بَیان
8.31K subscribers
170 photos
112 videos
5 files
201 links
فرزاد بیان.
می‌خوانم. می‌نویسم.
Youtube.com/farzadbayan
Download Telegram
سامورایی می‌گفت کتاب را بعد از مطالعه باید آتش زد.

ده دوازده سال پیش که این حرف را شنیدم، به‌نظرم جالب آمد و زیاد نقلش می‌کردم.

یک معنایی توش حس می‌کردم، اما نمی‌توانستم به کلمه تبدیلش کنم.

می‌دانستم معنی‌اش استعاری است؛ اما استعاره از چی؟

اخیراً دوباره یادش افتادم.

احساس می‌کنم کلماتی برای توصیفش یافته‌ام.

برداشت من این است:

تنها آنچه از مطالعه کتاب درونی می‌شود مهم است.

آنچه باقی مانده،‌ پوسته‌ایست که باید دور انداخته شود.

جوهر روی کاغذ وسیله‌ی انتقال ایده‌ است؛ پس از این که ایده منتقل شد، کاغذ و کتاب را باید رها و ایده را در عمل زندگی کرد.

بیان

@bayanz
267
اگر نظر من رو بخواید، این یکی از ارزشمندترین مناظره‌هاییه که در این چند وقت اخیر ساختیم:

مناظره نیچه با یونگ درباره‌ی این که چه زندگی‌ای ارزش زیستن داره.

در یوتوب:
https://youtu.be/yLjoRnOa8X8

@bayanz
103
تا بحث سوشال‌مدیا می‌شود، خیلی‌ها می‌گویند‌ «سوشال‌مدیا باعث شده آدم‌ها دیگر در لحظه حال حضور نداشته باشند» و این را به عنوان نقد می‌گویند؛

یعنی: «کاش به جای سوشال‌مدیا، آدم‌ها حضور بیشتری در لحظه حال می‌داشتند»

کاری به درستی یا غلطی این صحبت ندارم.

به نتیجه‌اش کار دارم:

تقابل سوشال‌مدیا با زندگی در لحظه، سوشال‌مدیا را به یک ابزار فرار از لحظه حال تقلیل می‌دهد.

و این که دقیقاً همان چیزی است که بسیاری از کاربران سوشال‌مدیا خواستار آن هستند!

کاربران می‌گویند: «اصلاً نمی‌خوام در لحظه حال باشم! نمی‌خوام به مشکلاتم فکر کنم. زندگی سختی دارم، دوست دارم دقایقی بهش فکر نکنم. اصلاً هدفم همینه که حواس خودم رو پرت کنم.»

بعد به آنها می‌گوییم سوشال‌مدیا باعث می‌شود در لحظه حال حضور نداشته باشی! این که عالی است.

سوشال‌مدیا به عقیده‌ی من یک وجه تاریک و زندگی‌ستیز دارد، اما بیرون کشیدن انسان‌ها از لحظه‌ی حال مشخصه‌ی این وجه نیست.

پس چیست؟

***

فرار از لحظه‌ی حال، یا صرفاً به‌کارگیری ابزارها و روش‌هایی برای دور شدن از لحظه‌ی حال، در طبیعت رفتار انسانی همیشه بوده و هست.

انسانی که در مطب دکتر منتظر نوبتش نشسته، اگر نگاهش به گوشی موبایل نباشد، الزاماً در لحظه‌ی حال هم نیست.

به احتمال زیاد آن شخص مشغول خیال‌پردازی (daydream) است.

شبکه حالت پیش‌فرض مغز (default mode network) دو کارکرد اصلی‌اش یکی یادآوری اتفاقات گذشته و دیگری تجسم آینده است.

همین شبکه هم هست که در حین مدیتیشن فعالیتش کاهش میابد. تعجبی هم ندارد: در مدیتیشن، ذهن کمتر در گذشته و آینده سیر می‌کند. ولی حالا کاری نداریم.

صحبت این است که فرد بیرون از سوشال‌مدیا هم الزاماً در لح‍ظه نیست.

ضمن این که کسی ممکن است استدلال کند وقتی سوشال‌مدیا نبود هم آدم‌ها خودشان را با چیزهای دیگر مثل روزنامه یا تلویزیون مشغول می‌کردند (و هنوز هم می‌کنند) و حتی این‌ها را هم که از بشر بگیری، بالاخره بشر چهارتا سنگ‌ریزه پیدا می‌کند که خودش را سرگرم کند.

از این نظر سوشال‌مدیا به «نیاز» ذهن برای مشغول بودن پاسخ می‌دهد.

پس مشکل چیست؟

***

مشکل نه در دور کردن آدم‌ها از لحظه‌ی حال و نه در مشغول نگه داشتن ذهن است.

مشکل (یا بهتر بگوییم ریسک) سوشال‌مدیا، نه در نیازی که برآورده می‌کند، بلکه در نحوه‌ی برآورده کردن این نیاز است.

مثل تفاوت سیب با نوتلاست.

