کرد که هـ.م. توانایی یادگیری مهارتهای جدید، مانند ترسیم ستاره در آینه، را دارد، هرچند خاطرهای از تمرینات قبلی نداشت [تصویر ۸-۷]. او روزبهروز در این مهارت بهبود یافت، که نشاندهندهی حافظهی پنهان (implicit memory) بود. برخلاف حافظهی آشکار (explicit memory)، که به هیپوکامپوس وابسته است و هـ.م. آن را از دست داده بود، حافظهی پنهان به نواحی دیگر مغز، مانند استریاتوم (striatum) و مخچه، وابسته است [تصویر ۸-۶].
حافظهی آشکار شامل فراخوانی آگاهانهی اطلاعات (مانند مکانها یا وقایع) است، در حالی که حافظهی پنهان، که به توجه آگاهانه نیاز ندارد، مهارتهای حرکتی (مانند دوچرخهسواری) و شرطیسازی را شامل میشود. آزمایشهای میلنر نشان داد که هـ.م. میتوانست مهارتها را بیاموزد، اما از یادگیری خود آگاه نبود. این تمایز تأیید کرد که اطلاعات در مغز به شیوههای متفاوتی پردازش میشوند.
مطالعات بعدی، مانند کارهای لری اسکویر و دانیل شاکتر، نشان داد که حافظهی پنهان در شبکههای پراکندهی مغز، از جمله آمیگدالا برای احساسات و استریاتوم برای عادتهای حرکتی، ذخیره میشود. حافظهی آشکار در قشر مخ، در همان نواحی که اطلاعات پردازش میشوند (مانند قشر بینایی برای خاطرات بصری)، ذخیره میشود [تصویر ۸-۶]. این توضیح میدهد چرا لشلی نتوانست حافظه را به ناحیهای خاص محدود کند، زیرا آزمایشهایش به قشر سطحی محدود بود.
این اکتشافات نشان دادند که قشر مخ مانند کاسهای یکنواخت نیست، بلکه شبکهای از نواحی تخصصی است که فرایندهای مختلف حافظه را هدایت میکنند، و مطالعهی بیماران مانند هـ.م. درک ما از زیستشناسی حافظه را متحول کرد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5👌2
دو نوع باور: واقعیتگرا و افسانهپرداز (۴)
یکی دیگر از نواحیِ جریان اصلی ناواقعیت، اسطورههای ملی هستند. بیشتر کشورها روایاتی از بنیانگذاران خود دارند که آن را بهعنوان بخشی از آگاهی جمعی خویش ارج مینهند و گرامی میدارند. زمانی اینها حماسههای قهرمانان و خدایان بودند، مانند ایلیاد، آنئید، افسانههای آرتور و اُپراهای واگنر؛ در سالهای اخیر جای آنها را جنگهای استقلالطلبانه یا مبارزات استعماری گرفته است. مضمون مشترک تمام اینها، سرشت و ماهیت کهن یک ملت است که توسط زبان، فرهنگ و میهن تعریف میشود: ملت متعاقب خواب و رخوتی طولانی، بیداری باشکوهی را تجربه میکند و پس از سپریشدن سالها استثمار و سرکوب، نسلی از نجاتدهندگان و بنیانگذارانِ فوقبشری سر بر میآورند. کسانی که از این میراث افسانهای حراست میکنند، درون خود نیازی به درک آنچه در عالم واقع رخ داده است نمیبینند و حتی ممکن است از مورّخانی که پا به ناحیۀ واقعیتگرا میگذارند و تاریخنگاریِ سطحی، هویت ساختگی و اقدامات خصمانه و تلافیجویانۀ بنیانگذاران با مردم و همسایگانشان را افشا میکنند ناراحت شوند و کینۀ آنها را به دل بگیرند.
هنوز ناحیۀ دیگری از باورهای نه کاملاً درست و نه کاملاً غلط وجود دارد: افسانههای تاریخی و تاریخ افسانهای. اینکه موشکافی کنیم و بگوییم که هنری پنجم سخنان شورانگیزی را که شکسپیر از زبان وی نقل میکند در روز سَنت کریسپین نگفته است اهمیّتی ندارد؛ بههرروی، نمایشنامه ظاهراً روایتی از رویدادهای واقعی است نه حاصل تخیّل نمایشنامهنویس، درغیراینصورت ما از آن لذت نمیبردیم. همین امر در مورد تاریخهای تخیّلیِ مربوط به جنگها و مبارزات اخیر هم صادق است که درواقع اخباری جعلی هستند که در گذشتهای نزدیک اتفاق افتادهاند. وقتی وقایع خیلی به زمان حال نزدیک میشوند یا افسانهپردازان اقدام به بازنویسی برخی حقایق مهم میکنند، مورّخان میتوانند زنگ هشدار را به صدا دربیاورند، مانند زمانیکه الیور استون در سال ۱۹۹۱ تئوری توطئۀ ترور را در فیلم GFK زنده کرد. در سال ۲۰۲۰، سایمون جنکینز، ستوننویس، به سریال تلویزیونی تاج که نوعی تاریخِ نمایشیشده دربارۀ ملکه الیزابت و خانوادهاش بود، اعتراض کرد. او نوشت: «امشب وقتی تلویزیون را روشن میکنید اخبار را بهجای اینکه بخوانید میبینید.» پس از آن، بیبیسی بیانیهای را منتشر کرد که میگفت، همۀ ماجراهای فیلم «براساس رویدادهای واقعی» ساخته شده و امیدوار است که تماشاگران از آن لذت ببرند. بااینحال، انتقادات جنکینز شبیه نوشتن روی آب بود. بیشتر منتقدان و بینندگان هیچ مشکلی با دروغهایی که با صرف هزینههایی گزاف فیلمبرداری شده بودند، نداشتند و نتفلیکس هم از درج هشدار ساختگیبودن برخی صحنهها خودداری کرد (بااینوجود، نتفلیکس برای موضوع پیشپاافتادهای مانند نمایش پرخوریِ عصبی در این فیلم هشدار داد).
مرز میان ناحیههای واقعیتگرا و افسانهپرداز براساس زمانه و فرهنگ میتواند متفاوت باشد. از دوران روشنگری و با رونق و شکوفایی غرب مدرن، ناحیۀ افسانهپرداز تحلیل رفته است؛ تغییری تاریخی که ماکس وبرِ جامعهشناس آن را «افسونزدایی از جهان» نامید. اما همواره کشمکشهایی در مرز بین این دو ناحیه وجود دارد. دروغهای وقیحانه و توطئههای پساحقیقتِ ترامپی را میتوان تلاشی برای توسعۀ سرزمین افسانهپرداز و نه سرزمین واقعیتگرا دانست. همانند سرگذشتهای قهرمانان و داستانهای هیجانانگیز، اینها نوعی تئاتر هستند؛ اینکه آیا بهنحو قابلاثباتی درست یا نادرستاند، فرعِ قضیه است.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
یکی دیگر از نواحیِ جریان اصلی ناواقعیت، اسطورههای ملی هستند. بیشتر کشورها روایاتی از بنیانگذاران خود دارند که آن را بهعنوان بخشی از آگاهی جمعی خویش ارج مینهند و گرامی میدارند. زمانی اینها حماسههای قهرمانان و خدایان بودند، مانند ایلیاد، آنئید، افسانههای آرتور و اُپراهای واگنر؛ در سالهای اخیر جای آنها را جنگهای استقلالطلبانه یا مبارزات استعماری گرفته است. مضمون مشترک تمام اینها، سرشت و ماهیت کهن یک ملت است که توسط زبان، فرهنگ و میهن تعریف میشود: ملت متعاقب خواب و رخوتی طولانی، بیداری باشکوهی را تجربه میکند و پس از سپریشدن سالها استثمار و سرکوب، نسلی از نجاتدهندگان و بنیانگذارانِ فوقبشری سر بر میآورند. کسانی که از این میراث افسانهای حراست میکنند، درون خود نیازی به درک آنچه در عالم واقع رخ داده است نمیبینند و حتی ممکن است از مورّخانی که پا به ناحیۀ واقعیتگرا میگذارند و تاریخنگاریِ سطحی، هویت ساختگی و اقدامات خصمانه و تلافیجویانۀ بنیانگذاران با مردم و همسایگانشان را افشا میکنند ناراحت شوند و کینۀ آنها را به دل بگیرند.
هنوز ناحیۀ دیگری از باورهای نه کاملاً درست و نه کاملاً غلط وجود دارد: افسانههای تاریخی و تاریخ افسانهای. اینکه موشکافی کنیم و بگوییم که هنری پنجم سخنان شورانگیزی را که شکسپیر از زبان وی نقل میکند در روز سَنت کریسپین نگفته است اهمیّتی ندارد؛ بههرروی، نمایشنامه ظاهراً روایتی از رویدادهای واقعی است نه حاصل تخیّل نمایشنامهنویس، درغیراینصورت ما از آن لذت نمیبردیم. همین امر در مورد تاریخهای تخیّلیِ مربوط به جنگها و مبارزات اخیر هم صادق است که درواقع اخباری جعلی هستند که در گذشتهای نزدیک اتفاق افتادهاند. وقتی وقایع خیلی به زمان حال نزدیک میشوند یا افسانهپردازان اقدام به بازنویسی برخی حقایق مهم میکنند، مورّخان میتوانند زنگ هشدار را به صدا دربیاورند، مانند زمانیکه الیور استون در سال ۱۹۹۱ تئوری توطئۀ ترور را در فیلم GFK زنده کرد. در سال ۲۰۲۰، سایمون جنکینز، ستوننویس، به سریال تلویزیونی تاج که نوعی تاریخِ نمایشیشده دربارۀ ملکه الیزابت و خانوادهاش بود، اعتراض کرد. او نوشت: «امشب وقتی تلویزیون را روشن میکنید اخبار را بهجای اینکه بخوانید میبینید.» پس از آن، بیبیسی بیانیهای را منتشر کرد که میگفت، همۀ ماجراهای فیلم «براساس رویدادهای واقعی» ساخته شده و امیدوار است که تماشاگران از آن لذت ببرند. بااینحال، انتقادات جنکینز شبیه نوشتن روی آب بود. بیشتر منتقدان و بینندگان هیچ مشکلی با دروغهایی که با صرف هزینههایی گزاف فیلمبرداری شده بودند، نداشتند و نتفلیکس هم از درج هشدار ساختگیبودن برخی صحنهها خودداری کرد (بااینوجود، نتفلیکس برای موضوع پیشپاافتادهای مانند نمایش پرخوریِ عصبی در این فیلم هشدار داد).