سیب کمی شیرین است، ولی نه خیلی. مقادیری فیبر دارد. نمی‌شود ۵۰ تاش را یک‌جا خورد. لذت‌بخش است ولی نه در حدی که نتوانی کنارش بگذاری. به‌عبارتی بالانس است و با طبیعت انسانی جور درمی‌آید.

نوتلا (یا شیرینی موردعلاقه‌تان را تصور کنید) صدها برابر شیرین‌تر است. طراحی شده که خیلی لذت‌بخش باشد. بخشی از وجودت دوست دارد به خوردنش ادامه دهد. برای کنار گذاشتنش باید عقل و منطق و ابعاد دوراندیش‌تر ذهن را به کار بست.

مسئله سوشال‌مدیا دیزاین است. بالانس نبودنش است. جور درنیامدنش با طبیعت انسان.

سوشال مدیا محصولی‌ست با یک طراحی غیرانسانی با هدف حداکثر کردن زمان استفاده.

مثل یک مهمانی است که راه ورود و خروج بهش باز است، اما همه‌چیز طوری زیرکانه طراحی شده که نخواهی (و در یک معنا نتوانی) به خانه بروی.

یا اگر به خانه برگشتی، فوراً دوباره بخواهی به آنجا سر بزنی.

به‌نظر می‌رسد که برای اکثریت مردم هنوز روشن نشده که این طراحی چقدر غیرانسانی و دستکاری‌کننده (manipulative) است

(هرچند شاید هیچ فرد واحدی در تیم دیزاین این محصولات انگیزه‌های خبیث و غیر انسانی‌ای هم نداشته باشد).

یک دلیل این عدم آگاهی جمعی از ابعاد دستکاری‌کننده‌ی سوشال مدیا این است که هرگز جایگزین انسانی‌ترش را ندیده‌ایم (یا اگر هم بودند در رقابت شکست‌خورده‌اند)

افرادی که می‌گویند «سوشال‌مدیا صرفاً یک ابزاره. به خودت بستگی داره که ازش چطور استفاده کنی» ایده‌ای درباره‌ی دیزاین انسانی و غیرانسانی ندارند.

با این حال هر روز که می‌گذرد، افراد بیشتر و بیشتری دارند به این نتیجه می‌رسند که مشکلی در سوشال‌مدیا هست.

مشکلی متفاوت یا فراتر از صرفاً من و شمای کاربر و سلایق و نیروی اراده‌مان.

کم‌کم دارد روشن می‌شود که مشکل جایی در خود این پلتفرم‌هاست.

حرف مک‌لوهان روشن‌تر از هر زمان دیگری به‌نظر می‌رسد: «رسانه، خود پیام است».

بیان

ـــ

پی‌نوشت:

توضیح ساده‌ی ربط جمله‌ی «رسانه خود پیام است» به این مطلب:

محتوا (چه پستی می‌بینیم، چه کامنتی می‌گذاریم) ثانویه است.
رسانه (نحوه‌ی طراحی پلتفرم، الگوریتم، اسکرول بی‌نهایت، نوتیفیکیشن‌ها و...) اصل قضیه است.

@bayanz
193
در اخبار خواندم که دادستانی تهران علیه زینب موسوی در پی «شوخی» با فردوسی اعلام جرم کرده.

هفت هشت دقیقه‌ای از ویدیوی مربوطه را تماشا کردم. خب. مشخصاً ویدیوی حساسیت‌برانگیزی است.

اینستاگرام و توییتر را چک نکردم، ولی شرط می‌بندم دعوا بالا گرفته و خشم و نفرت است که سرازیر می‌شود. بحث هم لابد درباره‌ی حرمت فردوسی و آزادی بیان است.

عده‌ای می‌گویند آدم‌ها باید آزادی بیان داشته باشند و با هرچیزی می‌شود شوخی کرد و هیچ چیز مقدس نیست.

عده‌ای دیگر (که اکثریت هستند) می‌گویند این اسمش آزادی بیان نیست و هتک حرمت و ابتذال است و از این‌طور حرف‌ها.

عده‌ای هم می‌گویند اگر به آزادی بیان است، پس ما هم آزادیم با حرف‌های این آدم مخالفت کنیم.

البته اگر واقعاً «بحثی» درباره آزادی بیان در جریان می‌بود که خیلی خوب بود.

ولی خیر، فضا صرفاً دعوا و تخلیه خشم است.

یعنی این نیست که صرفاً هم‌زیستی چند جریان فکری متمایز را داشته باشیم؛ بلکه مشخصاً چند طرف دعوا داریم.

یک عده هم لابد این وسط از فردوسی شعر می‌آورند و شاهنامه‌خوانی می‌کنند و به نکوهش جهل ملت می‌پردازند.

این‌ها را ندید از کجا می‌دانم؟

از اینجا که طی ۱۳-۱۴ سالی که به مشاهده‌ی سوشال‌مدیای فارسی‌زبان پرداختم، تا بوده همین بوده.

اسم‌ها عوض می‌شود، جنس همان است.

چیزی به کسی اضافه نمی‌شود، پیشرفتی در کار نیست؛ صرفاً مقادیری خشم رد و بدل می‌شود.