مرز میان ناحیههای واقعیتگرا و افسانهپرداز براساس زمانه و فرهنگ میتواند متفاوت باشد. از دوران روشنگری و با رونق و شکوفایی غرب مدرن، ناحیۀ افسانهپرداز تحلیل رفته است؛ تغییری تاریخی که ماکس وبرِ جامعهشناس آن را «افسونزدایی از جهان» نامید. اما همواره کشمکشهایی در مرز بین این دو ناحیه وجود دارد. دروغهای وقیحانه و توطئههای پساحقیقتِ ترامپی را میتوان تلاشی برای توسعۀ سرزمین افسانهپرداز و نه سرزمین واقعیتگرا دانست. همانند سرگذشتهای قهرمانان و داستانهای هیجانانگیز، اینها نوعی تئاتر هستند؛ اینکه آیا بهنحو قابلاثباتی درست یا نادرستاند، فرعِ قضیه است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌6❤1
کاوش در هیپوکامپوس: کشف ویژگیهای یاختههای هرمی
کشفیات برندا میلنر نشان داد که ناحیههای معینی از مغز برای اشکال خاصی از حافظهی ضروریاند (essential). او دریافت که هیپوکامپوس (hippocampus) برای ایجاد حافظهی درازمدت جدید لازم است. این یافتهها پرسشهایی دربارهی چگونگی ذخیرهسازی خاطرات در دستگاه عصبی بهوجود آورد. برای پاسخ به این پرسشها، تصمیم گرفته شد که تحقیقات بر هیپوکامپوس متمرکز شود، با این سؤال که آیا یاختههای عصبی دخیل در ذخیرهسازی خاطرات ویژگیهای قابلشناختی دارند؟
نخستین گام این بود که بررسی شود آیا یاختههای عصبی هیپوکامپوس، که احتمالاً برای ذخیرهسازی حافظهی اساسیاند (fundamental)، با نورونهای حرکتی نخاع، که بیش از دیگر نورونها در پستانداران مطالعه شدهاند، از نظر زیستشناختی متفاوتاند؟ شاید ویژگیهای یاختههای هیپوکامپوس (pyramidal cells) نکاتی دربارهی چگونگی ثبت خاطرات روشن سازد. برای این تحقیقات، از فناوری پیشرفتهای استفاده شد که کارل فرانک و جان اکلس برای ثبت فعالیت نورونهای حرکتی نخاع گربهها با الکترودهای ذرهبینی بهکار برده بودند.
در آزمایشگاه، با همکاری آلدن اسپنسر، مغز گربهای از طریق جراحی باز شد تا هیپوکامپوس در معرض دید قرار گیرد. الکترودها در هیپوکامپوس کار گذاشته شدند و علائم الکتریکی با دستگاه نوساننما ثبت شدند. این دستگاه به بلندگو متصل بود تا علائم الکتریکی نهتنها دیده، بلکه شنیده شوند. هدف، دریافت علائم از یاختههای هرمی، مهمترین نوع یاختههای عصبی هیپوکامپوس، بود که اطلاعات ورودی را پردازش کرده و به نقاط بعدی میفرستند. دوربین عکاسی نیز برای ثبت تصاویر صفحهی نمایش نصب شد [تصویر ۹-۳].
ناگهان صدای تقتق پتانسیل عمل (action potential) شنیده شد. الکترودها به یاختهی هرمی نفوذ کرده بودند، زیرا آکسونهای این نورونها در عصبراهههای فورنیکی (fornix)، که از هیپوکامپوس عبور میکند، بههم میپیوندند. با تحریک آکسونهای خروجی هیپوکامپوس، پتانسیل عمل خوشصدا و آشکاری تولید شد. همچنین، یاختههای هرمی که اطلاعات را به هیپوکامپوس منتقل میکردند، تحریک شدند. در عرض ده دقیقه، مقدار قابلتوجهی اطلاعات ثبت شد، و دوربین تمام پتانسیلهای عمل را ضبط کرد.
برای نخستین بار در جهان، پیامهای درونسلولی ناحیهی مهم مغز برای ذخیرهسازی خاطرات ثبت شدند. این موفقیت فراتر از انتظارات بود و اطلاعات بهدستآمده از نورونهای حرکتی نخاع متمایز بودند. آزمایشها دشوار بودند و برخی بیش از ۲۴ ساعت طول میکشیدند، اما فناوریها بهبود یافتند و ثبتهای عالی یک یا دو بار در هفته انجام شد.
با روشهای زیستشناسی یاختهای، کشف شد که یاختههای خاصی از هیپوکامپوس بهطور خودانگیخته، حتی بدون دریافت دستور از یاختههای حسی، پیام تولید میکنند. مهمتر، یاختههای هرمی در بیش از یک نقطه پتانسیل عمل تولید میکردند. برخلاف یاختههای حرکتی، که پتانسیل عمل تنها در قاعدهی آکسون تولید میشود، در هیپوکامپوس پتانسیل عمل در دندریتهای یاختههای هرمی نیز ایجاد میشد، در پاسخ به تحریک عصبراههی پر فورنت (perforant pathway) از قشر انتورینال.
این یافته مهم بود، زیرا اکثر عصبشناسان، از جمله دومینیک پورپورا و هری گروند فت، معتقد بودند دندریتها تحریک نمیشوند و پتانسیل عمل تولید نمیکنند. ویلیفرد رال مدلی ریاضی ارائه کرده بود که فرض میکرد غشای دندریتها غیرفعال است. اما پیامهای درونیاختهای ثبتشده، نخستین ادله در رد این نظر بودند و بعداً بهعنوان قانون کلی کارکرد نورونها بهرسمیت شناخته شدند.
این اکتشافات با استقبال همکاران در انستیتوی ملی بهداشت روبهرو شد. جان اکلس، برجستهترین دانشمند فیزیولوژی یاختهای مغز پستانداران، از این کار قدردانی کرد. اما دریافت شد که ویژگیهای نورونهای هیپوکامپوس تفاوت چندانی با نورونهای حرکتی نخاع ندارند تا ذخیرهسازی خاطرات را توجیه کنند. سازوکارهای حافظه باید در ارتباطات نورونها با دیگر یاختههای مدار نورونی جستوجو میشد.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
کشفیات برندا میلنر نشان داد که ناحیههای معینی از مغز برای اشکال خاصی از حافظهی ضروریاند (essential). او دریافت که هیپوکامپوس (hippocampus) برای ایجاد حافظهی درازمدت جدید لازم است. این یافتهها پرسشهایی دربارهی چگونگی ذخیرهسازی خاطرات در دستگاه عصبی بهوجود آورد. برای پاسخ به این پرسشها، تصمیم گرفته شد که تحقیقات بر هیپوکامپوس متمرکز شود، با این سؤال که آیا یاختههای عصبی دخیل در ذخیرهسازی خاطرات ویژگیهای قابلشناختی دارند؟
نخستین گام این بود که بررسی شود آیا یاختههای عصبی هیپوکامپوس، که احتمالاً برای ذخیرهسازی حافظهی اساسیاند (fundamental)، با نورونهای حرکتی نخاع، که بیش از دیگر نورونها در پستانداران مطالعه شدهاند، از نظر زیستشناختی متفاوتاند؟ شاید ویژگیهای یاختههای هیپوکامپوس (pyramidal cells) نکاتی دربارهی چگونگی ثبت خاطرات روشن سازد. برای این تحقیقات، از فناوری پیشرفتهای استفاده شد که کارل فرانک و جان اکلس برای ثبت فعالیت نورونهای حرکتی نخاع گربهها با الکترودهای ذرهبینی بهکار برده بودند.
در آزمایشگاه، با همکاری آلدن اسپنسر، مغز گربهای از طریق جراحی باز شد تا هیپوکامپوس در معرض دید قرار گیرد. الکترودها در هیپوکامپوس کار گذاشته شدند و علائم الکتریکی با دستگاه نوساننما ثبت شدند. این دستگاه به بلندگو متصل بود تا علائم الکتریکی نهتنها دیده، بلکه شنیده شوند. هدف، دریافت علائم از یاختههای هرمی، مهمترین نوع یاختههای عصبی هیپوکامپوس، بود که اطلاعات ورودی را پردازش کرده و به نقاط بعدی میفرستند. دوربین عکاسی نیز برای ثبت تصاویر صفحهی نمایش نصب شد [تصویر ۹-۳].
ناگهان صدای تقتق پتانسیل عمل (action potential) شنیده شد. الکترودها به یاختهی هرمی نفوذ کرده بودند، زیرا آکسونهای این نورونها در عصبراهههای فورنیکی (fornix)، که از هیپوکامپوس عبور میکند، بههم میپیوندند. با تحریک آکسونهای خروجی هیپوکامپوس، پتانسیل عمل خوشصدا و آشکاری تولید شد. همچنین، یاختههای هرمی که اطلاعات را به هیپوکامپوس منتقل میکردند، تحریک شدند. در عرض ده دقیقه، مقدار قابلتوجهی اطلاعات ثبت شد، و دوربین تمام پتانسیلهای عمل را ضبط کرد.
برای نخستین بار در جهان، پیامهای درونسلولی ناحیهی مهم مغز برای ذخیرهسازی خاطرات ثبت شدند. این موفقیت فراتر از انتظارات بود و اطلاعات بهدستآمده از نورونهای حرکتی نخاع متمایز بودند. آزمایشها دشوار بودند و برخی بیش از ۲۴ ساعت طول میکشیدند، اما فناوریها بهبود یافتند و ثبتهای عالی یک یا دو بار در هفته انجام شد.
با روشهای زیستشناسی یاختهای، کشف شد که یاختههای خاصی از هیپوکامپوس بهطور خودانگیخته، حتی بدون دریافت دستور از یاختههای حسی، پیام تولید میکنند. مهمتر، یاختههای هرمی در بیش از یک نقطه پتانسیل عمل تولید میکردند. برخلاف یاختههای حرکتی، که پتانسیل عمل تنها در قاعدهی آکسون تولید میشود، در هیپوکامپوس پتانسیل عمل در دندریتهای یاختههای هرمی نیز ایجاد میشد، در پاسخ به تحریک عصبراههی پر فورنت (perforant pathway) از قشر انتورینال.
این یافته مهم بود، زیرا اکثر عصبشناسان، از جمله دومینیک پورپورا و هری گروند فت، معتقد بودند دندریتها تحریک نمیشوند و پتانسیل عمل تولید نمیکنند. ویلیفرد رال مدلی ریاضی ارائه کرده بود که فرض میکرد غشای دندریتها غیرفعال است. اما پیامهای درونیاختهای ثبتشده، نخستین ادله در رد این نظر بودند و بعداً بهعنوان قانون کلی کارکرد نورونها بهرسمیت شناخته شدند.
این اکتشافات با استقبال همکاران در انستیتوی ملی بهداشت روبهرو شد. جان اکلس، برجستهترین دانشمند فیزیولوژی یاختهای مغز پستانداران، از این کار قدردانی کرد. اما دریافت شد که ویژگیهای نورونهای هیپوکامپوس تفاوت چندانی با نورونهای حرکتی نخاع ندارند تا ذخیرهسازی خاطرات را توجیه کنند. سازوکارهای حافظه باید در ارتباطات نورونها با دیگر یاختههای مدار نورونی جستوجو میشد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
روانشناسی جعلیات (۱)
هنگامیکه درک کنیم که انسانها میتوانند باورهایی داشته باشند که با آنها همچون باورهای واقعی رفتار نمیکنند، آنگاه میتوانیم پارادوکس عقلانیّت را درک کنیم: اینکه چگونه یک حیوان عقلانی اینهمه خزعبلات و چیزهای بیارزش را قبول میکند. اینگونه نیست که تئوریپردازانِ توطئه، پخشکنندگان اخبار جعلی و مصرفکنندگان شبهعلم، همواره افسانههای خود را افسانهپردازی تلقی کنند. گاهیاوقات باورهای آنها از خطوط قرمز رد میشوند و نتایج غمانگیزی را رقم میزنند؛ مانند پیتزاگیت، مقابله با واکسن و فرقۀ دروازۀ بهشت (Heaven's Gate cult) که ۳۹ نفر از پیروانش در سال ۱۹۹۷ خودکشی کردند تا روحهای خود را بهدنبالهدارِ هیل-باپ برسانند و تطهیر کنند. اما استعدادهای موجود در طبیعت انسان میتواند با واقعیتِ افسانهپرداز ترکیب شود و باور به اعتقادات عجیبوغریب را برایش آسان کند. بیایید به سه نمونه از آنها نگاهی بیندازیم.
شبهعلم، ادعاهای ماوراءالطبیعه و شارلاتانبازی پزشکی، تعدادی از عمیقترین شهودهای شناختی ما را درگیر میسازند. ما در زمینۀ شهود قائل به دوگانگی هستیم و احساس میکنیم که ذهن میتواند سوا از بدن وجود داشته باشد. این امر «بهطور طبیعی» برای ما اتفاق میافتد، و نهفقط به این دلیل که نمیتوانیم شبکههای عصبیای را که زیربنای باورها و امیال خودمان و دیگران هستند، ببینیم. بسیاری از تجربیّات ما واقعاً نشان میدهند که ذهن توسط بدن به زنجیر کشیده نشده است. ما این موضوع را در رؤیاها، خلسهها، تجربۀ خروج روح از بدن و مرگ تجربه میکنیم. این پیشرفت خارقالعادهای برای مردم نیست که به این نتیجه برسند که ذهن ما انسانها میتواند بدون نیاز به حضور یک واسطۀ فیزیکی، با واقعیت و با ذهن افراد دیگر ارتباط برقرار کند. بههمین دلیل است که ما تلهپاتی، نهانبینی، ارواح، اشباح، تناسخ و پیامهایی از جهان دیگر داریم.
ما همچنین ذاتگرایان شهودی هستیم و احساس میکنیم که موجودات زنده دارای مواد نامرئیای هستند که به آنها شکل میدهد و نیرو میبخشد. این شهودها، الهامبخش مردم میشود تا درون موجودات زنده را برای یافتن دانهها، داروها و سموم جستوجو کنند. اما این طرز فکر همچنین باعث باورمندی مردم به هومیوپاتی، داروهای گیاهی، فصد، حجامت و مخالفت با واکسنها و غذاهای اصلاحشدۀ ژنتیکی میشود.
ضمناً ما غایتشناسان شهودی هستیم. همانگونه که ما قائل به این هستیم که نقشهها و برنامهها و مصنوعات خودمان بهشکل هدفمندی طراحی شدهاند، مستعد این طرز تفکر هستیم که پیچیدگیهای موجود در دنیای زنده و غیرزنده هدفمند است. ازاینرو، ما پذیرای طالعبینی، همزمانی و این باورِ عرفانی هستیم که هر اتفاقی دلیلی دارد.
به دلایلی، اگر معرفت علمی بخواهد این شهودهای بدوی را سرکوب کند، با محدودیتهایی روبهرو است. یکی این است که باورهایی که برای یک فرقۀ مذهبی یا فرهنگی مقدساند، بهراحتی قابل رهاکردن نیستند و ممکن است مردم در ناحیۀ افسانهپردازِ ذهن خود از آنها حراست کنند. دلیل دیگر این است که حتی در میان افراد تحصیلکرده هم درکی سطحی از علم وجود دارد. تعداد کمی از مردم میتوانند توضیح دهند که چرا آسمان آبی است یا چرا فصول تغییر میکنند، چه برسد به اینکه بخواهند ژنشناسیِ جمعیت یا ایمنیشناسی ویروسی را برای خود تبیین کنند. بهجای آن، افراد تحصیلکرده به نهادهای علمی دانشگاهی اعتماد دارند: اجماع و توافق مشترکی که برای آنها بهاندازۀ کافی خوب است.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
هنگامیکه درک کنیم که انسانها میتوانند باورهایی داشته باشند که با آنها همچون باورهای واقعی رفتار نمیکنند، آنگاه میتوانیم پارادوکس عقلانیّت را درک کنیم: اینکه چگونه یک حیوان عقلانی اینهمه خزعبلات و چیزهای بیارزش را قبول میکند. اینگونه نیست که تئوریپردازانِ توطئه، پخشکنندگان اخبار جعلی و مصرفکنندگان شبهعلم، همواره افسانههای خود را افسانهپردازی تلقی کنند. گاهیاوقات باورهای آنها از خطوط قرمز رد میشوند و نتایج غمانگیزی را رقم میزنند؛ مانند پیتزاگیت، مقابله با واکسن و فرقۀ دروازۀ بهشت (Heaven's Gate cult) که ۳۹ نفر از پیروانش در سال ۱۹۹۷ خودکشی کردند تا روحهای خود را بهدنبالهدارِ هیل-باپ برسانند و تطهیر کنند. اما استعدادهای موجود در طبیعت انسان میتواند با واقعیتِ افسانهپرداز ترکیب شود و باور به اعتقادات عجیبوغریب را برایش آسان کند. بیایید به سه نمونه از آنها نگاهی بیندازیم.
شبهعلم، ادعاهای ماوراءالطبیعه و شارلاتانبازی پزشکی، تعدادی از عمیقترین شهودهای شناختی ما را درگیر میسازند. ما در زمینۀ شهود قائل به دوگانگی هستیم و احساس میکنیم که ذهن میتواند سوا از بدن وجود داشته باشد. این امر «بهطور طبیعی» برای ما اتفاق میافتد، و نهفقط به این دلیل که نمیتوانیم شبکههای عصبیای را که زیربنای باورها و امیال خودمان و دیگران هستند، ببینیم. بسیاری از تجربیّات ما واقعاً نشان میدهند که ذهن توسط بدن به زنجیر کشیده نشده است. ما این موضوع را در رؤیاها، خلسهها، تجربۀ خروج روح از بدن و مرگ تجربه میکنیم. این پیشرفت خارقالعادهای برای مردم نیست که به این نتیجه برسند که ذهن ما انسانها میتواند بدون نیاز به حضور یک واسطۀ فیزیکی، با واقعیت و با ذهن افراد دیگر ارتباط برقرار کند. بههمین دلیل است که ما تلهپاتی، نهانبینی، ارواح، اشباح، تناسخ و پیامهایی از جهان دیگر داریم.
ما همچنین ذاتگرایان شهودی هستیم و احساس میکنیم که موجودات زنده دارای مواد نامرئیای هستند که به آنها شکل میدهد و نیرو میبخشد. این شهودها، الهامبخش مردم میشود تا درون موجودات زنده را برای یافتن دانهها، داروها و سموم جستوجو کنند. اما این طرز فکر همچنین باعث باورمندی مردم به هومیوپاتی، داروهای گیاهی، فصد، حجامت و مخالفت با واکسنها و غذاهای اصلاحشدۀ ژنتیکی میشود.
ضمناً ما غایتشناسان شهودی هستیم. همانگونه که ما قائل به این هستیم که نقشهها و برنامهها و مصنوعات خودمان بهشکل هدفمندی طراحی شدهاند، مستعد این طرز تفکر هستیم که پیچیدگیهای موجود در دنیای زنده و غیرزنده هدفمند است. ازاینرو، ما پذیرای طالعبینی، همزمانی و این باورِ عرفانی هستیم که هر اتفاقی دلیلی دارد.
به دلایلی، اگر معرفت علمی بخواهد این شهودهای بدوی را سرکوب کند، با محدودیتهایی روبهرو است. یکی این است که باورهایی که برای یک فرقۀ مذهبی یا فرهنگی مقدساند، بهراحتی قابل رهاکردن نیستند و ممکن است مردم در ناحیۀ افسانهپردازِ ذهن خود از آنها حراست کنند. دلیل دیگر این است که حتی در میان افراد تحصیلکرده هم درکی سطحی از علم وجود دارد. تعداد کمی از مردم میتوانند توضیح دهند که چرا آسمان آبی است یا چرا فصول تغییر میکنند، چه برسد به اینکه بخواهند ژنشناسیِ جمعیت یا ایمنیشناسی ویروسی را برای خود تبیین کنند. بهجای آن، افراد تحصیلکرده به نهادهای علمی دانشگاهی اعتماد دارند: اجماع و توافق مشترکی که برای آنها بهاندازۀ کافی خوب است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍6
انتخاب آپلیزیا: جانوری ایدهآل برای پژوهش حافظه
برای درک ذخیرهسازی حافظه، توصیه شد که تحقیقات از موارد سادهی حافظه آغاز شود و جانوری با دستگاه عصبی ساده انتخاب گردد تا جریان اطلاعات از ورودی حسی تا خروجی حرکتی ردیابی شود. بهدنبال جانوری بیمهره مانند کرم، مگس، یا حلزون بودیم که رفتارهای ساده اما قابلتغییر آن از طریق مدارهای نورونی ساده با یاختههای محدود عصبی کنترل شود.
پس از شش ماه بررسی، حلزون دریایی آپلیزیا (Aplysia) بهعنوان جانور آزمایشگاهی انتخاب شد [تصویر ۹-۲]. سخنرانیهای آنجلیک آروانیتاکی-شالازونیتیس و لادیسلاو تاوک دربارهی آپلیزیا تأثیرگذار بودند. آروانیتاکی کشف کرده بود که آپلیزیا برای تحقیق انتقال سیگنال بین یاختههای عصبی مناسب است، و تاوک چشمانداز نوینی در زیستفیزیولوژی یاختههای عصبی ارائه کرده بود.
آپلیزیای کالیفرنیایی بیش از ۳۰ سانتیمتر قد و چند پوند وزن دارد. رنگ قهوهای مایل به سرخ آن از جلبکهایی میآید که از آنها تغذیه میکند [تصویر ۹-۲]. اما جذابیت آپلیزیا نه بهخاطر ظاهرش، بلکه بهدلیل ویژگیهای عصبیاش بود. مغز آپلیزیا در مقایسه با پستانداران، با حدود ۲۰,۰۰۰ یاختهی عصبی در برابر ۱۰۰ میلیارد، بسیار ساده است. این یاختهها در نه خوشهی عصبی تقسیم شدهاند [تصویر ۹-۳]. هر خوشه تعداد کمی یاخته را شامل میشود که رفتارهای سادهی بازتابی را کنترل میکنند.