خیلی از حرف‌هایی که زده می‌شود، منطقی و معقول است؛ اما مشکل فضاست. فضا مسموم است.

خوب شد که از این فضای مسموم بی‌حاصل کنار کشیده‌ام.

حیف باشد عمر.

بیان

@bayanz
366
افرادی هم هستند که زور می‌زنند‌ لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌شان مفید باشد. فیلم باید مفید باشد. معاشرت باید مفید باشد. فعالیتی که در مسیر رفت و آمد انجام می‌شود باید مفید باشد. هیچ کاری نکردن برایشان شکنجه است. حتی لذت بردن هم کافی نیست.

اگر کار مفیدی برای انجام دادن نداشته باشند، اضطراب است که سراغشان می‌آید.

که خود این اضطراب هم در افکار و هیجانات و تجارب عمیق‌تری ریشه دارد.

اما بیایید به کاوش اعماق نپردازیم و روی همین سطح ماجرا تمرکز کنیم.

فرد می‌خواهد که لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌اش مفید باشد.

این خواسته‌ای نیست که بخواهیم خودمان یا دیگری را بابتش سرزنش کنیم.

وقتی از اضطراب و آنچه در پشت آن ریشه دارد حرف می‌زنیم، معمولاً اینطور برداشت می‌شود که چیزی «غلط» است.

و همین غلط‌انگاری، موجب سرزنش خود و دیگری می‌شود.

نه‌تنها اضطراب داریم که مثلاً چرا کار مفیدی داریم نمی‌کنیم، بلکه خود را سرزنش می‌کنیم که چرا اضطراب داریم که داریم کار مفیدی نمی‌کنیم.

ترکیب اضطراب و سرزنش احتمالاً‌ ناخوشایندتر از اضطراب خالی‌ست.

اگر بجای سرزنش،‌ با این خواسته‌ی خودمان که می‌خواهیم همیشه مفید باشیم کنار بیاییم چطور؟

مسلماً زندگی راحت‌تر می‌شود، اما اضطراب هیچ کاری نکردن از بین نمی‌رود؛ چرا که خواسته، همچنان خواسته‌ی سخت‌گیرانه‌ای است.

آیا می‌شود بدون تغییر این خواسته،‌ به نحوی آسان‌تر برآورده‌اش کنیم؟

یعنی، بدون این که باورهای پایه‌های ذهن را تغییر دهیم - که شدنی است، اما کار درمانی عمیق‌تری می‌طلبد - همچنان زندگی راحت‌تری داشته باشیم؟

یک راهکار، تغییر معیارهای ترازوی ذهن است.

ترازویی که می‌سنجد چه کاری مفید و چه کاری هدر رفت وقت است.

به زبان ساده‌، معیار این که چیزی «مفید» است را تغییر می‌دهیم.

چرت زدن در مسیر رفت و آمد، شاید از گوش دادن به فلان پادکست مفیدتر باشد.

معاشرت با دوستان درباره‌ی موضوعات کاملاً پیش پا افتاده و بی‌اهمیت، شاید از بحث‌های به‌ظاهر مفید، مفیدتر باشد.

دقایقی رها کردن افکار و حضور در لحظه، شاید از درگیری دائمی با افکار و تحلیل گذشته و آینده مفیدتر باشد.

گاهی هیچ‌کاری نکردن، شاید از کاری کردن مفیدتر باشد.

عوض کردن معیارهای این ترازو به مراتب ساده‌تر از تغییر افکار و هیجانات عمیق‌تر ذهن است و به همین جهت، شاید به‌عنوان یک راهکار چسب زخمی بشود بهش نگاه کرد.

مسلماً چسب زخم برای زخم‌های عمیق‌تر کارکرد ندارد اما می‌تواند برای زخم‌های کوچک، مرهمی باشد.

بیان

@bayanz
264
کسی به کانال یوتوب انگلیسی‌ام ایمیل داده و نوشته (ترجمه):

«یکی به اسم فرزاد بیان دارد ویدیوهای شما را به فارسی ترجمه می‌کند. لطفاً پیگیری کنید»

:)

+ جدا از این که قضیه بامزه است، فکر می‌کنم کار درستی کرده که ایمیل زده و سعی کرده به صاحب اثر گزارش دهد؛ حداقل از این که به فارسی برای خود من کامنت می‌گذارند و اتهام کپی و دزدی می‌زنند خیلی حرکت مناسب‌تری است این.

@bayanz
269
اگر من به شما بگویم که بیشتر بزرگسالان به تقویت مهارت هم‌دلی نیاز دارند؛ موافقید یا مخالف؟ چه می‌گویید؟

می‌توانید قبل از مطالعه‌ی ادامه، پاسختان را در ذهن مرور کنید.

(پیشنهاد می‌کنم برای معنادارتر شدنِ ادامه‌ی متن، این کار را انجام دهید)

در مواجهه با چنین سوالی، بیشتر افراد به این فکر می‌کنند که آیا ادعای مطرح شده در سوال درست است یا غلط.