برخی از یاختههای آپلیزیا جزو بزرگترین یاختههای عصبی دنیای جانوراناند و با چشم غیرمسلح دیده میشوند، برخلاف یاختههای هرمی هیپوکامپوس که با شعاع ۲۰ میکرومتر تنها زیر میکروسکوپ پیشرفته قابلمشاهدهاند. یاختههای آپلیزیا ۵۰ برابر بزرگترند و الکترودهای کوچک بهراحتی در آنها کار گذاشته میشوند. آروانیتاکی دریافت که این یاختهها بهسادگی زیر میکروسکوپ قابلرؤیتاند، و اکثر یاختههای دستگاه عصبی آپلیزیا این ویژگی را دارند.
این ویژگیها امکان ثبت فعالیتهای الکتریکی درونیاختهای را آسان کرد. مدار نورونی مسئول بازتابهای سادهی آپلیزیا (reflex responses) بسیار ساده است. تحریک یک نورون منفرد توان سیناپسی بزرگی در یاختهی هدف ایجاد میکند، که نشانهی قدرت ارتباط سیناپسی است. این توان سیناپسی امکان ثبت ارتباطات نورونی یاختهبهیاخته را فراهم کرد، تا جایی که نقشهی دقیق مداربندی یک رفتار ترسیم شد.
برای بررسی چگونگی تأثیر محرکهای حسی بر یاختههای هرمی هیپوکامپوس، آزمایشهایی انجام شد. محرکهای بساوایی، شنوایی، و بینایی واکنشهای گاهگاهی و آهستهای ایجاد کردند که با واکنشهای سریع قشر مخ قابلمقایسه نبودند. در آزمایشی، سیناپسهای متصل به یاختههای عصبی هیپوکامپوس از طریق آکسونهای عصبراههی پر فورنت (perforant pathway) بررسی شدند. تحریک پیدرپی با ۱۰ تکانه در ثانیه، افزایش شدت جریان سیناپسی را برای ۱۵ ثانیه نشان داد. تحریک با ۶۰ تا ۱۰۰ تکانه در ثانیه حملهی صرعی ایجاد کرد. این یافتهها مهم بودند، اما به هدف اصلی، یعنی درک ذخیرهسازی خاطرات، نرسیدند.
انتخاب آپلیزیا بهدلیل سادگی عصبیاش بود. کردارشناسانی مانند نیکو تینبرگن (ethology) نشان داده بودند که همهی جانوران در اشکال اصلی یادگیری مشابهاند. فرض بر این بود که انسان برخی سازوکارهای یاختهای اولیهی یادگیری و حافظه را از جانوران ساده حفظ کرده است. با وجود تردید برخی عصبشناسان، مانند جان اکلس، که تحقیقات روی بیمهرگان را کماهمیت میدانستند، آپلیزیا بهدلیل یاختههای بزرگ و مدارهای سادهاش انتخاب شد.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
برای درک ذخیرهسازی حافظه، توصیه شد که تحقیقات از موارد سادهی حافظه آغاز شود و جانوری با دستگاه عصبی ساده انتخاب گردد تا جریان اطلاعات از ورودی حسی تا خروجی حرکتی ردیابی شود. بهدنبال جانوری بیمهره مانند کرم، مگس، یا حلزون بودیم که رفتارهای ساده اما قابلتغییر آن از طریق مدارهای نورونی ساده با یاختههای محدود عصبی کنترل شود.
پس از شش ماه بررسی، حلزون دریایی آپلیزیا (Aplysia) بهعنوان جانور آزمایشگاهی انتخاب شد [تصویر ۹-۲]. سخنرانیهای آنجلیک آروانیتاکی-شالازونیتیس و لادیسلاو تاوک دربارهی آپلیزیا تأثیرگذار بودند. آروانیتاکی کشف کرده بود که آپلیزیا برای تحقیق انتقال سیگنال بین یاختههای عصبی مناسب است، و تاوک چشمانداز نوینی در زیستفیزیولوژی یاختههای عصبی ارائه کرده بود.
آپلیزیای کالیفرنیایی بیش از ۳۰ سانتیمتر قد و چند پوند وزن دارد. رنگ قهوهای مایل به سرخ آن از جلبکهایی میآید که از آنها تغذیه میکند [تصویر ۹-۲]. اما جذابیت آپلیزیا نه بهخاطر ظاهرش، بلکه بهدلیل ویژگیهای عصبیاش بود. مغز آپلیزیا در مقایسه با پستانداران، با حدود ۲۰,۰۰۰ یاختهی عصبی در برابر ۱۰۰ میلیارد، بسیار ساده است. این یاختهها در نه خوشهی عصبی تقسیم شدهاند [تصویر ۹-۳]. هر خوشه تعداد کمی یاخته را شامل میشود که رفتارهای سادهی بازتابی را کنترل میکنند.
برخی از یاختههای آپلیزیا جزو بزرگترین یاختههای عصبی دنیای جانوراناند و با چشم غیرمسلح دیده میشوند، برخلاف یاختههای هرمی هیپوکامپوس که با شعاع ۲۰ میکرومتر تنها زیر میکروسکوپ پیشرفته قابلمشاهدهاند. یاختههای آپلیزیا ۵۰ برابر بزرگترند و الکترودهای کوچک بهراحتی در آنها کار گذاشته میشوند. آروانیتاکی دریافت که این یاختهها بهسادگی زیر میکروسکوپ قابلرؤیتاند، و اکثر یاختههای دستگاه عصبی آپلیزیا این ویژگی را دارند.
این ویژگیها امکان ثبت فعالیتهای الکتریکی درونیاختهای را آسان کرد. مدار نورونی مسئول بازتابهای سادهی آپلیزیا (reflex responses) بسیار ساده است. تحریک یک نورون منفرد توان سیناپسی بزرگی در یاختهی هدف ایجاد میکند، که نشانهی قدرت ارتباط سیناپسی است. این توان سیناپسی امکان ثبت ارتباطات نورونی یاختهبهیاخته را فراهم کرد، تا جایی که نقشهی دقیق مداربندی یک رفتار ترسیم شد.
برای بررسی چگونگی تأثیر محرکهای حسی بر یاختههای هرمی هیپوکامپوس، آزمایشهایی انجام شد. محرکهای بساوایی، شنوایی، و بینایی واکنشهای گاهگاهی و آهستهای ایجاد کردند که با واکنشهای سریع قشر مخ قابلمقایسه نبودند. در آزمایشی، سیناپسهای متصل به یاختههای عصبی هیپوکامپوس از طریق آکسونهای عصبراههی پر فورنت (perforant pathway) بررسی شدند. تحریک پیدرپی با ۱۰ تکانه در ثانیه، افزایش شدت جریان سیناپسی را برای ۱۵ ثانیه نشان داد. تحریک با ۶۰ تا ۱۰۰ تکانه در ثانیه حملهی صرعی ایجاد کرد. این یافتهها مهم بودند، اما به هدف اصلی، یعنی درک ذخیرهسازی خاطرات، نرسیدند.
انتخاب آپلیزیا بهدلیل سادگی عصبیاش بود. کردارشناسانی مانند نیکو تینبرگن (ethology) نشان داده بودند که همهی جانوران در اشکال اصلی یادگیری مشابهاند. فرض بر این بود که انسان برخی سازوکارهای یاختهای اولیهی یادگیری و حافظه را از جانوران ساده حفظ کرده است. با وجود تردید برخی عصبشناسان، مانند جان اکلس، که تحقیقات روی بیمهرگان را کماهمیت میدانستند، آپلیزیا بهدلیل یاختههای بزرگ و مدارهای سادهاش انتخاب شد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌4👍3
روانشناسی جعلیات (۲)
متأسفانه، برای بسیاری از مردم، مرز میان نهاد علم و شبهعلم مبهم است. نزدیکترین جاییکه بیشترِ مردم در زندگی خود به علم رجوع میکنند، مطب پزشکان است و بسیاری از پزشکان بیش از آنکه متخصصان آزمایشهای بالینیِ تصادفی باشند، اطبّای سنتی هستند. درواقع، برخی پزشکان مشهوری که در برنامههای تلویزیونی ظاهر میشوند، شارلاتانهایی هستند که بهشدت از چیزهای مجعول و مندرآوردی استقبال میکنند. مستندهای تلویزیونی و برنامههای خبری هم ممکن است مرزهای عقلانیّت را از بین ببرند و ادعاهای پرت و پلایی مانند فضانوردانِ عصر باستان و دانش غیبی مبارزه با جرم و جنایت را برای مخاطبانشان به نمایش بگذارند.
بههمین خاطر، افراد واجد شرایطی که قادرند مطالب علمی را بهخوبی انتقال دهند، باید گناه کمکاری خود را در زمینۀ عدم توانمندسازی مردم در تفکیک علم از شبهعلم برعهده بگیرند. در دانشگاهها و نمایشگاههای دستاوردهای پژوهشی، علم اغلب بهشکل نسخۀ دیگری از جادوی اسرارآمیز، بههمراه موجودات عجیبوغریب و مواد شیمیاییِ رنگارنگ و توهّمات چشمنواز عرضه میشود. اصول بنیادین علم، مانند اینکه چرخ جهان بیتوجه به دغدغهها و نگرانیهای ما انسانها میچرخد، همۀ فعلوانفعالات فیزیکی توسط چند نیروی بنیادین اداره میشوند، بدن موجودات زنده ماشینهای مولکولی پیچیدهای است و ذهن همان فعالیت پردازش اطلاعات توسط مغز است، هرگز بیان نمیشوند. شاید به این دلیل که بهنظر میرسد بیانِ اینها از نظر مذهبی و اخلاقی حساسیّتبرانگیز است. جای شگفتی ندارد که برداشت مردم از معرفت علمی تبدیل به آش شلهقلمکاری از عقاید و باورهای مختلف شده است، جاییکه گرانش و الکترومغناطیس، با صلح و صفا کنار پاسکال، شارژ القایی، کارما و سنگ بلورینِ شفابخش باهم زندگی میکنند.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
متأسفانه، برای بسیاری از مردم، مرز میان نهاد علم و شبهعلم مبهم است. نزدیکترین جاییکه بیشترِ مردم در زندگی خود به علم رجوع میکنند، مطب پزشکان است و بسیاری از پزشکان بیش از آنکه متخصصان آزمایشهای بالینیِ تصادفی باشند، اطبّای سنتی هستند. درواقع، برخی پزشکان مشهوری که در برنامههای تلویزیونی ظاهر میشوند، شارلاتانهایی هستند که بهشدت از چیزهای مجعول و مندرآوردی استقبال میکنند. مستندهای تلویزیونی و برنامههای خبری هم ممکن است مرزهای عقلانیّت را از بین ببرند و ادعاهای پرت و پلایی مانند فضانوردانِ عصر باستان و دانش غیبی مبارزه با جرم و جنایت را برای مخاطبانشان به نمایش بگذارند.