یعنی به این فکر می‌کنند که آیا بزرگسالان به تقویت مهارت هم‌دلی نیاز دارند یا نه؟

کمتر کسی به این فکر می‌کند که «تقویت مهارت هم‌دلی» اصلاً‌ یعنی چی؟

شاید بگویید بیشتری‌ها فکر نمی‌کنند، چون معنی‌اش را می‌دانند.

نکته‌ام همینجاست.

اکثریت معنای هیچ‌کدام از کلمات «تقویت»، «مهارت»، «هم‌دلی» را آنطور که فکر می‌کنیم شفاف می‌دانیم، نمی‌دانیم.

اکثرمان فکر می‌کنیم که می‌دانیم، تا این که زوم می‌کنیم و می‌بینیم آن‌قدرها هم که فکر می‌کردیم شفاف نیست.

بیایید امتحان کنیم:

سعی کنید دقیق‌تر فکر کنید که هم‌دلی چیست.

دنبال تعریف‌های کتابی نباشید.

سعی کنید هم‌دلی را در ذهن تجسم کنید.

داریم از فهم صحبت می‌کنیم.

داریم دنبال معنای هم‌دلی می‌گردیم.

آن چیزی که توی کتاب‌ها نوشته معنا نیست.

معنا آن چیزی‌ست که در ذهن من و شما تجربه می‌شود.

به تجسم هم‌دلی بپردازید.

احتمالاً تصاویری از انسان‌های هم‌دلی که دیده‌اید در ذهنتان نقش بست.

برای بیشتر افراد احتمالاً تصاویر انسان‌های هم‌دل در ذهن مجسم می‌شود، اما بعضی هم تصاویری نمادین می‌بینند.

حالا به این فکر کنید که در این تصویرهای ذهنی که از هم‌دلی دارید، دقیقاً به چه چیزی هم‌دلی می‌گویید؟

مثلاً‌ اگر صحنه‌ی معاشرت با یک دوست صمیمی هم‌دل در ذهنتان نقش بست، به این فکر کنید که در این صحنه چه چیزی را معادل هم‌دلی می‌بینید؟

یعنی ببینید چه چیزی در این صحنه هست که به شما حس هم‌دلی داده.

مثلاً شاید یک یا یک مجموعه رفتار را نام ببرید؛ یا شاید کلی‌تر به «وایب» شخص اشاره کنید؛ یا شاید به زبان بدن یا طوری که دارد به شما نگاه می‌کند و...؛
حالا از خودتان بپرسید: آیا مطمئن هستید که دقیقاً همین مشخصه است که آن هم‌دلی را به‌وجود آورده؟

شاید ببینید که کاملاً‌ مطمئن نیستید.

من شخصاً‌ وقتی به چنین درون‌نگری‌ای می‌پردازم، به معنایی که از کلمه‌ای مثل هم‌دلی (و خیلی کلمات دیگر) می‌دانم شک می‌کنم.

شک می‌کنم، یعنی دیگر با آن اعتماد به نفسی که بگویم من واقعاً‌ می‌دانم فلان‌چیز یعنی چه دیگر حرف نمی‌زنم.

حالا برای من (و شاید شمایی) که در معنای هم‌دلی شک کردیم، «تقویت مهارت» را هم اولش اضافه کنیم.

آن مشخصه‌ای که پیدا کردیم، تقویت کردن آن یعنی چه؟

خواهید دید که خیلی انتزاعی می‌شود و اصلاً شفاف نیست.

به عبارت اول متن برگردیم: «تقویت مهارت هم‌دلی»

شاید دیگر به اندازه قبل در مورد معنایی که ازش می‌شناسیم مطمئن نباشیم.

این متن درباره هم‌دلی نیست.

درباره این است که معانی در ذهن ما، بسیار گنگ‌تر از آنچه در وهله‌ی اول تصور می‌کنیم نقش بسته‌اند.

کافی است معنی‌ای را بشکافیم تا بلافاصله ببینیم چقدر کم می‌دانیم.

دانستن این که چقدر کم می‌دانیم احتمالاً از ما آدم‌های متواضع‌تری می‌سازد.

وقتی متواضع‌تر بشویم، دیگر در مقابل جمله‌ای مثل «بیشتر بزرگسالان به تقویت مهارت هم‌دلی نیاز دارند» فوراً موضع نمی‌گیریم.

یعنی فوراً نمی‌گوییم موافق یا مخالفیم.

چون هنوز مطمئن نیستیم که آیا اصلاً‌ معنای جمله را فهمیده‌ایم یا نه.

چرا؟ چون به معانی‌ای که برای این کلمات در ذهن داریم مثل قبل مطمئن نیستیم.

این شک، مقدمه‌ و ضرورت بلوغی است که در ادامه می‌تواند شکل بگیرد.

این آنجایی‌ست که معانی از نو کشف می‌شوند و ذهن در یک معنا بالغ‌تر می‌شود.