بههمین خاطر، افراد واجد شرایطی که قادرند مطالب علمی را بهخوبی انتقال دهند، باید گناه کمکاری خود را در زمینۀ عدم توانمندسازی مردم در تفکیک علم از شبهعلم برعهده بگیرند. در دانشگاهها و نمایشگاههای دستاوردهای پژوهشی، علم اغلب بهشکل نسخۀ دیگری از جادوی اسرارآمیز، بههمراه موجودات عجیبوغریب و مواد شیمیاییِ رنگارنگ و توهّمات چشمنواز عرضه میشود. اصول بنیادین علم، مانند اینکه چرخ جهان بیتوجه به دغدغهها و نگرانیهای ما انسانها میچرخد، همۀ فعلوانفعالات فیزیکی توسط چند نیروی بنیادین اداره میشوند، بدن موجودات زنده ماشینهای مولکولی پیچیدهای است و ذهن همان فعالیت پردازش اطلاعات توسط مغز است، هرگز بیان نمیشوند. شاید به این دلیل که بهنظر میرسد بیانِ اینها از نظر مذهبی و اخلاقی حساسیّتبرانگیز است. جای شگفتی ندارد که برداشت مردم از معرفت علمی تبدیل به آش شلهقلمکاری از عقاید و باورهای مختلف شده است، جاییکه گرانش و الکترومغناطیس، با صلح و صفا کنار پاسکال، شارژ القایی، کارما و سنگ بلورینِ شفابخش باهم زندگی میکنند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍6
یاختههای عصبدرونریز و نظریهی شکلپذیری سیناپسی
تحقیقات روی یاختههای عصبدرونریز (neuroendocrine cells) هیپوتالاموس، که یاختههای غیرمعمول و نادری در مغز هستند، بهدلیل ارتباطشان با بیماریهای افسردگی مورد توجه قرار گرفتند. این یاختهها ظاهری شبیه نورونها دارند، اما بهجای انتقال پیام از طریق سیناپس، هورمونها را در جریان خون ترشح میکنند. یاختههای عصبدرونریز ماهی قرمز بهدلیل اندازهی بزرگشان برای آزمایش انتخاب شدند.
در آزمایشها، این یاختهها درست مانند نورونهای معمولی پتانسیل عمل (action potential) تولید کردند و پیامهای سیناپسی از دیگر یاختهها دریافت نمودند. نتایج نشان داد که یاختههای عصبدرونریز هم کارکردهای عصبدرونریز و هم ویژگیهای یاختههای عصبی را دارند، از جمله تواناییهای پیچیدهی انتقال پیام. این یافتهها مورد استقبال قرار گرفتند، زیرا اطلاعات جدیدی دربارهی دوگانهبودن این یاختهها ارائه کردند. آزمایشها در اتاقی خلوت در آزمایشگاه هنمن انجام شدند و نشاندهندهی توانایی مستقل پژوهشی بودند.
تحقیقات پیشین نشان داده بود که بین نورونهای دخیل در ذخیرهسازی خاطرات و دیگر نورونها تفاوت اساسی وجود ندارد. این نتیجه تأیید کرد که حافظه به صفات یاختههای عصبی وابسته نیست، بلکه به چگونگی ارتباطات میان نورونها و پردازش اطلاعات حسی بستگی دارد. این امر به این فرضیه منجر شد که حافظه در یک مدار مجری رفتار از طریق تغییر قدرت ارتباطات سیناپسی (synaptic plasticity) در نتیجهی الگوهای خاص تحریک حسی ذخیره میشود.
کا خال در سال ۱۸۹۴ پیشنهاد کرد که تمرین ذهنی رشد دستگاه پروتوپلاسمی و تارهای عصبی جانبی را در نواحی مربوطهی مغز تسهیل میکند. او معتقد بود که ارتباطات میان گروه یاختهها از طریق تکثیر انشعابات پایانهای یا دندریتهای جدید تقویت میشوند. این ایده پایهای برای نظریهی شکلپذیری سیناپسی بود.
پرژی کورنورسکی، شاگرد پاولف، در سال ۱۹۴۸ این نظریه را تکامل بخشید. او دو نوع تغییر در دستگاه عصبی را مطرح کرد. نخست، قابلیت تحریکپذیری، که در پی تولید پتانسیل عمل در عصبراههای که محرک حسی دریافت کرده، رخ میدهد. ارسال پیدرپی پتانسیل عملها برای چند لحظه، آستانهی تولید پتانسیلهای اضافی را بالا میبرد، پدیدهای که دورهی لختی (refractory period) نامیده میشود. دوم، تغییر شکلی (plasticity)، که به تغییرات کارکردی دائمی در دستگاههای عصبی معین در نتیجهی محرک یا ترکیب محرکها منجر میشود.
ایدهی انعطافپذیری سیناپسها در نتیجهی تغییر قدرتشان بسیار جذاب بود. جان اکلس معتقد بود که استفادهی بیشازحد میتواند عامل این تغییرات باشد، اما آزمایشهایش نشان داد که سیناپسها تنها برای مدت کوتاهی تغییر میکنند. او تأکید کرد که برای یادگیری، تنها تغییراتی مهماند که در دورههای طولانی، حتی در تمام عمر جانور، مؤثر باشند. این پرسش مطرح شد که چگونه میتوان الگوهای محرکی طراحی کرد که تغییرات بلندمدت سیناپسی را ایجاد کنند؟
این نظریهها زمینهساز فرضیهای شدند که اشکال گوناگون یادگیری الگوهای مختلف فعالیت عصبی را بهوجود میآورند، و هر الگو توانایی ارتباطات سیناپسی را بهروش خاصی تغییر میدهد. این تغییرات پایدار به ذخیرهسازی حافظه منجر میشوند.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
تحقیقات روی یاختههای عصبدرونریز (neuroendocrine cells) هیپوتالاموس، که یاختههای غیرمعمول و نادری در مغز هستند، بهدلیل ارتباطشان با بیماریهای افسردگی مورد توجه قرار گرفتند. این یاختهها ظاهری شبیه نورونها دارند، اما بهجای انتقال پیام از طریق سیناپس، هورمونها را در جریان خون ترشح میکنند. یاختههای عصبدرونریز ماهی قرمز بهدلیل اندازهی بزرگشان برای آزمایش انتخاب شدند.
در آزمایشها، این یاختهها درست مانند نورونهای معمولی پتانسیل عمل (action potential) تولید کردند و پیامهای سیناپسی از دیگر یاختهها دریافت نمودند. نتایج نشان داد که یاختههای عصبدرونریز هم کارکردهای عصبدرونریز و هم ویژگیهای یاختههای عصبی را دارند، از جمله تواناییهای پیچیدهی انتقال پیام. این یافتهها مورد استقبال قرار گرفتند، زیرا اطلاعات جدیدی دربارهی دوگانهبودن این یاختهها ارائه کردند. آزمایشها در اتاقی خلوت در آزمایشگاه هنمن انجام شدند و نشاندهندهی توانایی مستقل پژوهشی بودند.
تحقیقات پیشین نشان داده بود که بین نورونهای دخیل در ذخیرهسازی خاطرات و دیگر نورونها تفاوت اساسی وجود ندارد. این نتیجه تأیید کرد که حافظه به صفات یاختههای عصبی وابسته نیست، بلکه به چگونگی ارتباطات میان نورونها و پردازش اطلاعات حسی بستگی دارد. این امر به این فرضیه منجر شد که حافظه در یک مدار مجری رفتار از طریق تغییر قدرت ارتباطات سیناپسی (synaptic plasticity) در نتیجهی الگوهای خاص تحریک حسی ذخیره میشود.
کا خال در سال ۱۸۹۴ پیشنهاد کرد که تمرین ذهنی رشد دستگاه پروتوپلاسمی و تارهای عصبی جانبی را در نواحی مربوطهی مغز تسهیل میکند. او معتقد بود که ارتباطات میان گروه یاختهها از طریق تکثیر انشعابات پایانهای یا دندریتهای جدید تقویت میشوند. این ایده پایهای برای نظریهی شکلپذیری سیناپسی بود.
پرژی کورنورسکی، شاگرد پاولف، در سال ۱۹۴۸ این نظریه را تکامل بخشید. او دو نوع تغییر در دستگاه عصبی را مطرح کرد. نخست، قابلیت تحریکپذیری، که در پی تولید پتانسیل عمل در عصبراههای که محرک حسی دریافت کرده، رخ میدهد. ارسال پیدرپی پتانسیل عملها برای چند لحظه، آستانهی تولید پتانسیلهای اضافی را بالا میبرد، پدیدهای که دورهی لختی (refractory period) نامیده میشود. دوم، تغییر شکلی (plasticity)، که به تغییرات کارکردی دائمی در دستگاههای عصبی معین در نتیجهی محرک یا ترکیب محرکها منجر میشود.
ایدهی انعطافپذیری سیناپسها در نتیجهی تغییر قدرتشان بسیار جذاب بود. جان اکلس معتقد بود که استفادهی بیشازحد میتواند عامل این تغییرات باشد، اما آزمایشهایش نشان داد که سیناپسها تنها برای مدت کوتاهی تغییر میکنند. او تأکید کرد که برای یادگیری، تنها تغییراتی مهماند که در دورههای طولانی، حتی در تمام عمر جانور، مؤثر باشند. این پرسش مطرح شد که چگونه میتوان الگوهای محرکی طراحی کرد که تغییرات بلندمدت سیناپسی را ایجاد کنند؟
این نظریهها زمینهساز فرضیهای شدند که اشکال گوناگون یادگیری الگوهای مختلف فعالیت عصبی را بهوجود میآورند، و هر الگو توانایی ارتباطات سیناپسی را بهروش خاصی تغییر میدهد. این تغییرات پایدار به ذخیرهسازی حافظه منجر میشوند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍4
روانشناسی جعلیات (۳)
برای درک حقّهبازیهای فراگیری چون افسانهسراییهای مدرن، سرتیترهای تحریفشده و اخبار جعلی، ما باید بهخاطر داشته باشیم که این مطالب بسیار سرگرمکننده هستند. در اینجا مضامین جنسی، خشونت، انتقام، خطر، شهرت، سحر و جادو و خطوط قرمز نقش اصلی را بر عهده دارند که همیشه و در همهجا برای دوستداران هنر جذّاب هستند. یک سرتیتر جعلی مانند «مأمور افبیآیِ مظنون در پروندۀ درز ایمیلهای هیلاری کلینتون، خودکشی کرد یا به قتل رسید؟» خوراکی عالی برای یک تعلیق هیجانانگیز است. در یک تحلیل کمّی که اخیراً روی محتوای اخبار جعلی انجام گرفت، گزارش شد که «همان ویژگیهایی که افسانهسراییها، داستانپردازیها و در حقیقت، هر روایت عامهپسند دیگری را جذاب میکنند، شایعات و اطلاعات نادرست آنلاین را هم جذاب میکنند».