بیان

@bayanz
132
بَیان
اگر من به شما بگویم که بیشتر بزرگسالان به تقویت مهارت هم‌دلی نیاز دارند؛ موافقید یا مخالف؟ چه می‌گویید؟ می‌توانید قبل از مطالعه‌ی ادامه، پاسختان را در ذهن مرور کنید. (پیشنهاد می‌کنم برای معنادارتر شدنِ ادامه‌ی متن، این کار را انجام دهید) در مواجهه با چنین…
نکته‌ی فنی: برخی شاید بگویند که هم‌دلی یک عاطفه است و ما دروناً حسش می‌کنیم؛ بنابراین مهم نیست بتوانیم مشخصه‌اش را در ذهن پیدا کنیم یا نه. اگر این حرف را بپذیریم، همچنان باید پرسید که با «تقویت مهارت» چه کنیم؟ تقویت مهارت یک عاطفه به چه معناست؟ معنا نمی‌دهد.
اگر هم به هم‌دلی به چشم یک مهارت نگاه کنیم در آن صورت باید بپرسید دقیقاً داریم از چه مهارتی حرف می‌زنیم؟
73
اگر من به شما بگویم «بیشتر ایرانی‌ها روی زبان فارسی متعصب هستند»، موافقید یا مخالف؟

خیلی راحت می‌شود موضع گرفت؛ اما چنانچه در مطلب قبل شرح دادم، اکثرمان با کمی درون‌نگری ممکن است به این نتیجه برسیم که اصلاً درباره‌ی معنای «متعصب» مطمئن نیستیم.

یعنی چی که یکی روی چیزی متعصب است؟

حالا این را شما از هشتاد میلیون آدم بپرسید. خواهید دید تعاریف بسیار متنوع است و گاهی این تعاریف حتی با هم در تضادند.

ماهیت ۹۵٪ بحث‌های اینستاگرامی همین است.

درباره‌ی آزادی بیان بحث می‌کنیم درحالی که نه از «آزادی» و نه «بیان» تعریف مشترکی داریم.

مشکل در تنوع معانی و تعاریف نیست؛

مشکل این است که فرض می‌کنیم (پیش‌فرض می‌گیریم) که دیگری معنای مشابهی از این کلمات در ذهن دارد،

اگر من به شما بگویم، امروز سر کار نمی‌روم و آزادم، شما به احتمال زیاد منظور مرا به درستی حدس می‌زنید.

من هم با احتمال زیاد به درستی حدس زده‌ام که شما منظور مرا به درستی حدس می‌زنید.

اما اگر بگویم «به‌نظر من جامعه آلمان یک جامعه آزاد نیست»، دیگر چنین شفافیتی بین ما نیست.

من باید خیلی ساده باشم که فکر کنم شما منظور مرا به‌درستی برداشت می‌کنید.

آدم در کل باید خیلی ساده باشد که بدون دانستن معنا و مفهوم یک ادعا در برابرش موضع بگیرد،

حال آنکه وضع هر روزه‌ی اینستاگرام/توییتر فارسی همین است:

بحث پیرامون موضوعاتی که طرفینش حتی راجع‌به این که بحث سر چیست هم توافق ندارند.

بیان

@bayanz
140
از این که تعداد سابسکرایبرهای این کانال عملاً‌ تاثیری بر زندگی‌ام ندارد راضی‌ام.

دقیقاً‌ خاطرم هست زمانی که تعداد سابسکرایبرها ۷۰ تا بود.

الان هفت هزار و خورده‌ای است.

افزایش این عدد تغییری در زندگی‌ام ایجاد نمی‌کند،

منفعت مادی‌ای (مثلاً درآمد) ازش ندارم که بخواهد بیشتر شود،

یا برعکس، اگر مخاطب از حرف‌هایم خوشش نیامد، درآمدم کم شود.

و این اتفاق خوبی است؛ که آنچه می‌نویسم به میزان اقبال مخاطب وابسته نیست.

برای مخاطبم ارزش زیادی قائلم؛ اما در یک معنا نیازمند مخاطبم هم نیستم.

و فکر می‌کنم این رابطه‌ی خالصانه‌تری باشد.

من از این که افکارم را با مخاطبم به اشتراک بگذارم لذت می‌برم (و برای خودم هم مفید است) و فرض می‌کنم که مخاطب هم لذتی می‌برد یا فایده‌ای می‌بیند که دنبال می‌کند.

در اوایل بیست سالگی که سخت داشتم فکر می‌کردم چه‌کاره بشوم و با زندگی چه کار کنم، به نویسندگی و همینطور کار هنری هم به عنوان گزینه فکر می‌کردم.

یکی از ترس‌هایم از انتخاب نویسندگی یا هنر به‌عنوان شغل، همین وابستگی به اقبال مخاطب و مارکت بود.

الان که پای صحبت دوستان نویسنده یا هنرمندم می‌نشینم، می‌بینم که ترس بی‌جایی نبوده.

وابستگی به مخاطب، آزادگی را از آدم می‌گیرد.

بیان

@bayanz
394
یکی دیگر از مناظره‌های کانال که به‌نظرم ارزش تماشا دارد:

مناظره فردریش نیچه با مارکوس اورلیوس (فیلسوف رواقی و از امپراتوران بزرگ روم)

این دو متفکر به این پرسش می‌پردازند:
چرا از خودمان متنفریم؟

اینجا تماشا کنید:
https://youtu.be/gOVhFalxxYk

@bayanz
43
ارتباط غیرشفاف ناخوشایند است،

اما هر شفافیتی هم خوشایند نیست.

خانه‌ی بدون پنجره ناخوشایند است؛

اما هر چشم‌اندازی هم که از پنجره می‌بینیم الزاماً خوشایند نیست.

ممکن است از پنجره چیزی ببینیم که به‌قدری حالمان بد شود که اصلاً ترجیح بدهیم خانه پنجره نداشته باشد.

از همان پنجره‌ای که باز است ممکن سنگی به سمتمان پرت شود؛

یا آب دهانی بر صورتمان.

شفافیت به خودیِ خود ارزش نیست؛

شفافیت، فرمِ ارائه‌ی پیام است.

کیفیت پیام، علاوه بر فرم، به محتوای آن وابسته است.

بیان

@bayanz
205
چقدر از هوش مصنوعی (منظور مدل‌های زبانی بزرگ مثل Chat GPT) استفاده می‌کنید؟
Anonymous Poll
53%
تقریباً هر روز استفاده می‌کنم
31%
هفته‌ای چندبار استفاده می‌کنم
12%
به‌ندرت استفاده می‌کنم
4%
اصلاً استفاده نمی‌کنم
35
فلسفه‌ی زندگی پدرم ساده و عمیق بود.

نوعی سادگی که در کودکی، در حد بچه می‌فهمیدیم؛ و همینطور که بزرگ‌تر شدیم بیشتر به عمقش پی بردیم.

می‌گفت: «آدم باید سعی کنه هر روز حداقل یک کار مفید بکنه»؛ اما به‌خودش یا به ما سخت نمی‌گرفت؛ معیارش برای کار مفید راحت بود: در حد آب دادن به گلدان یا کمی قدم زدن حتی توی خانه.

همیشه یک پروژه‌ای در جریان داشت. در هشتاد و چند سالگی ۲۱ روز متوالی استخر رفت و بعدتر هم سعی کرد رکورد خودش را بشکند.

استخر را چندباری من هم باهاش رفتم. گاهی دوستانش هم می‌آمدند. ولی او به کسی برای اجرای برنامه‌ها نیاز نداشت. اغلب مادرم با ماشین می‌برد و میاوردش‌؛ ولی وقت‌هایی هم که کسی نبود، خودش کیلومترها پیاده یا با تاکسی می‌رفت.

بعدتر که نتوانست استخر برود، در خانه روزی ۲۰ دقیقه پیاده‌روی می‌کرد.

هرگز برای سلامتیش کمترین نیازی به ماها نداشت، چون از همه ما بهتر بلد بود (هست) سالم زندگی کند.

غریزه عجیبی برای غذای سالم داشت. بوی سرخ‌کردنی از چند کیلومتری اذیتش می‌کرد. همیشه می‌گفت «مجبور نیستی هرچی جلوت گذاشتن رو بخوری» و «فکر نکن بشقابو حتماً باید خالی کنی».

زیاد آشپزی می‌کرد و فلسفه‌اش این بود که غذا را باید گذاشت روی میز، هرکسی دلش خواست بخورد ولی به کسی نباید اصرار کرد.

می‌گفت «لازم نیست تا سقف شکمت رو پر کنی» و «یکم که خوردی ۵ دقیقه صبر کن»... همیشه می‌گفت «بذارید بچه در آرامش غذاشو بخوره». از جمع کردن سفره وقتی غذای یکی تموم نشده، متنفر بود.

یکی از مفیدترین درس‌هایی که ازش یاد گرفتم، پرهیز از شیر شدن بود. گفت در زندگی خیلی‌ها می‌خواهند شیرت کنند: «اگه مردی بزن»... «اگه خایه داری بگو»... «اگه جرئت داری بپر»... به‌درستی از همان بچگی به ما یاد داد که لازم نیست هیچ‌کدام از این‌ها را به کسی اثبات کنیم.

می‌گفت:

«هرچقدر هم که در این زندگی زور بزنی، می‌میری. تازه بیشتر زور بزنی، زودتر می‌میری. بری به دورترین نقطه جهان هم سفر کنی، اونجا هم می‌میری. واقعیته. قبول کنی یا نکنی، در هر صورت می‌میری.»

روزی نبود که به ما یادآوری نکند که: «زور نزنید».

دنیا دیده بود؛ دو دهه آمریکا زندگی کرده و مدارج تحصیلی‌اش را تا دکتری با بهترین نمرات از آنجا گرفته بود،

«رزومه»اش برای ما در بچگی خیلی جذاب و افتخارآمیز بود‌‌، اما برای خودش صرفاً یک مسیر زندگی بود؛ از بین بی‌نهایت مسیر ممکن - که به‌نظر خیلی برایش اهمیتی هم نداشت.

کلاً در بند دستاوردها نبود. هویتش به دستاورد خاصی گره نخورده بود.

بیشتر در بند خود زندگی بود.

وقتی کار می‌کرد، دور تا دورش پر از کاغذ می‌شد‌. خودش می‌نشست روی زمین وسط کاغذها،‌ مثل بچه‌ای که با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کند.