سرگرمیها اغلب بهشکل ژانرهای کمدیای نظیر لودگی، طنز و مسخرهبازی ظاهر میشوند: کارمند سردخانۀ اجساد درحالیکه برای چرت بعدازظهر دراز کشیده بود، بهاشتباه سوزانده شد؛ دونالد ترامپ با تعطیلکردنِ مدارس، جلوی تیراندازی در مدارس را گرفت؛ شکارچی، هیزمشکن را بهعنوان بردۀ جنسی در خانهاش حبس کرد. کیوانان در ژانر دیگری از طبقۀ سرگرمی قرار میگیرد: بازی واقعیتِ جایگزینِ چندپلتفرمی. طرفداران اینگونه اخبار، سرنخهای پنهان و مرموز را که هرازگاهی توسط Q (افشاگران و سوتزنانِ مخفی دولت) منتشر میشود، تجزیهوتحلیل میکنند، فرضیههای خود را جمعسپاری میکنند و با بهاشتراکگذاشتن کشفیات خود، آوازه و شهرتی در فضای وب بههم میزنند.
جای شگفتی ندارد که مردم بهدنبال انواع سرگرمی هستند. آنچه ما را شوکه میکند، این است که هریک از این آثار هنری ادعا میکنند که واقعی هستند. بااینحال، احساس تهوع و ناراحتی ما از این واقعیتهای مبهم و داستانسراییها نوعی واکنش فراگیر بشری نیست؛ بهویژه زمانیکه این افسانهپردازیها مربوط به مناطقی هستند که از تجربیّات بیواسطۀ ما دور هستند، مانند سرزمینهای دوردست و زندگی افراد ثروتمند و قدرتمند. درست همانطور که اسطورههای مذهبی و ملی، زمانیکه تصور میشود باعث ارتقای اخلاقی میشوند، تبدیل به خط فکری اصلی و مسلّط جامعه میشوند، اخبار جعلی هم ممکن است زمانی پخش شوند و گسترش یابند که منتشرکنندگانش تصور میکنند ارزش بالاتری در خطر است (مانند لزوم تقویت همبستگی در میان هواداران خود و تذکر به رفقا در مورد نابکاری و حیلهگری طرف مقابل). گاهیاوقات این روش ناشی از یک راهبرد سیاسی منسجم نیست، بلکه از نوعی احساس برتری اخلاقی سرچشمه میگیرد: این تصور که گروههای رقیب، و نهادهای قدرتمندی که سهامداران دلِ خوشی از آنها ندارند، منحط و فاسد هستند.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
برای درک حقّهبازیهای فراگیری چون افسانهسراییهای مدرن، سرتیترهای تحریفشده و اخبار جعلی، ما باید بهخاطر داشته باشیم که این مطالب بسیار سرگرمکننده هستند. در اینجا مضامین جنسی، خشونت، انتقام، خطر، شهرت، سحر و جادو و خطوط قرمز نقش اصلی را بر عهده دارند که همیشه و در همهجا برای دوستداران هنر جذّاب هستند. یک سرتیتر جعلی مانند «مأمور افبیآیِ مظنون در پروندۀ درز ایمیلهای هیلاری کلینتون، خودکشی کرد یا به قتل رسید؟» خوراکی عالی برای یک تعلیق هیجانانگیز است. در یک تحلیل کمّی که اخیراً روی محتوای اخبار جعلی انجام گرفت، گزارش شد که «همان ویژگیهایی که افسانهسراییها، داستانپردازیها و در حقیقت، هر روایت عامهپسند دیگری را جذاب میکنند، شایعات و اطلاعات نادرست آنلاین را هم جذاب میکنند».
سرگرمیها اغلب بهشکل ژانرهای کمدیای نظیر لودگی، طنز و مسخرهبازی ظاهر میشوند: کارمند سردخانۀ اجساد درحالیکه برای چرت بعدازظهر دراز کشیده بود، بهاشتباه سوزانده شد؛ دونالد ترامپ با تعطیلکردنِ مدارس، جلوی تیراندازی در مدارس را گرفت؛ شکارچی، هیزمشکن را بهعنوان بردۀ جنسی در خانهاش حبس کرد. کیوانان در ژانر دیگری از طبقۀ سرگرمی قرار میگیرد: بازی واقعیتِ جایگزینِ چندپلتفرمی. طرفداران اینگونه اخبار، سرنخهای پنهان و مرموز را که هرازگاهی توسط Q (افشاگران و سوتزنانِ مخفی دولت) منتشر میشود، تجزیهوتحلیل میکنند، فرضیههای خود را جمعسپاری میکنند و با بهاشتراکگذاشتن کشفیات خود، آوازه و شهرتی در فضای وب بههم میزنند.
جای شگفتی ندارد که مردم بهدنبال انواع سرگرمی هستند. آنچه ما را شوکه میکند، این است که هریک از این آثار هنری ادعا میکنند که واقعی هستند. بااینحال، احساس تهوع و ناراحتی ما از این واقعیتهای مبهم و داستانسراییها نوعی واکنش فراگیر بشری نیست؛ بهویژه زمانیکه این افسانهپردازیها مربوط به مناطقی هستند که از تجربیّات بیواسطۀ ما دور هستند، مانند سرزمینهای دوردست و زندگی افراد ثروتمند و قدرتمند. درست همانطور که اسطورههای مذهبی و ملی، زمانیکه تصور میشود باعث ارتقای اخلاقی میشوند، تبدیل به خط فکری اصلی و مسلّط جامعه میشوند، اخبار جعلی هم ممکن است زمانی پخش شوند و گسترش یابند که منتشرکنندگانش تصور میکنند ارزش بالاتری در خطر است (مانند لزوم تقویت همبستگی در میان هواداران خود و تذکر به رفقا در مورد نابکاری و حیلهگری طرف مقابل). گاهیاوقات این روش ناشی از یک راهبرد سیاسی منسجم نیست، بلکه از نوعی احساس برتری اخلاقی سرچشمه میگیرد: این تصور که گروههای رقیب، و نهادهای قدرتمندی که سهامداران دلِ خوشی از آنها ندارند، منحط و فاسد هستند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍6
نظایر نورونی یادگیری در آپلیزیا
برای بررسی چگونگی تغییر سیناپسها در یادگیری، تصمیم گرفته شد الگوهای محرک حسی پاولف، شامل خوگیری، حساسشدگی، و شرطیسازی کلاسیک، در یاختههای عصبی آپلیزیا شبیهسازی شوند. هدف، تعیین این بود که آیا این الگوها اشکال متفاوتی از شکلپذیری سیناپسی (synaptic plasticity) را ایجاد میکنند.
در خوگیری، حیوان با قرارگرفتن مکرر در معرض محرک ضعیف یا خنثی میآموزد آن را کماهمیت بداند. در حساسشدگی، محرک قوی یا همراهی محرک ضعیف با محرک قوی، حیوان را به تشخیص خطر و تقویت واکنش دفاعی وا میدارد. در شرطیسازی کلاسیک، محرک خنثی با محرک خطرناک همراه میشود، و حیوان میآموزد به محرک خنثی مانند نشانهی خطر واکنش نشان دهد.
برای شبیهسازی این الگوها در آپلیزیا، دستگاه عصبی از بدن جانور جدا شد و یک گره عصبی با حدود ۲۰۰۰ یاختهی عصبی انتخاب گردید. در این گره، یک یاختهی عصبی هدف برای بررسی تغییرات سیناپسی ناشی از یادگیری استفاده شد. تکانههای الکتریکی به گروهی از آکسونهای خاص، که از نورونهای حسی سطح بدن آپلیزیا به یاختهی هدف میرسیدند، اعمال شدند.
برای شبیهسازی خوگیری، تکانههای الکتریکی ضعیف چندینبار پیاپی به عصبراهه وارد شدند. برای حساسشدگی، عصبراههی دیگری یک یا دو بار بهشدت تحریک شد تا تأثیر آن بر واکنش یاختهی هدف به تحریک ضعیف بررسی شود. برای شرطیسازی کلاسیک، محرک قوی عصبراههی دوم با محرک ضعیف عصبراههی نخست همراه شد، بهگونهای که محرک قوی بلافاصله پس از محرک ضعیف وارد میشد. این روش مشخص کرد که آیا این سه الگوی تحریک ارتباط سیناپسی با یاختهی هدف را تغییر میدهند و چگونه.
تغییرات قدرت سیناپسی در واکنش به این الگوها، الگوهای زیستشناختی تغییرات سیناپسی شبکهی عصبی آپلیزیا را که از سه شکل یادگیری ناشی میشدند، نشان میدادند. هدف، پاسخ به این پرسش بود که سیناپسها چگونه از طریق الگوهای محرک الکتریکی کنترلشده تغییر میکنند، بهویژه در شرطیسازی کلاسیک، جایی که محرک ضعیف از آمدن محرک قوی خبر میدهد.
آزمایشهای رابرت دوتی در سال ۱۹۶۱ الهامبخش بودند. او محرک الکتریکی ضعیفی به قشر بینایی سگ اعمال کرد که فعالیت الکتریکی نورونها را تحریک کرد، اما حرکتی ایجاد نکرد. سپس محرکی به قشر حرکتی وصل کرد که پنجهی سگ را تکان داد. پس از همراهکردن این محرکها، محرک ضعیف بهتنهایی حرکت پنجه را ایجاد کرد. دوتی نشان داد که شرطیسازی کلاسیک به انگیزه وابسته نیست و تنها همراهی دو محرک کافی است.
این رویکرد فروکاستگرایانه به یادگیری، با تمرکز بر یک یاختهی عصبی منفرد در گره عصبی آپلیزیا، امکان تحلیل دقیق تغییرات سیناپسی را فراهم کرد. فرضیه این بود که اشکال اساسی تغییرات شکلی شرطیشده (plastic changes) جزو صفات ذاتی نورونهای دستگاه عصبی، چه ساده و چه پیچیده، هستند. این سازوکارها، که احتمالاً در تکامل حفظ شدهاند، در جانوران ساده و حتی در تحریک مصنوعی یاختههای منفرد یافت میشوند.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
برای بررسی چگونگی تغییر سیناپسها در یادگیری، تصمیم گرفته شد الگوهای محرک حسی پاولف، شامل خوگیری، حساسشدگی، و شرطیسازی کلاسیک، در یاختههای عصبی آپلیزیا شبیهسازی شوند. هدف، تعیین این بود که آیا این الگوها اشکال متفاوتی از شکلپذیری سیناپسی (synaptic plasticity) را ایجاد میکنند.