ما به شوخی می‌گفتیم «بابا مشق داره».

ایده‌های پراکنده و جسته‌گریخته‌ای از اندیشمندان مختلف در ذهن داشت، اما هیچ ایده‌ای را جدی نمی‌گرفت.

مثلاً‌ گاهی پند و اندرزی می‌داد، بعد خودش همان پند و اندرز را به سخره می‌گرفت.

تنها اصلی که بهش عمیقاً باور داشت آزادی بود.

همیشه می‌گفت:

«کاری به کار بچه نداشته باشید، بچه رو آزاد بذارید، خودش راهشو پیدا می‌کنه».

خودش هم آزاد می‌زیست - و می‌زید.

بیان

@bayanz
526
فروید خاطره‌ای از یک پسر سه‌ساله را نقل می‌کند که از یک اتاق تاریک فریاد می‌زند:

«خاله، با من حرف بزن! من می‌ترسم چون خیلی تاریکه.»

خاله‌اش پاسخ می‌دهد: «این چه فایده‌ای داره؟ تو که نمی‌تونی منو ببینی.»

کودک پاسخ می‌دهد:

«مهم نیست، اگه کسی حرف بزنه، روشن می‌شه.»

فروید می‌نویسد:

«بنابراین، ترس کودک از تاریکی نبود؛ بلکه از غیبت شخصی بود که دوستش داشت.»

ــــــ
به نقل از: «سه رساله درباره نظریه جنسی»، اثر فروید

بیان

@bayanz
203
وقتی کسی می‌گوید «به هیچ‌کس نمی‌شود اعتماد کرد»؛ مضمون حرفش احتمالاً این است که «در تجربه‌ی من، کسی نبوده که بتوانم به او اعتماد کنم و از این اعتماد پشیمان نشوم».

ما اغلب تجارب شخصی را به گزاره‌های جهان‌شمول درباره‌ی انسان‌ها تعمیم می‌دهیم، تا از خود در برابر آسیب‌های آینده محافظت کنیم.

این تعمیم نوعی مکانیسم دفاعی است که ذهن برای کاهش ریسک استفاده می‌کند.

وقتی می‌گوییم «به هیچ‌کس نمی‌شود اعتماد کرد»، در واقع داریم یک قانون کلی می‌سازیم تا دیگر مجبور نباشیم در هر موقعیت جدید ریسک اعتماد کردن را ارزیابی کنیم.

این رویکرد به خودیِ‌ خود نه خوب است، نه بد.

تا اسم «مکانیسم دفاعی» می‌آید، اغلب تصور می‌شود که با چیزی مضر و ناسالم سر و کار داریم که باید «درمان»‌ شود.

مکانیسم دفاعی،‌ برای دفاع از چیزی در درون شخص در گذشته شکل گرفته؛ این که امروز تداوم حضورش سالم است یا ناسالم، خوب است یا بد، به واقعیت‌های امروز زندگی شخص (شرایط، نیازها‌، اهداف و...) بستگی دارد.

برای یکی «بهتر» است باور به این که «به هیچ‌کس نمی‌شود اعتماد کرد» را حفظ کند؛ دیگری ممکن است به این نتیجه برسد که وقتش رسیده که دوباره اعتماد کردن را مزه‌مزه کند.

بیان

@bayanz
216
آیا انقلاب‌ها قابل پیش‌بینی‌اند؟ و اگر چنین است، چطور می‌شود زمان وقوع انقلاب را پیش‌بینی کرد؟

این‌ یکی دیگر از ویدیوهایی‌ست که به‌نظرم ارزش تماشا کردن دارد.

این بحث را در اینجا تماشا کنید:

https://youtu.be/Z1-SvCRvFKY

با تماشای این بحث، درواقع با محتوای این دو کتاب هم آشنا می‌شویم:

1- Revolutions : A Very Short Introduction, by Jack A Goldstone

2- The Anatomy of Revolution, by Crane Brinton

@bayanz
49
جان فردریکسون می‌نویسد:

«اگر یک‌بار ناامید شدید، این موضوعی را در مورد شخص مقابل نشان می‌دهد؛ اما اگر بارها و بارها ناامید شدید، این موضوعی را در مورد خودِ شما نشان می‌دهد.»

منظورش این است که شما یک آدم خیالی‌ای در ذهن خود ساخته‌اید و هربار که می‌بینید «دیگری» شبیه آن آدم خیالی نیست ناامید می‌شوید.

این دیگر چیزی را در مورد شخص مقابل نشان نمی‌دهد (شخص مقابل را شما همان اولین دفعاتی که ناامید شدید شناختید)؛

این چیزی را در مورد شما می‌گوید (که یک انسان خیالی در ذهن دارید) و به‌جای این که با دیگری تعامل کنید، هربار امید دارید که او آن آدم خیالی رویاهای شما باشد؛ و هربار که واقعیت چکی به صورتتان می‌زند، ناامید می‌شوید.


بیان

@bayanz
210
این خاطره را در نظر بگیرید:

«دیروز با کسی بیرون رفتم. وقتی بهش درباره‌ی سریالی که اخیراً می‌بینم گفتم،‌ فوراً شروع کرد راجع‌به سریال‌های موردعلاقه خودش حرف زدن. بعد هم وقتی خواستم از مشکلاتم براش بگم، فوری بحث رو برد سمت مشکلات خودش.»

حالا همین را با یک روایت متفاوت از همان قرار مقایسه کنید:

«دیروز با کسی بیرون رفتم. نارسیست به معنای کلمه. یعنی نمی‌ذاشت یه کلمه از خودم بگم. فقط خودشو می‌دید و منو گس‌لایت می‌کرد. این خودشیفته بجای دیت باید می‌رفت تراپی. قشنگ تروماتایزد شدم.»

هر دو روایت یک خاطره را با دو رویکرد متفاوت توصیف می‌کنند.

رویکرد اولی عینی‌تر است و بیشتر به آنچه واقعاً اتفاق افتاده پرداخته،

رویکرد دوم، با (سوء)استفاده از ادبیات تخصصی روان‌شناسی (و شبه‌روان‌شناسی)، به برداشت‌ها و نظرات شخصی، لباسی از واقعیت عینی و غیرقابل انکار پوشانده.

ادبیات روان‌شناسی، برای بسیاری از مردم چنین کارکردی پیدا کرده.

اصطلاحات تخصصی روان‌شناسی را - که برای اهداف مشخص و معمولاً مفیدی در فضای پژوهش و درمان طراحی شده - برمی‌داریم و روی دیگری می‌چسبانیم.

به این طریق، با سواستفاده از اقتدار علمی و پزشکی، موقعیت خود را قربانی و برحق و دیگری را خطاکار نشان می‌دهیم.

برچسب «نارسیست» اینجا بار اثبات را برای ما به دوش می‌کشد.

بحث دیگر درباره‌ی رفتارهای دیگری نیست (خاطره‌ی اول).

بحث این است که ما با یک نارسیست قرار گذاشته‌ایم که ما را دچار تروما کرده است.

این روایت شبهه‌ای باقی نمی‌گذارد. غیرمستقیم داریم می‌گوییم: «من قربانی‌ام. حق با من است. این هم سند و مدرک علمی‌اش».

صحبت من این نیست که هیچ‌کس واقعاً‌ نارسیست نیست یا اصطلاح نارسیست بی‌ارزش است یا تروما واقعیت ندارد؛

این اصطلاحات مهم و کاربردی هستند؛ زمانی که در بستر تخصصی خودشان، با درنظر گرفتن جزییات و ریزه‌کاری‌ها به‌کار گرفته شوند.

استفاده‌ی بی‌رویه از اصطلاحات درمانی، علاوه بر تحریف واقعیت، مفاهیم جدی مانند «تروما» یا «نارسیسم» را هم بی‌ارزش می‌کند.

بیان

@bayanz
271
می‌گویند اگر برای بازدید خانه‌ای به قصد خرید یا اجاره رفتید، و دیدید جایی از خانه فرش نامربوطی پهن شده، یا خرت و پرتی ریخته که نتوانید قدم بگذارید، شک کنید که نقصی را پنهان کرده‌اند.

نقوص خانه‌ی ذهن را هم خیلی‌ها به همین طریق لاپوشانی می‌کنند.

ایجاد ابهام چنین کارکردی دارد.

هرجا دیگر نمی‌دانستند چی به چی بود، فرشی از گزاره‌ها و اصطلاحات مبهم پهن می‌کنند که روی ندانسته‌ها را بپوشاند.

فرق علم با غیرعلم در همین است.

زبان علم پیچیده، اما شفاف است.

پیچیده است، به این معنا که ریزه‌کاری و متغیر و اما و اگر زیاد دارد.

با این حال، توی هرکدام از این متغیرها و اما و اگرها می‌شود ریز شد و بررسی کرد (کاری که تقریباً تمام پژوهشگران دنیا در حال انجامش هستند).

اما ابهام،‌ یک ابر توخالی‌ست.

در ظاهر پیچیده است، اما درواقع یک توده‌ی بی‌معنیِ بی‌شکل است.

مثل یک سطل رنگ که به دیوار پاشیده باشی.

شاید با تخیل بشود معنی‌ای ازش استخراج کرد،‌ اما راهی برای توافق روی هیچ‌چیز در موردش وجود ندارد.

فرش ابهام را که کنار بزنی، زیرش صرفاً یک چاله‌ی ندانستن است.

خانه‌ی علم هم پر از ندانسته‌هاست،‌ پر از چاله چوله است؛ اما با ندانستن‌هایش روراست است و همه‌ی نقصان‌ها را لخت نشان می‌دهد.

اگر دنبال اجاره‌ی منزل باشید، حتماً ترجیح می‌دهید نقصان‌های خانه را واضح ببینید.

اما برای زندگی، برخی ترجیح می‌دهند روی زدگی‌ها و نقصان‌ها فرشی بیندازند.

به این جهت است که معتقدم دنیا ‌را خریدارانه (عالمانه و واقع‌بینانه) ارزیابی باید کرد،

اما می‌شود شاعرانه زیست.

بیان

@bayanz
195