در خوگیری، حیوان با قرارگرفتن مکرر در معرض محرک ضعیف یا خنثی میآموزد آن را کماهمیت بداند. در حساسشدگی، محرک قوی یا همراهی محرک ضعیف با محرک قوی، حیوان را به تشخیص خطر و تقویت واکنش دفاعی وا میدارد. در شرطیسازی کلاسیک، محرک خنثی با محرک خطرناک همراه میشود، و حیوان میآموزد به محرک خنثی مانند نشانهی خطر واکنش نشان دهد.
برای شبیهسازی این الگوها در آپلیزیا، دستگاه عصبی از بدن جانور جدا شد و یک گره عصبی با حدود ۲۰۰۰ یاختهی عصبی انتخاب گردید. در این گره، یک یاختهی عصبی هدف برای بررسی تغییرات سیناپسی ناشی از یادگیری استفاده شد. تکانههای الکتریکی به گروهی از آکسونهای خاص، که از نورونهای حسی سطح بدن آپلیزیا به یاختهی هدف میرسیدند، اعمال شدند.
برای شبیهسازی خوگیری، تکانههای الکتریکی ضعیف چندینبار پیاپی به عصبراهه وارد شدند. برای حساسشدگی، عصبراههی دیگری یک یا دو بار بهشدت تحریک شد تا تأثیر آن بر واکنش یاختهی هدف به تحریک ضعیف بررسی شود. برای شرطیسازی کلاسیک، محرک قوی عصبراههی دوم با محرک ضعیف عصبراههی نخست همراه شد، بهگونهای که محرک قوی بلافاصله پس از محرک ضعیف وارد میشد. این روش مشخص کرد که آیا این سه الگوی تحریک ارتباط سیناپسی با یاختهی هدف را تغییر میدهند و چگونه.
تغییرات قدرت سیناپسی در واکنش به این الگوها، الگوهای زیستشناختی تغییرات سیناپسی شبکهی عصبی آپلیزیا را که از سه شکل یادگیری ناشی میشدند، نشان میدادند. هدف، پاسخ به این پرسش بود که سیناپسها چگونه از طریق الگوهای محرک الکتریکی کنترلشده تغییر میکنند، بهویژه در شرطیسازی کلاسیک، جایی که محرک ضعیف از آمدن محرک قوی خبر میدهد.
آزمایشهای رابرت دوتی در سال ۱۹۶۱ الهامبخش بودند. او محرک الکتریکی ضعیفی به قشر بینایی سگ اعمال کرد که فعالیت الکتریکی نورونها را تحریک کرد، اما حرکتی ایجاد نکرد. سپس محرکی به قشر حرکتی وصل کرد که پنجهی سگ را تکان داد. پس از همراهکردن این محرکها، محرک ضعیف بهتنهایی حرکت پنجه را ایجاد کرد. دوتی نشان داد که شرطیسازی کلاسیک به انگیزه وابسته نیست و تنها همراهی دو محرک کافی است.
این رویکرد فروکاستگرایانه به یادگیری، با تمرکز بر یک یاختهی عصبی منفرد در گره عصبی آپلیزیا، امکان تحلیل دقیق تغییرات سیناپسی را فراهم کرد. فرضیه این بود که اشکال اساسی تغییرات شکلی شرطیشده (plastic changes) جزو صفات ذاتی نورونهای دستگاه عصبی، چه ساده و چه پیچیده، هستند. این سازوکارها، که احتمالاً در تکامل حفظ شدهاند، در جانوران ساده و حتی در تحریک مصنوعی یاختههای منفرد یافت میشوند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
روانشناسی جعلیات (۴)
تئوریهای توطئه هم بهنوبۀ خود رشد میکنند و گسترش مییابند، زیرا انسانها همواره در برابر توطئههای واقعی آسیبپذیر بودهاند. مردمانی که برای یافتن آذوقه جستوجو میکنند، نمیتوانند چهارچشمی مراقب خود باشند. مرگبارترین شکل جنگ در میان مردمان قبایل، جنگ تنبهتن نیست، بلکه کمینِ مخفیانه و شبیخون قبل از طلوع آفتاب است. ناپلئون چاگنون انسانشناس مینویسد که یانوماموهای آمازون برای اعمال خیانتآمیزی مانند دعوت از همسایگان برای شرکت در جشن و سپس قتلعام آنها، واژۀ نوموهوری (Nomohori) را بهکار میبرند که به معنای «حیلۀ بزدلانه» است. توطئههایی که در آنها دشمنان با یکدیگر ائتلاف میکنند، با این خطرات فرق دارند، زیرا آنها از هوش و ابتکار خود برای رخنه در اهداف دفاعی و مخفیکردن مسیر حملات خود استفاده میکنند. تنها راه محافظت در برابر مکر و حیلههای موذیانه و پنهان این است که از قبل به فکر پیشگیری از آنها باشیم، امری که میتواند به زنجیرههای پیچاپیچی از حدس و گمان منجر شود و ما را از درک واقعیتهای روشن و آشکار غافل سازد. اگر از منظر تشخیص سیگنال به قضیه بنگریم، هزینۀ غفلت از یک توطئۀ واقعی، بیشتر از هزینۀ هشدارِ کاذب نسبت به یک توطئۀ مشکوک است. این امر مستلزم آن است که ما همیشه مترصد و آمادۀ جنگ و ستیز باشیم و خودمان را بهگونهای تربیت کنیم که حتی براساس شواهد ضعیف به توطئههای احتمالی پی ببریم.
حتی امروز هم توطئههای کوچک و بزرگ واقعاً وجود دارند. ممکن است گروهی از کارمندان علیه یکی از همکارانشان که او را دوست ندارند ائتلاف کنند و باعث اخراج او شوند؛ یک دولت یا قیام ممکن است برای انجام کودتا یا حمله یا خرابکاریِ مخفیانه برنامهریزی کند. تئوریهای توطئه هم همانند افسانهپردازیهای مدرن و اخبار جعلی، به شایعات راه پیدا میکنند و شایعات موضوع گفتوگو هستند. پژوهشهایی که روی شایعات انجام گرفتهاند نشان میدهند که آنها معمولاً بهدنبال انتقال تهدیدها و خطرات هستند و هالهای از خبرگی و کاردانی را به پخشکنندۀ شایعه میبخشند. و شاید تعجبآور باشد که وقتی شایعات در بین افرادی میچرخند که محتوای شایعات با زندگیشان مربوط است (مثلاً در محل کار)، معمولاً درست هستند.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب بهنظر میرسد؟ چرا اهمیّت دارد؟
✍ استیون پینکر
®️ کیوان شعبانی مقدم
🆔 @Chekide_ha
تئوریهای توطئه هم بهنوبۀ خود رشد میکنند و گسترش مییابند، زیرا انسانها همواره در برابر توطئههای واقعی آسیبپذیر بودهاند. مردمانی که برای یافتن آذوقه جستوجو میکنند، نمیتوانند چهارچشمی مراقب خود باشند. مرگبارترین شکل جنگ در میان مردمان قبایل، جنگ تنبهتن نیست، بلکه کمینِ مخفیانه و شبیخون قبل از طلوع آفتاب است. ناپلئون چاگنون انسانشناس مینویسد که یانوماموهای آمازون برای اعمال خیانتآمیزی مانند دعوت از همسایگان برای شرکت در جشن و سپس قتلعام آنها، واژۀ نوموهوری (Nomohori) را بهکار میبرند که به معنای «حیلۀ بزدلانه» است. توطئههایی که در آنها دشمنان با یکدیگر ائتلاف میکنند، با این خطرات فرق دارند، زیرا آنها از هوش و ابتکار خود برای رخنه در اهداف دفاعی و مخفیکردن مسیر حملات خود استفاده میکنند. تنها راه محافظت در برابر مکر و حیلههای موذیانه و پنهان این است که از قبل به فکر پیشگیری از آنها باشیم، امری که میتواند به زنجیرههای پیچاپیچی از حدس و گمان منجر شود و ما را از درک واقعیتهای روشن و آشکار غافل سازد. اگر از منظر تشخیص سیگنال به قضیه بنگریم، هزینۀ غفلت از یک توطئۀ واقعی، بیشتر از هزینۀ هشدارِ کاذب نسبت به یک توطئۀ مشکوک است. این امر مستلزم آن است که ما همیشه مترصد و آمادۀ جنگ و ستیز باشیم و خودمان را بهگونهای تربیت کنیم که حتی براساس شواهد ضعیف به توطئههای احتمالی پی ببریم.
حتی امروز هم توطئههای کوچک و بزرگ واقعاً وجود دارند. ممکن است گروهی از کارمندان علیه یکی از همکارانشان که او را دوست ندارند ائتلاف کنند و باعث اخراج او شوند؛ یک دولت یا قیام ممکن است برای انجام کودتا یا حمله یا خرابکاریِ مخفیانه برنامهریزی کند. تئوریهای توطئه هم همانند افسانهپردازیهای مدرن و اخبار جعلی، به شایعات راه پیدا میکنند و شایعات موضوع گفتوگو هستند. پژوهشهایی که روی شایعات انجام گرفتهاند نشان میدهند که آنها معمولاً بهدنبال انتقال تهدیدها و خطرات هستند و هالهای از خبرگی و کاردانی را به پخشکنندۀ شایعه میبخشند. و شاید تعجبآور باشد که وقتی شایعات در بین افرادی میچرخند که محتوای شایعات با زندگیشان مربوط است (مثلاً در محل کار)، معمولاً درست هستند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍4👌1
تقویت ارتباطهای سیناپسی: خوگیری و حساسشدگی
فرانسوا ژاکوب دربارهی مگسها، موشها و آدمها (۱۹۹۸)
حضور لادیسلاو ناوک در کنار من در پاریس، همکاریای مکمل را شکل داد. او زادهی چکاسلواکی بود و رسالهی دکترایش را دربارهی ویژگیهای الکتریکی یاختههای بزرگ گیاهان نوشته بود، که نشان میداد آنها نیز مانند یاختههای عصبی دارای پتانسیل عمل و پتانسیل غنایی حالت استراحت هستند. ناوک به آپلیزیا و یاختهی بزرگ عقدهی شکمی آن (R2) علاقه داشت، اما بیشتر روی خصوصیات زیستفیزیکی یاختههای عصبی تمرکز کرده بود و به یادگیری و حافظه توجه کمی نشان داده بود.
من عقدهی شکمی آپلیزیا با دو هزار یاختهی عصبیاش را جراحی کرده، از بدن آن خارج کردم و در محفظهای کوچک پر از آب با بوی دریا قرار دادم. میکروالکترودها را معمولاً در یاختهی R2 وارد میکردم و واکنشهای سیناپسها را به محرکهای گوناگون ثبت میکردم. سه الگوی تحریک را بهکار بستم تا سه نوع یادگیری را شبیهسازی کنم: خوگیری، حساسشدگی، و شرطیسازی کلاسیک.
حیوان از طریق خوگیری – سادهترین شکل یادگیری – میآموزد محرک خنثی و بیخطر را تشخیص دهد. وقتی حیوانی صدایی میشنود، ابتدا با تغییرات دفاعی مانند بزرگتر شدن مردمک چشم، افزایش ضربان قلب و تند شدن ریتم تنفس واکنش نشان میدهد (تصویر ۱۱-۲). اگر صدا چندین بار تکرار شود، حیوان یاد میگیرد که محرک بیخطر است و میتواند آن را نادیده بگیرد. وقتی با محرک مواجه میشود، دیگر مردمک چشمش گشاد نمیشود و ضربان قلبش بیتغییر میماند. اگر برای مدت طولانی با این محرک روبهرو نشود، با مواجههی مجدد، همان واکنشهای اولیه را نشان خواهد داد.
خوگیری انسان را قادر میسازد در محیط پر سر و صدا نیز بهطور مؤثری کار کند. ما به صدای ساعت در اتاق کارمان عادت میکنیم، همانطور که به ضربان قلب یا حرکات امعا و احشا عادت کردهایم. این ادراکهای حسی بهندرت در ضمیر خودآگاه ما وارد میشوند. خوگیری یعنی بازشناخت محرکهای تکراری و نادیده گرفتن بیخطرها، و کنار گذاشتن واکنشهای دفاعی نامناسب. حکایتی از افسانههای ایزوپ این را تأیید میکند: روباهی که هرگز لاکپشت ندیده بود، در اولین دیدار وحشت کرد، در دومین دیدار کمتر ترسید، و در سومین دیدار با آرامش با او صحبت کرد.
حذف واکنشهایی که هدف منطقی ندارند، رفتار جانور را به کارهای اساسی محدود میکند. جانوران کمسن به محرکهای بیخطر واکنش نشان میدهند و فرار میکنند، اما با عادت کردن، تمرکز خود را به محرکهای جدید یا خطرناک معطوف میکنند. خوگیری در سازماندهی ادراک اهمیت دارد و حتی در کاهش واکنش به جفتگیری نیز دیده میشود. مثلاً موش نر پس از چندین جفتگیری خسته به نظر میرسد، اما با معرفی موش مادهی جدید، دوباره با شدت سابق جفتگیری میکند.
من خوگیری را شبیهسازی کردم. یک دسته آکسون منتهی به یاختهی R2 را با الکتریسیتهی ضعیف ده بار تحریک کردم. توان سیناپسی با هر تکرار ضعیفتر شد و در تحریک دهم به یکبیستم شدت اولیه افت کرد، مشابه کاهش واکنش رفتاری حیوان به محرک بیخطر (تصویر ۱۱-۲). این فرآیند را افت همسیناپسی (homosynaptic depression) نامیدم، چون واکنش سیناپسی کاهش یافت و در همان عصبراههی تحریکشده رخ داد. پس از ۱۰ تا ۱۵ دقیقه تأخیر، تحریک را تکرار کردم و یاخته تقریباً مانند بار نخست واکنش نشان داد. این را بازیافت افت همسیناپسی نامیدم.
حساسشدگی تصویر معکوس خوگیری است. حیوان در حساسشدگی میآموزد از محرک بترسد و حساسیت ویژهای نشان دهد. مثلاً پس از شوک الکتریکی به پنجه، حیوان پایش را پس میکشد یا به صدای زنگ در مقایسه با صداهای دیگر واکنش تند نشان میدهد. اگر کسی صدای انفجاری شنیده باشد، با صدای بلند یا لمس ناگهانی به شدت میترسد. کنراد لورنتس میگوید: کرم خاکی پس از فرار از نوک منقار توکا، به خفیفترین موج هوا همان واکنش را نشان میدهد، چون یقین دارد پرنده در راه است.
برای شبیهسازی حساسشدگی، محرک ضعیفی را در عصبراههی منتهی به R2 اعمال کردم تا توان سیناپسی پایه را ثبت کنم. سپس پنج تحریک قویتر در عصبراههی دیگری اعمال کردم تا محرکهای مضر را شبیهسازی کنم. پس از تحریکهای قوی، واکنشهای سیناپسی یاخته به تحریک اولیه افزایش یافت، نشاندهندهی تشدید ارتباطات سیناپسی. این فرآیند را تسهیل دیگرسیناپسی (heterosynaptic facilitation) نامیدم، چون واکنش شدید در عصبراههی اول از تحریک قوی عصبراههی دیگر ناشی شد (تصویر ۱۱-۲). این واکنش تا ۳۰ دقیقه ادامه یافت.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
سدهی پیش رو بر حافظه و امیال متمرکز خواهد شد. آیا میتواند به پرسشهایی که آنها پیش خواهند کشید پاسخ دهد؟
فرانسوا ژاکوب دربارهی مگسها، موشها و آدمها (۱۹۹۸)
حضور لادیسلاو ناوک در کنار من در پاریس، همکاریای مکمل را شکل داد. او زادهی چکاسلواکی بود و رسالهی دکترایش را دربارهی ویژگیهای الکتریکی یاختههای بزرگ گیاهان نوشته بود، که نشان میداد آنها نیز مانند یاختههای عصبی دارای پتانسیل عمل و پتانسیل غنایی حالت استراحت هستند. ناوک به آپلیزیا و یاختهی بزرگ عقدهی شکمی آن (R2) علاقه داشت، اما بیشتر روی خصوصیات زیستفیزیکی یاختههای عصبی تمرکز کرده بود و به یادگیری و حافظه توجه کمی نشان داده بود.
من عقدهی شکمی آپلیزیا با دو هزار یاختهی عصبیاش را جراحی کرده، از بدن آن خارج کردم و در محفظهای کوچک پر از آب با بوی دریا قرار دادم. میکروالکترودها را معمولاً در یاختهی R2 وارد میکردم و واکنشهای سیناپسها را به محرکهای گوناگون ثبت میکردم. سه الگوی تحریک را بهکار بستم تا سه نوع یادگیری را شبیهسازی کنم: خوگیری، حساسشدگی، و شرطیسازی کلاسیک.
حیوان از طریق خوگیری – سادهترین شکل یادگیری – میآموزد محرک خنثی و بیخطر را تشخیص دهد. وقتی حیوانی صدایی میشنود، ابتدا با تغییرات دفاعی مانند بزرگتر شدن مردمک چشم، افزایش ضربان قلب و تند شدن ریتم تنفس واکنش نشان میدهد (تصویر ۱۱-۲). اگر صدا چندین بار تکرار شود، حیوان یاد میگیرد که محرک بیخطر است و میتواند آن را نادیده بگیرد. وقتی با محرک مواجه میشود، دیگر مردمک چشمش گشاد نمیشود و ضربان قلبش بیتغییر میماند. اگر برای مدت طولانی با این محرک روبهرو نشود، با مواجههی مجدد، همان واکنشهای اولیه را نشان خواهد داد.
خوگیری انسان را قادر میسازد در محیط پر سر و صدا نیز بهطور مؤثری کار کند. ما به صدای ساعت در اتاق کارمان عادت میکنیم، همانطور که به ضربان قلب یا حرکات امعا و احشا عادت کردهایم. این ادراکهای حسی بهندرت در ضمیر خودآگاه ما وارد میشوند. خوگیری یعنی بازشناخت محرکهای تکراری و نادیده گرفتن بیخطرها، و کنار گذاشتن واکنشهای دفاعی نامناسب. حکایتی از افسانههای ایزوپ این را تأیید میکند: روباهی که هرگز لاکپشت ندیده بود، در اولین دیدار وحشت کرد، در دومین دیدار کمتر ترسید، و در سومین دیدار با آرامش با او صحبت کرد.
حذف واکنشهایی که هدف منطقی ندارند، رفتار جانور را به کارهای اساسی محدود میکند. جانوران کمسن به محرکهای بیخطر واکنش نشان میدهند و فرار میکنند، اما با عادت کردن، تمرکز خود را به محرکهای جدید یا خطرناک معطوف میکنند. خوگیری در سازماندهی ادراک اهمیت دارد و حتی در کاهش واکنش به جفتگیری نیز دیده میشود. مثلاً موش نر پس از چندین جفتگیری خسته به نظر میرسد، اما با معرفی موش مادهی جدید، دوباره با شدت سابق جفتگیری میکند.
من خوگیری را شبیهسازی کردم. یک دسته آکسون منتهی به یاختهی R2 را با الکتریسیتهی ضعیف ده بار تحریک کردم. توان سیناپسی با هر تکرار ضعیفتر شد و در تحریک دهم به یکبیستم شدت اولیه افت کرد، مشابه کاهش واکنش رفتاری حیوان به محرک بیخطر (تصویر ۱۱-۲). این فرآیند را افت همسیناپسی (homosynaptic depression) نامیدم، چون واکنش سیناپسی کاهش یافت و در همان عصبراههی تحریکشده رخ داد. پس از ۱۰ تا ۱۵ دقیقه تأخیر، تحریک را تکرار کردم و یاخته تقریباً مانند بار نخست واکنش نشان داد. این را بازیافت افت همسیناپسی نامیدم.
حساسشدگی تصویر معکوس خوگیری است. حیوان در حساسشدگی میآموزد از محرک بترسد و حساسیت ویژهای نشان دهد. مثلاً پس از شوک الکتریکی به پنجه، حیوان پایش را پس میکشد یا به صدای زنگ در مقایسه با صداهای دیگر واکنش تند نشان میدهد. اگر کسی صدای انفجاری شنیده باشد، با صدای بلند یا لمس ناگهانی به شدت میترسد. کنراد لورنتس میگوید: کرم خاکی پس از فرار از نوک منقار توکا، به خفیفترین موج هوا همان واکنش را نشان میدهد، چون یقین دارد پرنده در راه است.
برای شبیهسازی حساسشدگی، محرک ضعیفی را در عصبراههی منتهی به R2 اعمال کردم تا توان سیناپسی پایه را ثبت کنم. سپس پنج تحریک قویتر در عصبراههی دیگری اعمال کردم تا محرکهای مضر را شبیهسازی کنم. پس از تحریکهای قوی، واکنشهای سیناپسی یاخته به تحریک اولیه افزایش یافت، نشاندهندهی تشدید ارتباطات سیناپسی. این فرآیند را تسهیل دیگرسیناپسی (heterosynaptic facilitation) نامیدم، چون واکنش شدید در عصبراههی اول از تحریک قوی عصبراههی دیگر ناشی شد (تصویر ۱۱-۲). این واکنش تا ۳۰ دقیقه ادامه یافت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5